سیصد و چهل و دو

باورتون نمیشه چققققققدرررر حسودم. باورتون نمیشه!

سیصد و چهل و یک

تو را به انحنای دستهات سپردم و تو یاد گرفتی با انحناها شیرینی های زیبا بپزی. تو لطیف بودی. آنقدر لطیف و دلربا که در تصورم جا نمیشدی و شبیه فیلم های قدیمی آمریکایی بودی. مثل اسکارلت اوهارا. مرلین مونرو‌. ما خانه کوچک روستایی چوبی داشتیم با انگشتهای ظریف تو. حیاط نداشتیم و جنگل داشتیم. شنبه ها سبد را برمیداشتی با مربای توت. توی سبد بالش و کتاب داشتی. تو مارگارت کوچک من بودی. لباسهای آنهارا میپوشیدی. تو زیبا بودی. چه در لباس فیلم های قدیمی چه با تیشرت های شل و ولت. با پاهای کشیده و لختت راه میرفتی و نگاه من هیچوقت جای خودش برنمیگشت. من به این طرز دوست داشتنت عادت دارم. تو زیبا و بی توجه به من بودی و من در هوای تو. حاضر بودم هر روز کاری برایت بکنم تا نگاهم کنی. تو قدر کتاب های کلاسیک زیبایی و بهترین لغت برای تو کلاسیک است. این بار برایم کلاسیک دلبری میکنی؟

سیصد و چهل

نیاز دارم یکم خودم باشم. نخوام کس دیگر باشم. یکم برگردم به خودم. به اون اعتماد به نفس حداقلم. به هرچی که حالمو بهتر میکرد.

سیصد و سی و نه

من دیر درس میگیرم. یعنی اونجا که در واقع دیگه فقط تجربه ای میشه که از سرت گذروندی بدون اینکه جایی به دردت بخوره.

سیصد و سی و هشت

یک ترکیبی وجود داره با عنوان پریود ، استاد نفهم ، همکلاسی و هم واحدی های بیشعور. به این صورت که صبح پریود شدی، شبش میفهمی که ای بابا فردا صبح یه امتحان تخمی داری که هنوز استاد خبرش رو هم بارگذاری نکرده، بعد میفهمی که عه نه همکلاسیت نه ورودی های پایینترش خبری ندادن و شروع میکنی به دعوا. در هر صورت فرقی نمیکنه. ترکیب خود مرگه.

سیصد و سی و هفت

مل یه پستی داره که از زبون من گفته :

من نه فرانسه م خوبه که توی آموزشگاه درس بدم، نه تربیت بدنی خونده م که بشم مربی باشگاه، نه دوربین دارم که بزنم توی کار عکاسی، نه وبکم دارم بشینم استریم کنم، نه روانشناسم، نه انقدری به رشته م علاقه دارم که گه خاصی توش بشم، نه موسیقی میدونم برم خواننده یا نوازنده شم، نه حوصله ی برنامه نویسی دارم، نه جرات بازیگری دارم، نه پولدارم که اینفلوئنسری شوگر مامی ای چیزی بشم یا چمیدونم کسب و کار خودمو راه بندازم، میام گربه نقاشی کنم میرینم، خلاصه که هیچ کاری ازم برنمیاد. یه مهارت های اجتماعی و زر زر کردن و نوشتنم خوب بود که اونارم به دست فراموشی سپرده م. بعد میگید واسه چی سیلون ای.


زیاد غر میزنم. آره. چون غر زدن راحته. داشتم به پتوس میگفتم که من فقط خودمو میتوپم، دردمو میدونم ولی حرکتی نمیکنم. چون این راحته. حرکتی نمیکنی شکستی هم نمیخوری. راحتی. نه هذفت بزرگه نه کونت تنگ. نهایت هم همه چی رو میندازی گردن یه چیزی و میگی فلان نذاشت من بهمان بشم. مثل اینکه مثل چیپس میخوری چون خوردنش راحته اما میدونی نباید چیپس بخوری و میتونی پاشی واسه خودت بشقاب سبزیجات درست کنی و با لذت بخوری و طعم سلامتی رو هم بچشی. یه چی بگم بهتون. تو مدتی که دارم مینویسم دنبال اینم نوشته بلند باشه . مهم نیست شامل حرفهام باشه یا نه. آره عزیزم این به قول مارک منسون توی کتاب هنر رندانه به تخم گرفتن با ترجمه ارشاد نیکخواه ارزشه که تعیین میکنه چه چیزی واسه ی تو موفقیته یا شکست. کلی سر پتوس غر زدم و اون بهم گفت خودتو زیاد میتوپی و من گفتم چون خجالت میکشم از خوبیام بگم و انگار بچه کوچیکی ام و بهم گفتن اگه از خودت تعریف کنی کار زشتی کردی. و من با توپیدن خودم احساس خوبی پیدا میکنم. وگرنه اگر کسی بهم یه ویدیو نشون بده از لحظه شروع کارم و از وقتی که همین گوشه اتاقم شروع کردم کار کنم تا الان که یه کارگاه کوچیو واسه خودم ساختم کلی پیشرفت کردم و چیزای جدید یاد گرفتم ولی الان تنها مهم این شده که کارامو بفروشم و چون نمیتونم خوب به پیج برسم یعنی به موقع کار کنم به موقع اتصالاتشو اماده کنم تا اماده پست گذاشتن بشه و با افزایش پستام شروع به تبادل کنم و تبلیغات کنم و این حرفا. گاهی فکر میکنم با چیزای دیگه ای که بلدم مثل پاور پوینت یا ارائه خوب ساختن یا حتی دوره های پروپوزال نویسی که شرکت کردم یه پولی به جیب بزنم ولی خب نمیشه. یا اگه میشه راهشو بهم بگید. زبان ترکیه ایم هم عالی نیست که برم درس بدم. حتی انگلیسی ام. خلاصه شما بیاید بهم بگید من چیکار کنم که حالم خوب بشه؟ به کدوم چیز خوب دلم خوش باشه؟ به کتاب های خونده و نخونده ام؟ به تلاش هام برای وزن کم کردن که عددها اخیرا اونجا وایساده ان و میگن پایین نمیایم؟ کتابایی که روزهاست توی کتابخونه ام موندن و وقت نمیذارم تا بخونمشون.اعتراف میکنم وقت نمیذارم چون نصف وقتم رو توی اینستاگرام پای چیزای بیهوده ام. دیگه جون ندارم دوباره به خودم امید بدم و دوباره خودمو موتیویت کنم و کونمو تنگ کنم و یه هدف بذارم و سرخوش باشم واسه خودم. دلم شاد باشه. به خاطر دایتی که رعایت هم نمیکنم کیک و اینا هم نمیپزم که دلم خوش باشه خب اینو بلدم. البته اکثرا هم میرینم و کارم موقع تیرامیسو و چیزکیک ساختن خوبه. توی رزین یواش یواش دارم خوب میشما. کارای بهتری میسازم ولی انگار یادمون ندادن یواش یواش خوب میشی. عجله داریم واسه همه چی. انگار همه موتیویت ها و انرژی های خوب دو روز دووم دارن و بعدش دوباره از همه چی میفتی. اشکال نداره. دوباره هدف گذاری کنم. بلکه این سری چیزی شد.

سیصد و سی و شش

سومین تلاش برای نوشتن دو قلم کصشر :

تخمدان ها و رحمم به قدری با استعداد و توانا در داستان ساختن اند که میتونم براشون موضوع جدید باز کنم. میپرسید چرا؟ بزارید براتون بگم :

چون از صبح ساعت هفت تا ظهر ساعت 1 همه کالریمو مضرف کردم به این صورت که صبحانه کامل و آش و یه کاسه _ لیترلی یه کاسه پر _ ماکارانی بدون سس گوشت بلکه با سس قرمز تند خورده ام. ماسالا خورده ام.

حوصله ندارم. بعدا ادیت و کاملش میکنم.

سیصد و سی و پنج

پرید. پرید. برای بار دوم نوشته ام پرید و من واقعا سگم. واقعا دارم گریه میکنم. انصاف نیست. انصاف نیست.

سیصد و سی و چهار

پدربزرگم داره رادیو گوش میکنه و من تعجب میکنم از این حجم نفرتی که توی وجودمه.

سیصد و سی و سه

شلاق را در دستم گرفته ام. شبیه خانم تانزانیا. به مغزم دستور میدهم کلمه ها میخواهند فرار کنند. نگذارید. بگیریدشان. من از ازدست دادن کلمه ها میترسم چون تنها کلمه هارا دارم. بلدم با ان کلمه ها آدمهارا ناراحت کنم و زیادی حرف بزنم. قبلا بلد بودم رویا و فانتزی هم ببافم اما الان فقط با انها حرف میزنم. مثلا یک روزی وقتی راهنمایی بودم شکوه بود و من و دنیای هری پاتر و ما خیلی باهم سر اینها بحث میکردیم. هنوز هم شکوه برای من پست هری پاتری میفرستد و من خوشم می آید. همینطور که بقیه دوستانم برایم پست میفرستند و من خوشم می آید.ذاتا من از دوست خوشم می آید چون دوست خوب است. هرچند که معتقدم دوست باید کم و با کیفیت باشد. اما برای من که یک آدم به شدت برونگرا هستم یعنی باید همه چیز را بریزم بیرون و اصلا نمیتوانم مشکلات را خودم تنهایی حل کنم. باورتان نمیشود ولی بله. من باید حرف توی دلم را به کسی بگویم. مگر اینکه راز باشد. گاهی وقت ها به آقای پتوس می گویمش. یعنی اکثراوقات. این روزها خیلی آقای پتوس را اذیت کرده آنقدر که آقای پتوس دارد زرد میشود. من هم دلم قد خر برای آقای پتوس تنگ شده است. برای بغل کردنش و بوسیدنش. روزهاست ندیده امش و همه چیز تصویری شده است. این روزها واقعا همه چیز تصویری است. حتی زندگی. آنقدری که دوستانم تصویری شده اند. یزدان عکس تماس تصویری هایش را پست میکند و من غصه میخورم. چون به قول شقایق من به آدم های بیشتری نیاز دارم که شبیه به من باشند. یعنی منظورش این بود که این قفس برای من کوچک است و تا بال و پر باز کنم پرم به قفس میخورد و بسته میشوم. چرا میگویم این قفس کوچک است؟ چون همه جا قفس است و مرا انجا ببرید که قفس ندارد. رئیس پفیوز من هنوز به من زنگ میزند و پیام میدهد و من همش اورا به تخمم میگیرم در حالی که جای او فقط توی توالت است. هنوز باورم نمیشود او واقعا یک عوضی بوده چون مرا با چیزهایی مثل روشنفکر تر باش میخواست گول بزند و حتی به این معتقد بود که باید از فاحشه ها نیز اجازه گرفت و اگر اجازه نگیریم تجاوز محسوب میشود و او متوجه نبود که احمق! نباید با من کاری بیشتر از حد مجازت بکنی. از او میترسم. واقعیت این است که میترسم. از او بدم می آید. چطور با من این کار را کرد؟ در عوضی بودنش هیچ شکی نیست. فقط یک نقاب بسیار عالی به صورتش دارد . نقابی از جنس خود بزرگ نمایی و احترام کاذب. نمی دانید چقدر از او بدم می آید و دلم میخواهد بروم توی صورتش داد بزنم عوضی! با من چیکار کردی قورومساق؟ولی من دختر ملوسی هستم که مامانم بهم کوتاه آمدن را یاد داده. نه دریده بودن و پاچه گرفتن را. چیزی که جزو نیازهای اولیه بشر شده. واقعا ناراحتم. هم از دست ننه ام و هم از دست داداشم. میدانید دلم میخواهد از این دخترا باشم که هم خوشگل اند و هم درسخوانند و هم ننه باباشان دوستشان دارد و دوست پسرشان خیلی کول است. نه که دوست پسر عزیز من کول نباشد. او آنقدر کول است که مرا دوست دارد و این خیلی مسئله مهمی است.این روزها از هانده ارچل و یاساک الما متنفرم و دلم سریال کره ای میخواهد. در واقع دلم اخلاق خوب و منطق میخواهد. چون یک موجودی شده ام انگار فقط خودم حق عصبانیت دارم. انگار از دماغ فیل افتاده ام. خیلی بد شده ام. این حرفها کافی نیست. باید بشینم فکر کنم که خب زهرا خانم شما قرار است یک لیدی منطقی باشی. اول از همه ریدم توی لیدی بودنم. دوما فقط بهانه میگیرم. چه وضعش است؟ یکم منطقی باش. یکم حجق را به دیگران بده. چون احساس کمبود اعتماد به نفس میکنی قرار نیست بقیه را بکوبی. باید بروی پیش روانشناس تا او دهنت را سرویس کند و بهت یاد بدهد در زندگی باید کون بدهی و زندگی کنی و همه چی خدابختکی نیامده. خلاصه زهرا خانم باید یکم صندوق عقب را تنگ کنی. بشینی قشنگ فکر کنی خرت به چند من؟ خب این همه فالان و بیساز که چی؟ یک زمانی فلانی بودی و حالا نیستی. حالا این توی جدیدی. یا همش بساز و یا بشین و زرزر کن. باید اجاق منطقت را روشن کنی. بشینی ببینی اصلا زرزر کردن خوب است؟ اصلا واسه چی زرزر میکنی؟ باید کمی خودت را جمع کنی. خیلی برای همه چی سوگواری کرده ای. بس است. پاشو. آتش خاکستر شده. وقت به دنیا آمدن جدید است. وقت بهتر بودن. کنترل اخلاقهای بدت. باید بزرگ شوی. باید روی پای خودت بایستی. تصمیم بگیری این راه را می روی و واقعا قدم برداری. البته این چند وقته قدم برداشته ای. باید محکم تر قدم برداری. آفرین. خیلی به خودت فشار نیار فقط قدمهایت را محکم تر بردار. بیشتر روی اخلاقت کار کن. بیشتر واقع بین باش. البته رویا پردازی یادت نرود. ولی زندگی رمان 98ایا یا سریال نیست. واقعیت است. همه چیزهای توی سریال و فیلم واقعیت نمیشوند. الان خیلی خسته هستم و خودم را مجبور کرده ام بنویسم. هنوز نمیدانم چقدر دیگر دلم میخواد بنویسم ولی دلم میخواهد خیلی بنویسم. ولی خیلی خسته ام. خوابم می آید. این نوشته هیچ ارزشی ندارد و یک کصشر تمام است.

سیصد و سی و دو

میون تموم معاشرتها و صحبتها به اختلالات و اشکالات شخصیتی ام میرسم. مثلا میون صحبت با دوستام میفهمم عه چقد اعتماد به نفسم پایینه که میخوام کاری کنم که قوی به نظر بیام یا دوست ندارم اعتراف کنم مدتهاست چیز جدیدی یاد نگرفته تا به واسطه علمم اعتماد به نفسم بالا باشه و با همون علم میخوام از بالا نگاهشون کنم تا کول و فان به نر بیام درحالی که من فقط یه نقابم.

سیصد و سی و یک

از یک جایی به بعد دیگر چیزی را واقعا و از ته دل نخواستم و شاید همین شد که دیگر خاطره ای نساختم و دیگر چیزی را یادم نگه نداشتم.

سیصد و سی

بهونه ذوق امروز نوشتن کارهام توی دفتر مینیمال قشنگم و برنامه داشتنه. و این که تو کلاس ورزشی جدید ثبت نام کردم. اتاقم رو جمع کردم و جارو کشیدم و امروز کلی کار دارم برای انجام دادن.

امروز بعد چند روز اومدم سر زدم. کامنت جدید ذوق زده ام میکنه. دروغ چرا. بذارید موسم رو درست کنم بیام بخونمتون کامنت بذارم. چون کامنت ذوق زده کننده اس.

سیصد و بیست و نه

بیست و چهار ساعت واقعا جذابی رو گذروندم. شقایق اینجا بود. فیلم دیدیم. هرچند فیلمش به لعنت خدا نمی ارزید. اما مهم اینه بود. باهم حرف زدیم. تست فرانسوی ساختیم. تیرامیسو خوردیم. غصه خوردیم. حرص خوردیم. اما باهم زمان گذروندیم. و دلم میخواد عکسای خوابشو استوری کنم تا ثبت بشه که بود. حالم پیشش خوب بود. خیالم راحتتره. امتحانای سختم گذشت و بعد این جریان بهتره. خیلی چیزا بهترن. مهم اینه هست تا همیشه منو بشنوه.

سیصد و بیست و هشت

اونی هستم که از کون آورده، امتحانش مونده شب ، شقایقش قراره بیاد، میخواد امروز رو خوشحال باشه، صورتشو بشوره ، ماسک بذاره، اونی که کتاب جدید گرفته و  بالااااااخره کتاب احمد شاملو رو خریده ، دیروز یه گوشه از حرفاشو ریخته تو معاشرت ها، و الان در این ساعت از صبح حالش رواله، زندگی اوکی عه ، و پر انرژیه!

سیصد و بیست و هفت

گمگشته.

سیصد و بیست و شش

لوس و بی منطق و زودرنج و غمگینم. هیچ تلاشی ام برای درست کردنش نمیکنم. خیلی بد شدم. خیلی.

سیصد و بیست و پنج

اونی که بعد دو چسه اشک سر درد میگیره کیه؟

سیصد و بیست و چهار

نمیتونم دلتنگ بشم. نمیتونم گریه کنم. نمیتونم بمیرم و این عذابم میده. عذابم میده.

سیصد و بیست و سه

یه روزی میاد میبینی هیچکس تورو واقعا نمیشناسه... آدمی شدی که به جای درست آسون رو انتخاب میکنه. به جای حل کردن فرار میکنه...

سیصد و بیست و دو

گاهی وقتا دلم میخواد برم بمیرم با این گه بازیام.

سیصد و بیست و یک

ترسیدم و میلرزم. از پاکت وسایلم میترسم و حالم بد میشه. میخوام همشونو بندازم بیرون. تمام تنم عذاب میکشه. نمیتونم حرف بزنم. نمیتونم بگم.خونده نمیشم. دیده نمیشم. زجر میکشم. کاش الناز بود. کاش همدمی بود. نمیدونم به کی جرفامو بزنم. شاید دوباره دارم فقط خودمو گیج تر میکنم.

سیصد و بیست

هرکاری میکنم کیفیت زندگیم بره بالاتر نمیشه. همش احساس میکنم باید اون کار دگر رو بکنم. به قول ملیکا کدوم هندونه کجا از دستم ول شده که دیگه هیچ هندونه ای به چشمم نمیاد! گاهی میگم کاش یکم کمتر کلاسیک بودم و نمیتونم کلاسیک بودن رو رها کنم. حالا کلاسیک که میگم یعنی چی؟ یعنی کمتر طوسی و ساده بخرم همه چی رو. یه چیزی عمیقا و از درون داره میخوره منو. و تموم هم نمیشه. نمیدونم کجا شکست خوردم که زخمی زده بهم و من نمیبینم اون زخم رو. اونقد مونده که حالا نمیدونم اصلا چشه. اگه برم پیش روانشناس بهش میگم آقای روانشناس من اعتماد به نفس نداشتم. فقط نقاب بود. نقاب برای اینکه همیشه دلم میخواست اعتماد به نفس داشته باشم. خوب و کول و محبوب باشم. ولی من فقط من بودم. همونی که دوست نداشت من باشه. همیشه دوست داشت دیگری باشه. الانم دلش میخواد دیگری باشه. دیگری که خوب و کول و باحال و محبوبه. دیگری که هری پاتر یا فرندز یا هرچی رو اونقد دوست داره که همه چیزاش بر اساس اون تم عه. اما من مخلوطی از همه چی ام. همونقدر که امانگ آس دوس دارم ولی دیگه بازیش نمیکنیم اما استیکرش پشت لپ تاپمه.  یا بوجک هورسمنی که خیلییییییی دوسش دارم و هنوز هیچ اثری ازش توی دنیام نیست. من آدم تو خالی ام. همه این کارها به خاطر اینه متوجه نشم چقد تو خالی ام. چقد همه منو کرم کتاب میشناسن ولی روزهاست کتابی نخوندم البته اگه هنر ظریف به تخم گرفتن رو در نظر نگیریم و دو فصل مونده پروژه شادی رو در نظر  بگیریم. به هرحا نقش کتاب جدیدا خیلی کمرنگ شده توی دنیام. همینطور فیلم و سریال. چقد خودمو خالی حس میکنم.

سیصد و نوزده

یه کرم اعتمادتو به هزارتا پروانه خراب میکنه...

سیصد و هجده

در حالی که باید بشینم واسه امتحان فردام بخونم اومدم اینجا تا بچه امو دنیا بیارم. بچه ام چیه؟ کوهی از غصه. یه عالم حرف. یه عالم حرفی که نمیدونم از کدوم گوشه شروع کنم. دم دست ترین گوشه میدونید کجاست؟ جایی که کار میکنم. کسی که باهاش کار میکنم. شما بگید. کدوم رئیس شمارو بغل میکنه؟ کدوم رئیس پیشونیتونو میبوسه؟ کدوم رئیس راجع به فانتزی های جنسیش با شما صحبت میکنه؟ سفر تایلندشو واستون تعریف میکنه؟ و من فقط خودمو سرزنش میکنم که سکوت کردم و جلوشو نگرفتم تا ادامه نده و احساس میکنم این چیزیه که اصل موضوع رو به حاشیه میبره و من رو مقصر جلوه میده. به عبارت ترکیش شکمم سانجیه. شما مفهوم سانجی رو نمیدونید. دردش شبیه درد پریوده. یعنی درد پریود جز سانجی هاست. حتی اگه این رئیس آشناتون باشه. فامیلی باشه که پیش همه معتمده. از چندین طرف فامیلتون باشه. رفیق فاب پدربزرگ و عموتون باشه. اون حق نداره بی اجازه من رو بغل کنه. آیا فقط سکس تجاوز محسوب میشه؟ تورو خدا بهم بگید که نه! تورو خدا بهم بگید هر عملی که با شما و برخلاف میل شما انجام باشه نوعی تجاوزه. تا آدم سرش نیاد نمیفهمه. فکر میکنید میتونید نه قاطعی بگید و طرف ازتون دور بشه. اما نمیشه. اما نمیشه عزیزان من! دارم عذاب میکشم. همش احساس میکنم داره مسئله رو بزرگ میکنم. میخوام همه چی واقع بینانه باشه! نمیخوام دیگه بهش اعتماد کنم. نمیخوام مثل دوستم باشه! خودم رو ضعیف حس میکنم. گریه ام نمیاد. مدتهاست گریه ام نمیاد و قلبم از سنگ شده. دلم یه گریه عمیق میخواد. عمیققققققق. انگار مرده ام و هیچی منو زنده نمیکنه. به شدت به پیاده روی هام نیاز دارم. به کوه نوردیم. به لذت وقتی که از کوه برمیگردی و خسته ای. به لذت وقتی که آجر آجر داری خودتو میسازی. ولی به شدت حس گمشدگی میکنم. توی ذهنم توفانی از رئیسم هست و احساس میکنم با مغزم و با فریب ها درگیرم. نکنه دارم بزرگش میکنم؟ نکنه ذهنم داره خاطره های الکی میسازه؟ همه چی اینجوری شدت پیدا میکنه. غصه بزرگترم میدونید کجاست؟ توی رابطه 6ساله ام به شدت دارم میرینم. به شدت! بدی های لانگ دیستنس. حتی لانگ دیستنس شش یا هفت کیلومتری. آره عزیزانم همه جای دنیا اگه با دوست پسرتون 6 کیلومتر فاصله داشته باشید هر روز این راه رو پیاده میرید و میاید اما من نمیتونم هر روز برم ببینمش. بغلش کنم. بوش بکشم. انگار حتی احساسات توی من مرده. برعکس دخترعموم اصلا ازدواجی نیستم که بکشونمش خواستگاری.چون به شدت به آزادی های فردی هر دو طرف معتقدم. چون معتقدم اگر هم قراره ازدواجی باشه باید پخته باشه. میخواستم این پست رو با اشک بنویسم ولی برعکس هی میرم گوشی مو چک میکنم اهنگ عوض میکنم تا اهنگش غمگین باشه و. من امروز از آهنگهای غمگین واقعا کمبود دارم. واااااقعا درون من چیزی مرده و من تا ابد عزادارشم که اصلا خوب نمیشم. انگار همه ی احساستم رو از دست دادم و از این مسئله به شدت فریک میزنم. از باقلواهای توی یخچال حالم بد میشه. از هر غذایی بدم میاد و دلم یخواد یه چیز خوب بخورم. مثل سوپ مقوی ای که به مریض میدن. اما حتی از اون سوپ مقوی حالم بد میشه. دلم میخواد چیهیرویی باشه تا اون سم رو از درون من بکشه بیرون. تا اون دوچرخه رو از من بکشه بیرون و حال من خوب بشه. به واقع دارم خفه میشم. کاش امشب یه جا ده بی انتها داشتم. کلی جیغ و داد داشتم. من همیشه همون تو حشایه بودم. همونی که همیشه آرزوی خوب بودن توی چیزی رو داشت و نمیخواست قبول کنه معمولیه و اتفاق هایی که برای هرکسی میفته براش میفته. اما من معمولی ترینم. من بی چیز ترین و خسته ترین و شکسته ترینم و انگار این هم یک نوع خودشیفتگی و خود محق بینیه که از نداشتن برتری حاصل شده و باز هم نمیخوام قبول کنم یه آدم معمولی ام که یک درد معمولی مثل درد معمولی بقیه آدمهاست. بله باید دست این خودشیفتگی بردارم و قبول کنم که یک آدم معمولی ام و هیچ گهی نیستم. انگار گذشتن از این مسیر مثل گذشت یک آدم بالغ از یک واژن باکره است! یک وجود گندیده دارم. مثل خیلیا. در حالی که بقیه این وجود رو جار نمیزنن و من مثل یه پرچم خودم رو باهاش پوشوندم. میگن اگه قبول نکنی وجودت پوسیده است تلاشی برای درست کردنش نمیکنی اما من مثل یه خلافکار عوضی اون رو به گردن گرفتم و تلاشی برای درست کردنش نمیکنم. من هیچ خری نیستم. نه یه عوضی تمام عیارم نه یه فرشته الهی. یه آدمم. مثل بقیه. کسی که همیشه زندگیش میخواست خاص باشه و هیچوقت هیچی نبود. همیشه یه چیز حاشیه بود. همیشه خواستم کتاب خوندن و نوشتن ام رو بکنم تو چشم کسی تا بگم ببین من یک آدم فرهیخته ام اما حقیقتا نه. خیلی ام بیشعورم. لعنت بهت کتاب عوضی. همه چی من رو درباره خودم به شک انداختی. میخوام واقع بین باشم. واقع بین. این زخم هی داره بدتر بدتر میشه. اما فک کنم همینه. باید تمام چرک رو بیرون بریزی تا خوب بشی. چرک هایی که توی این سالها به وجود اومده. چرک هایی که هم اتاقیات بهت وارد کردن. وقتی بهت گفتن الان کتاب استوری میکنه و بعد میذارتش کنار. نه من بهتر از تویی نیستم که تو عمرت محدود به کتابهای درسی بودی. البته این من رو بهتر از تو نمیکنه چون در نهایت همگی یک نوع از گهیم. آره تو درست فکر میکردی. من این کارهارو میکردم برای نشون دادن خودم. باورت نمیشد ممکنه من واقعی این باشه؟ منی که تنهایی میرفت بیرون؟ منی که روزهای اول خوابگاه حس مستقل بودن ورش داشته بود و وسایل سالاد ماکارونی خریده بود؟ تویی که هرکار منو مسخره کردی؟ تویی که منطم بودن منو مسخره کردی؟ چه اشکالی داشت که توی کمدم همه چی پیدا میشد؟ همیشه به اهنگ های همه گوش دادم اما همیشه اهنگ های خودمو با هندزفری گوش دادم چون شماها چیزی ازش نمیفهمیدین. خیلی جای اشتباهی افتادم. به قدر 22 سال جای اشتباهی بودم. دارم سعی میکنم این نوشته از هر خود بینی مثبت و منفی ای دور باشه. اما هنوز پرحرفم و انگار میخوام قد سالها حرف بزنم. کاش کسی پیشم بود. کاش خواهری داشتم. خیلی گیجم. خیلی تنها. مثل همه آدمها. هرکتابی یه جوری میرینه بهت. آخرین کتابی که تموم کردم و رید بهم کتاب هنر رندانه به تخم گرفتن بود که ارشاد نیکخواه ترجمه اش کرده که احتمالا منظورش اینقد هم جدی نبوده و من خیلی جدی اش گرفتم و همه چی رو اینقد به خودم سخت گرفتم. از یه طرف امتحانات داره فشار میاره بهم. دلم برای دوست پسرم، عشقم، رفیق همیشگیم، کسی که از شدت دلتنگیش سر شدم تنگ شده. میفهمید این سر شدن چه دردیه؟ ذهنم مرده. به خدا که مرده.

سیصد و هفده

یعنی یه تمایل کصشر عجیبی به ابراز خودم دارم! به کصنمک بازی! و همینطور میخوام یه متن بلند بنویسم درباره کسا و چیزایی که دستهامو بستن و قفل و زنجیرم کردن. به نظر نمیاد ولی روزهای کیری دارم میگذرونم!

سیصد و شانزده

ریز ریز دارم کصشرتر میشم!

یعنی خیلی چیزا میخوام بنویسم اما انگار همش کصشره. انگار مسموم شدم و هیچ چیز به درد بخوری ندارم! هی دلم میخواد این نوشته رو ادامه بدم چیز خوبی بنویسم اما همش رفته رفته بگا تر میشه!

سیصد و پانزده

حجم تجاوزی که رد روز به هر زن یا دختری وارد میشه واقعا فریک زدنیه! نگاه هیز یاروعه که توی یک پاساژ مغازه دارید و هرجایی میبینتت زل میزنه بهت . ترست از تیکه هایی که ممکنه توی خیابون بارت بشه، زیر ذره بین بردن هر لباست. حتی حتی ترس از خانوده ات واسه چیزی که پوشیدی که نکنه بگن کوتاهه یا بعدا صداشون دربیاد و سرزنشت کنن. خیلی احساس ضعف میکنم. واسه همه چیزایی که باهاشون درگیرم! واسه چیزایی که باید قاطعانه نه بگم واسه چیزایی که دلم نمیخواد واسه چیزایی که دلم میخواد برنامه بریزم. دوباره به شدت احساس گم شدن میکنم و هیچی هیچی به اندازه پست سبیدو توصیف حالم نیست که من هر روز هر روز منتظرم بزرگ و قوی بشم! کاش کلمه داشتم و یه چیز خوب و بلند و زیبا مینوشتم.

سیصد وچهارده

حموم رفتم. دوتا از کلاس های جیم ثبت نام کردم. به وسوسه کره بادوم زمینی جدیدم که توش پر (یعنی پرررررر میگما) تیکه بادوم زمینیه نه گفتم، میخوام یکم تمیز کاری و مرتب کاری کنم و دوباره بشینم به برنامه ریزی برای روزهام که چند روز سختی رو جلو روم دارم! امیدوارم هم زبونم باز شه و بتونم بنویسم و یکم قوی تر باشم و پی ام اس چیزشو از باسنم بکشه بیرون!

سیصد و سیزده

یه حالت آلوده ای دارم. انگار با زهر مسموم شدم و میخوام پاکسازی بشم.

میدونید چرا من همش ماهی ۲ کیلو کم میکنم؟ زیرا ۳کیلو کم کردم. میرسیم به هفته ۴ ام. پی ام اس میشم. ببینید پریود نمیشما! فقط پی ام اس. تو اون مدت یه کیلو برمیگرده! تاداااااااا !

شت. دارم فریک میزنم از استرس این سه تا امتحان پیش رو. 

الانه بالا بیارم.