ششصد و نود و پنج

دارم از چیزهای سخت و بزرگی عبور می‌کنم و وقتی به این روزها نگاه کنم بهشون افتخار خواهم کرد.


دیروز یک‌چیزی رو تموم‌ کردم، یک آژیری دیدم و قضیه‌رو تموم کردم؛ با وجود علاقه‌م به شنیدن لاس‌های خیس و تعریف‌ها و ابراز علاقه‌های کم‌وبیش، گفتم که یا توی زندگی من باش، یا نصفه‌ونیمه نباش. این نشونی از یک پیشرفت بود.

شاید بقیه‌شو بعدا تعریف کردم.

ششصد و نود و چهار

دارم از هم می‌پاشم؛ یا جرئت کن و بغلم کن یا دور شو ازم.

ششصد و نود و سه

نمی‌دونم، تو می‌فهمی چی می‌گم؟

ششصد و نود و دو

چه‌جور باید به تغذیه سالمم برگردم؟

ششصد و نود و یک

بعد از یه جایی من ترسیدم، همه‌ش ترسیدم، از رفتن ترسیدم، به موندن باور نداشتم، فقط منتظر رفتن بودم، "نمی‌مونه" "موندنی نیست" "منتظر رفتنش باش، یه جوری باش که از رفتنش ضربه نخوری" چرا؟ چرا من از رفتن عشق‌‌می‌ترسم؟ چرا به عشق باور ندارم؟ چرا عشق دوستام و اطرافیانم‌رو نمی‌بینم؟ چرا پارتنر و رابطه اینقدر توی زندگیم و افکارم پررنگ شده؟ کجام درد می‌کنه باز؟

ششصد و نود

روی زین دوچرخه ثابت نشسته‌م و احتمالا تا انتهای این پست، به پدال زدن ادامه بدم. مدت‌هاست فرصتی برای نوشتن نداشتم، یا براش وقتی در نظر نمی‌گرفتم و توی چرخه زندگی همینجوری دارم می‌رم و ادامه می‌دم، بابت چیزهای زیادی نگرانم، این ترم چه‌جوری پیش خواهد رفت؟ آیا استادها شرایطم رو قبول خواهند کرد؟ آیا توی محل کارم خوب پیش می‌رم؟ سردرگمم، نگرانم، تنهام، راجع به احساس تنهایی صحبت نمی‌کنم، تنهام؛ مضطربم، تراپی داره به آرومی پیش می‌ره و من جز صبوری چاره ندارم. دارم سعی می‌‌کنم که بهترینم رو انجام بدم. کمال‌گرایی اینجاست، چیزها به لطف تراپی کم‌تر دردناک‌ان، باید وقت چشم پزشکی بگیرم، ماهک گفت نور خوبه. وقت دکتر غدد، یه روز باید برم نتیجه تستم‌رو از دکتر بگیرم. هر روز پیاده‌روی می‌کنم، دکتر تغذیه برم؟ از متخصص تغذیه کمک بگیرم؟ وزنم یه مدته توی همین محدوده مونده و گشنمه این روزها. باید آروم‌تر‌ پدال بزنم، باید سعی کنم وقتم‌رو بین کار، خواب کافی، غذای خوب خوردن، تحصیل کردن با نمره‌های خوب و یادگیری بالا، ورزش کردن حداقل سه بار در هفته، با دوستام بیرون رفتن و با خانواده وقت گذروندن، تفریح کردن و شاد بودن به خوبی تقسیم کنم. می‌بینی؟ وقتی این وسط برای خودم ندارم. ذهنم داره برای خودش کار می‌کنه و پیش می‌ره. کی استراحت می‌کنم؟ نمی‌دونم، استراحت اصلی‌رو باید مغزم بکنه که نمی‌کنه. امروز بالاخره وقت باشگاهم‌رو دارم راه می‌رم تا این‌هارو بنویسم، تا کمی مغزم رو خالی بکنم، تا یادآوری کنم تست اچ‌پی‌وی‌م منفی شد، برای ماه مهرم پاداش گرفتم، دو روزه رفتم خونه و برای اولین بار خانوادگی شام رفتیم بیرون، با عمه و مامان رفتیم کافه، ترقوه‌هام دارن برمی‌گردن، پسره فعلا تونسته ذهنم رو درگیر کنه ولی نتونسته توی دلم‌‌رو پر پروانه بکنه.دارم تلاش می‌کنم و همه بهم افتخار می‌کنن، این ماه خوب تونستم حساب‌مو مدیریت بکنم، البته با تشکر از خانواده و افزایش حقوق و پاداش‌ام. ولی خب، بازم تونستم. هر روز کلی راه می‌رم، صبح‌ها سعی می‌‌کنم فکر کنم که بیشتر فکرم پیش اینه که جوری راه برم که سریع‌‌تر برسم شرکت تا مجبور نشم مرخصی رد کنم و اضافه‌کاری بمونم، چون ذهن کمال‌گرام فکر می‌کنه فقط اینجوری ارزشمندم، منو تحت فشار می‌ذاره که شب ساعت خاصی بخوابم چون اگه دیرتر بیدار شم کل روز بی‌انرژی‌م و در نتیجه سرکار هم نمی‌تونم خوب عمل کنم و سرزنش می‌شم. می‌تونم استرس و اضطرابی که سرکار می‌کشم بابت لحظاتی که حس می‌کنم اشتباه یا خطایی کردم رو به خاطر بیارم و حس کنم. آخ اضطراب، سم و مهلک برای پی‌سی‌اواس، چیزی که تمام تلاشم برای زندگی بهتر و سالم‌تر برای بهبود علائمشه. آخ که چقد فکر تو سرمه و چقد دارم می‌دوم که همه‌چیز رو سرجاش بذارم و دائم در تلاشم. و چیکار باید بکنم که اون مدال رو به دست بیارم، هوم؟ چیکار کنم که از تنبل خطاب شدن نگران نباشم و احساس بدی بهم دست نده، هوم؟ چیکار کنم که احساس کافی بودن بکنم؟ هوم؟

ششصد و هشتاد و نه

تو خودتو از بقیه می‌گیری، می‌ری و می‌ری، قایم می‌شی، کسی اصلا می‌فهمه نبودنتو؟

ششصد و هشتاد و هشت

شرمنده، من دیگه خسته‌م، من دیگه یک زن بالغ و بزرگسالم که زندگی‌مو گذاشتم روی دوشم و به خودم و به بقیه گفتم ممنونم ولی دیگه نه. به چی گفتم ممنونم ولی دیگه نه؟ به مراقبت‌ها؟ به عشق‌ها؟ به توجه‌ها؟به کنترل‌ها؟

توی ذهنم نشسته‌م پشت پنجره، برف می‌باره، خونه ساکت و نورش کمه، یه چیز گرم رو به داغ دستمه، ماسالایی، ماچایی، خلاصه که یک چیز ادایی. منتظر کسی نیستم، شاید دوستام، شاید نهال، منم دیگه، منم و خودم‌، با ترسم از رها شدن، فکر تا ابد تنها موندن. فکر اینکه مغزم دوست داشته نخواهد شد. چرا؟ به خیلی دلایل‌ نه که دوست داشتنی نباشه‌ها.. کسی حوصله نداره‌. چه کسی یک مغز دراماکویین شاعر هوپ‌لس رمانتیک عاقل و منطقی‌رو دوست داره؟ دوست داشتنش سخته؟ برای دریافت عشق و دوست داشته شدن باید تلاش کنم؟ من اینجا نشسته‌م، خسته و کوله‌بار آویخته. بی حوصله. به رقصیدن عاشقانه بقیه نگاه می‌کنم و با خودم می‌رقصم. لحظه لحظه زندگی‌رو می‌چشم و به جای خالی‌ای که همیشه حسش می‌کردم توجه نمی‌کنم. این جای خالی همیشه بوده و همیشه خواهد بود؟

چه کسی این روح خسته و کودکانه و شکننده و پاره‌پاره‌رو دوست خواهد داشت و متوجه ارزشش خواهد شد؟ یا نکنه دارم عشق‌رو گدایی می‌کنم و به گدا چیز باارزشی داده نمی‌شه؟

ششصد و هشتاد و هفت

کجا دنبال مفهومی برای عشق می‌گردی؟

که من این واژه را معنا می‌کنم هرشب.


چرا دنبال عشق و دوست داشته شدن و دوست داشتن می‌گردیم؟ به کدوم حالت می‌گیم عشق؟ چرا وقتی عاشقیم و کسی‌رو دوست داریم دلمون می‌خواد همه‌ش ببینیمش، باهاش باشیم؟ چرا عشق بدون حضور معنا نداره؟ چه حضور جسمی و چه روحی. چیه این عشق؟ تو کی‌ای عشق؟ چی‌ای اصلا؟ چی توی نگاهته ای عشق؟ تو کی‌ای که همه از سرت آهنگ می‌خونن با عنوان عشق و چوت عاشق یکی‌ان قربون صدقه‌ش می‌رن و باهاش می‌مونن؟ به شخصه حس می‌‌کنم اون چیزی که بهش می‌گیم عشق، اون چیزیه که توی نوجوونی‌مون بود. الان می‌گردیم دنبال یکی که بتونیم بقیه روزهامون رو باهاش سپری کنیم چون تنها سپری کردن زندگی سخته. چرا سخته؟ تنهایی سخته؟ چی‌ش سخته؟ دریافت نکردن حمایت از دیگری؟ آیا تو خودت برای خودت کافی نیستی؟ جواب واقعی این سوال چیه؟ آیا ما واقعا به حضور دیگری در زندگی‌مون نیاز داریم یا همه‌ش بازی بقا و طبیعته؟