شرمنده، من دیگه خستهم، من دیگه یک زن بالغ و بزرگسالم که زندگیمو گذاشتم روی دوشم و به خودم و به بقیه گفتم ممنونم ولی دیگه نه. به چی گفتم ممنونم ولی دیگه نه؟ به مراقبتها؟ به عشقها؟ به توجهها؟به کنترلها؟
توی ذهنم نشستهم پشت پنجره، برف میباره، خونه ساکت و نورش کمه، یه چیز گرم رو به داغ دستمه، ماسالایی، ماچایی، خلاصه که یک چیز ادایی. منتظر کسی نیستم، شاید دوستام، شاید نهال، منم دیگه، منم و خودم، با ترسم از رها شدن، فکر تا ابد تنها موندن. فکر اینکه مغزم دوست داشته نخواهد شد. چرا؟ به خیلی دلایل نه که دوست داشتنی نباشهها.. کسی حوصله نداره. چه کسی یک مغز دراماکویین شاعر هوپلس رمانتیک عاقل و منطقیرو دوست داره؟ دوست داشتنش سخته؟ برای دریافت عشق و دوست داشته شدن باید تلاش کنم؟ من اینجا نشستهم، خسته و کولهبار آویخته. بی حوصله. به رقصیدن عاشقانه بقیه نگاه میکنم و با خودم میرقصم. لحظه لحظه زندگیرو میچشم و به جای خالیای که همیشه حسش میکردم توجه نمیکنم. این جای خالی همیشه بوده و همیشه خواهد بود؟
چه کسی این روح خسته و کودکانه و شکننده و پارهپارهرو دوست خواهد داشت و متوجه ارزشش خواهد شد؟ یا نکنه دارم عشقرو گدایی میکنم و به گدا چیز باارزشی داده نمیشه؟