سیصد و سی و سه
شلاق را در دستم گرفته ام. شبیه خانم تانزانیا. به مغزم دستور میدهم کلمه ها میخواهند فرار کنند. نگذارید. بگیریدشان. من از ازدست دادن کلمه ها میترسم چون تنها کلمه هارا دارم. بلدم با ان کلمه ها آدمهارا ناراحت کنم و زیادی حرف بزنم. قبلا بلد بودم رویا و فانتزی هم ببافم اما الان فقط با انها حرف میزنم. مثلا یک روزی وقتی راهنمایی بودم شکوه بود و من و دنیای هری پاتر و ما خیلی باهم سر اینها بحث میکردیم. هنوز هم شکوه برای من پست هری پاتری میفرستد و من خوشم می آید. همینطور که بقیه دوستانم برایم پست میفرستند و من خوشم می آید.ذاتا من از دوست خوشم می آید چون دوست خوب است. هرچند که معتقدم دوست باید کم و با کیفیت باشد. اما برای من که یک آدم به شدت برونگرا هستم یعنی باید همه چیز را بریزم بیرون و اصلا نمیتوانم مشکلات را خودم تنهایی حل کنم. باورتان نمیشود ولی بله. من باید حرف توی دلم را به کسی بگویم. مگر اینکه راز باشد. گاهی وقت ها به آقای پتوس می گویمش. یعنی اکثراوقات. این روزها خیلی آقای پتوس را اذیت کرده آنقدر که آقای پتوس دارد زرد میشود. من هم دلم قد خر برای آقای پتوس تنگ شده است. برای بغل کردنش و بوسیدنش. روزهاست ندیده امش و همه چیز تصویری شده است. این روزها واقعا همه چیز تصویری است. حتی زندگی. آنقدری که دوستانم تصویری شده اند. یزدان عکس تماس تصویری هایش را پست میکند و من غصه میخورم. چون به قول شقایق من به آدم های بیشتری نیاز دارم که شبیه به من باشند. یعنی منظورش این بود که این قفس برای من کوچک است و تا بال و پر باز کنم پرم به قفس میخورد و بسته میشوم. چرا میگویم این قفس کوچک است؟ چون همه جا قفس است و مرا انجا ببرید که قفس ندارد. رئیس پفیوز من هنوز به من زنگ میزند و پیام میدهد و من همش اورا به تخمم میگیرم در حالی که جای او فقط توی توالت است. هنوز باورم نمیشود او واقعا یک عوضی بوده چون مرا با چیزهایی مثل روشنفکر تر باش میخواست گول بزند و حتی به این معتقد بود که باید از فاحشه ها نیز اجازه گرفت و اگر اجازه نگیریم تجاوز محسوب میشود و او متوجه نبود که احمق! نباید با من کاری بیشتر از حد مجازت بکنی. از او میترسم. واقعیت این است که میترسم. از او بدم می آید. چطور با من این کار را کرد؟ در عوضی بودنش هیچ شکی نیست. فقط یک نقاب بسیار عالی به صورتش دارد . نقابی از جنس خود بزرگ نمایی و احترام کاذب. نمی دانید چقدر از او بدم می آید و دلم میخواهد بروم توی صورتش داد بزنم عوضی! با من چیکار کردی قورومساق؟ولی من دختر ملوسی هستم که مامانم بهم کوتاه آمدن را یاد داده. نه دریده بودن و پاچه گرفتن را. چیزی که جزو نیازهای اولیه بشر شده. واقعا ناراحتم. هم از دست ننه ام و هم از دست داداشم. میدانید دلم میخواهد از این دخترا باشم که هم خوشگل اند و هم درسخوانند و هم ننه باباشان دوستشان دارد و دوست پسرشان خیلی کول است. نه که دوست پسر عزیز من کول نباشد. او آنقدر کول است که مرا دوست دارد و این خیلی مسئله مهمی است.این روزها از هانده ارچل و یاساک الما متنفرم و دلم سریال کره ای میخواهد. در واقع دلم اخلاق خوب و منطق میخواهد. چون یک موجودی شده ام انگار فقط خودم حق عصبانیت دارم. انگار از دماغ فیل افتاده ام. خیلی بد شده ام. این حرفها کافی نیست. باید بشینم فکر کنم که خب زهرا خانم شما قرار است یک لیدی منطقی باشی. اول از همه ریدم توی لیدی بودنم. دوما فقط بهانه میگیرم. چه وضعش است؟ یکم منطقی باش. یکم حجق را به دیگران بده. چون احساس کمبود اعتماد به نفس میکنی قرار نیست بقیه را بکوبی. باید بروی پیش روانشناس تا او دهنت را سرویس کند و بهت یاد بدهد در زندگی باید کون بدهی و زندگی کنی و همه چی خدابختکی نیامده. خلاصه زهرا خانم باید یکم صندوق عقب را تنگ کنی. بشینی قشنگ فکر کنی خرت به چند من؟ خب این همه فالان و بیساز که چی؟ یک زمانی فلانی بودی و حالا نیستی. حالا این توی جدیدی. یا همش بساز و یا بشین و زرزر کن. باید اجاق منطقت را روشن کنی. بشینی ببینی اصلا زرزر کردن خوب است؟ اصلا واسه چی زرزر میکنی؟ باید کمی خودت را جمع کنی. خیلی برای همه چی سوگواری کرده ای. بس است. پاشو. آتش خاکستر شده. وقت به دنیا آمدن جدید است. وقت بهتر بودن. کنترل اخلاقهای بدت. باید بزرگ شوی. باید روی پای خودت بایستی. تصمیم بگیری این راه را می روی و واقعا قدم برداری. البته این چند وقته قدم برداشته ای. باید محکم تر قدم برداری. آفرین. خیلی به خودت فشار نیار فقط قدمهایت را محکم تر بردار. بیشتر روی اخلاقت کار کن. بیشتر واقع بین باش. البته رویا پردازی یادت نرود. ولی زندگی رمان 98ایا یا سریال نیست. واقعیت است. همه چیزهای توی سریال و فیلم واقعیت نمیشوند. الان خیلی خسته هستم و خودم را مجبور کرده ام بنویسم. هنوز نمیدانم چقدر دیگر دلم میخواد بنویسم ولی دلم میخواهد خیلی بنویسم. ولی خیلی خسته ام. خوابم می آید. این نوشته هیچ ارزشی ندارد و یک کصشر تمام است.
تلاش های موفق و ناموفق و کج و معوج در جهت نوشتن. بنده زبانها، کلمات، آهنگها. در آرزوی باریستا شدن. کوییر. مرید آقام رورونوا زورو، اگر نیستم دارم وانپیس میبینم.