ششصد و هشتاد و پنج

حدود یک ماه و نیمه تراپی‌رو شروع کرده‌م، یک تراپی پویشی و یکی برای اضطراب، هردوش دارن خوب پیش می‌رن، درواقع حرف‌هاشون توی کتم می‌ره. کاری که من توی تراپی اضطرابم می‌کنیم، شکستن چرخه روتین‌عه. تراپی پویشی‌م، انگشت می‌کنه توی زخمم تا اون زخم عفونتش بریزه بیرون و تا جای ممکن هیل بشه. تراپی اضطرابم، علاوه بر تراپی،کلاس یادگیری روان‌شناسی‌عه.

باید برگردم و ادیت و کامل کنم این پست‌رو.

ششصد و هشتاد و چهار

آهنگ شاد توی گوش‌امه، اما محتوام غمینه، محتوام تنهاست.

نگاه می‌کنی چپ و راستت، بهترین دوستت (با غلظت،از اون رفاقتای عمری) داره مراسم ازدواج می‌گیره. درسته‌ها، داره نزدیکت می‌شه و قراره توی یه شهر زندگی کنید، ولی می‌دونی ازدواج چه مرزی بین دوست‌ها می‌کشه؟ یا پارتنر داشتن، چه فعالیت‌هایی که از دست نمی‌دی چون پارتنر نداری. تمام کارهاتو تنها انجام می‌دی، تنها می‌ری خرید، از هیشکی نظر نمی‌خوای، نمی‌دونی سرتو روی شونه کی بذاری و مطمئن باشی که این شونه، برای سرت جای امنه و برای تن و روحت تکیه گاه. دوست‌هات مهمونی می‌رن و مهمونی می‌گیرن و تو؟ هیشکی به تو نمی‌گه. احساس دوست نداشتنی بودن نشسته روی تمام وجودت. من‌رو دوست ندارن، من مهم نیستم توی یادشون بمونم. اون بارهایی که با دوستت و پارتنرش بیرون رفتین هم، بیشتر احساس سرخر بودن داشتی. تو پذیرفته نشدی، کسی تورو نمی‌خواد، بغض می‌کنی. اخیرا همه دیت‌هات ریده‌ن و دیگه حتی انرژی دیت کردن هم نداری و آدم‌ها از چشمت افتادن. اشک توی چشم‌هام پر می‌شه، جلسه‌های تراپی اضطرابم گریه‌هام رو قورت می‌دم،اما تراپی پویشی‌م همه جلسات‌رو از شدت گریه گاهی نتونستم حرف بزنم. شونه‌هام زیر این بار دارن می‌شکنن و آدم‌ها جای مرهم، زخم جدید می‌زنن و نمک می‌پاشن. اوه، می‌خوای بگی از آدم‌ها انتظار نداشته باشم؟ چشم عباس آقا، بیا جای من، بیا، بی خونه و سرپناه باش، خودت رو از خانواده جدا کن، همزمان همه‌ی زندگی‌تو جلو ببر و بعد بهم بگو از آدم‌ها انتظار نداشته باش. امروز تراپیستم پرسید خب که چی؟ تا کی؟ می‌خوای چی بشه؟ سوال هنوز باقیه، می‌خوام با زندگی‌م چی‌کار کنم؟ جلوی چشم‌هام، داره تیشه می‌خوره به کل بنای کسشری که ساخته‌م، داره پوچ بودنش می‌آد جلو چشمم. همه‌‌چیز داره جلوی چشمم آب می‌شه و از دستم می‌ریزه پایین. تلاش می‌کنم نخوابم که از آخرهفته‌م بیشتر استفاده کنم. هندزفری‌هام‌رو گذاشتم گوشم و شروع کردم به شستن ظرف‌ها تا شاید کمی فکرم آروم شه، ولی فکرام از زیر خاکستر گر گرفتن، یادم افتاد کسی بهم نمی‌گه بیا باهم بریم مهمونی، هنوز پارتی و مهمونی و آهنگ خوندن آخر شب رو تجربه نکرده‌م، خیلی وقته مست نکرده‌م، به سیم آخر نزده‌ام، طلوع خورشید رو توی بام تهران ندیده‌م، پارتنر خوب داشتن تورو به خیلی از این خواسته‌ها می‌رسونه. " دیدی که کسی مارا یاد نکرد؟ جز غم، که هزار آفرین بر غم باد :) " حتی فرصت سفر تنهایی‌هم ندارم. مثلا دوشنبه برم رشت و شب برگردم و کسی نباشه ازم عکس بگیره :) . خلاصه که آقا، تنهایی کشت مارا، و دیگه نمی‌دونم چه‌جوری باهاش کنار بیام.

ششصد و هشتاد و سه

من از امیرعلی ق. خوشم نمی‌اومد، سال نودوهفت اینا بود که بلاگری می‌کرد و کپشن‌هاش‌رو کتاب کرد. الان داره پادکست تولید می‌کنه‌ از حق نگذریم، پادکستش جالبه. مهمون فصل جدیدش، محمدجواد فروزان‌فرعه، یکی از روان‌شناس‌هایی که می‌پسندمش. محمدجواد فروزان‌فر برای توصیف اهمیت روابط، از مفهوم دهکده استفاده کرد و گفت الان دهکده‌های ما محدود شده، حالا من حال ندارم توضیح مبسوط بدم برید خودتون گوش کنید چی می‌گه، حالا بعد از اینترو بذارید حرفم‌‌رو بزنم و برم سرچیزی که می‌خوام بنویسم :

دهکده من، خالی نیست، ولی خالیه. می‌پرسید منظورت چیه؟ دهکده من آدمی نداره که برای من باشه، دوستام هستن، ولی دوستام هستن، می‌دونی، یعنی این آدم‌ها توی دهکده خودشون کسی‌رو دارن که با اون دهکده‌شون رو بسازن، دهکده‌شون غنی باشه. حالا می‌خوای بیای و بگی غنی بودن دهکده‌تو وابسته به کسی نکن، اشکال نداره، بیا بگو. من اهمیت عشق رو توی زندگی‌م می‌دونم. می‌دونم معنای عشق برای من چیه. می‌دونم آدما ممکنه برن، ولی من دیگه تاب ندارم، من واقعا حوصله ندارم که هر روز خودم‌رو بکشم، بیدار کنم، و هر روز خودم برای خودم تلاش کنم. یک چیزی توی این معادله، جاش خالیه، دهکده من، اخیرا مهمون زیاد داشته که حوصله‌شون سررفته، دمی سرراه‌شون توی دهکده من کوله گذاشتن زمین و بعد رفتن. ناراحتم بابت این‌که توی دهکده‌م راه‌شون دادم.وقتی آدم حوصله‌ش سر بره یا احساس تنهایی کنه، ممکنه کارهای زیادی بکنه. نمی‌دونم، متوجه‌اید وقتی از دهکده سوت و کور حرف می‌زنم، از چی حرف می‌زنم؟ من غلام خانه‌های روشن‌ام. دیگه اجبارا انتخابم تنهایی‌عه، تنهایی می‌رم بازار، چون سخته کسی‌رو هی این‌ور اون‌ور دنبال خودت بکشی و اصلا ناراحت نیستی که دوستت که خودش گفته بود می‌خواد باهات بیاد یادش رفته آلارم ست کنه، ولی تو بزرگ و عاقلی و ناراحت نمی‌شی ازش :))). نمی‌دونم از به دوش کشیدن همه‌چی به تنهایی ناراحتم، یا از خود تنها بودن، یا چه چیزی توی تنهایی هست که ناراحتم می‌کنه و بهم پنیک و اضطراب می‌ده‌. حالا من هی از تنهایی‌م و دردش بگم؛ چی درست می‌شه؟ این همه گفتم، نوشتم، چیزی تغییر نکرده؛ فقط سبک می‌شم تا سری بعد که بیام و اینجا بنویسم. هنوز دهکده‌م خالیه و نگاه می‌کنم به چراغ‌های خاموش و دردهای انباشته شده که مثل گرد پاشیده‌شدن روی دهکده‌م، دست‌هام رو دور خودم می‌پیچم، سعی می‌کنم گریه نکنم، به غصه‌م توجه نکنم، لبخند بزنم و به سوسوی چراغ نگاه کنم و برم توی خونه و سعی کنم به ترسم توجه نکنم و بخوابم. توجه نکنم که چه‌طور دوستام، دوستای نزدیکم دارن با آدم‌شون دهکده‌شون رو می‌سازن و من به خنده‌هاشون نگاه می‌کنم و با خودم می‌گم :" پس من کی می‌خندم؟"