پانصد و نود و هشت

بدون گذشتن از موانع به هدفت نمی‌رسی، بهتره بگم بدون حرکت به هدف نمی‌رسی. بدون درس خوندن استاد نمی‌شی، بدون ورک‌آوت بدنت اونی که می‌خوای نمی‌شه، با رویا پردازی هدف نمی‌آد دم درت.

پانصد و نود وهفت

تلاش می‌کنم زندگی‌م‌رو به چیزی تبدیل کنم که دوست دارم. حالا یا زندگی‌م، یا اتاق شخصی‌م، یا میز توی خوابگاه و هرچی.

پانصد و نود و شش

دیشب فکر کردم، صبح فکر کردم. نمی‌خوام به خاطر چیزی جز کم‌کاری خودم، خودم رو سرزنش کنم. نمی‌خوام نگران دید بقیه بهم باشم، نمی‌خوام زیر این فکر مزخرف سر خم کنم، نمی‌خوام جز قربانی این سیستم آموزشی بشم، اگر فکر می‌کنی دارم خودمو گول می‌زنم، نمی‌خوام حتی نگران تو و نظراتت باشم. درتو بذار. دوباره بلند می‌شم، دوباره تلاش می‌کنم، بهتر هم می‌شم.

پانصد و نود و پنج

صحرا جون داری با زندگیت چیکار می کنی؟

سوال خوبیه. نمی‌دونم. باید کارای رفتن رو شروع کنم. پیش‌بندش باید درسای دانشگاه‌مو بخونم. باید ورزش رو توی زندگیم جا بدم. دارم از شدت زندگی هی زندگی کردن و تلاش کردن رو میندازم عقب و در نتیجه نه تلاش میکنم نه زندگی نه استراحت. روزگار عجیبی است نازنین. کارهارو همین جوری عقب می‌ندازم. چرا نمی‌دونم. شبیه دوازده سال بعد تاکه‌میچی‌ام. اونجایی که حس میکنه همه‌چی رو باخته و دوازده سال برمی‌گرده عقب و هی وقتی یه چیزی طبق انتظارش پیش نمیره به خودش می‌گه تموم شد همه چی تموم شد. بعد اونجاست که دوباره تلاش رو شروع میکنه. نمی‌دونم باید چیکار کنم که دوباره تلاش و زندگی رو شروع کنم. نمی‌دونم کجای زندگی کم آوردم و پایین اومدم که الان جونی برای شروع دوباره ندارم. هیچ راهی نمی‌دونم که نیروم رو دوباره جمع کنم. دوباره بلند شم، دوباره تلاش کنم. دوباره زندگی کنم. هرچی تا اینجا بودم بودم. می‌خوام بهتر از این باشم. میخام تلاش کنم. میخوام جلو برم. میخوام قدم بردارم. میخوام زندگی کنم. میخوام منی باشم که بودم. بهتر از اونی باشم که بودم. حرفها نوشته می‌شن. مهم اینه که عمل بشن. مهم اینه که بتونی انجامشون بدی. مهم اینه که بتونی جسدتو بکشی سرکاری که واقعا باید انجامش بدی. می‌دونی اینارو صحرا؟ می‌دونی باید کار کنی نه اینکه حرف بزنی و بنویسی؟ یا حرف زدن راحته و عمل کردن سخت؟ هوم؟ تلاش کن. لطفا. عمل کن. کارایی که باید انجام بدی رو انجام بده. لطفا. خب؟ لطفا. دوباره برس به جایی که می‌تونی باشی. خب؟ از صحرای بیست و چهارساله به صحرای همه سالهای بعد : بشو انچه هستی. خب؟

پانصد و نود و چهار

چرا هیچوقت اونی چیزی که دارم رو نمیخوام و همیشه دنبال چیزی ام که ندارمش؟

پانصد و نودو سه

پوینت قضیه اینه که مامانم جدی جدی می‌خواد منو بفرسته ایتالیا.

پانصد و نود و دو

احمق‌ جون واسه رسیدن به هدفات و بودن آدمی که می‌خوای داری می‌میری؛ ولی سراغش نمی‌ری، چون می‌ترسی. از مسئولیت می‌ترسی. اعتماد به نفس کافی نداری که بدونی از پسش بر می‌آی. اصلا تنبلی نمی‌خوای از پسش بربیای که مسئولیت بیاره برات. فهمیدی بچه؟ حالا هی زانوی غم بغل بگیر و بگو من نمی‌تونم. کون‌تو جمع کن.