ششصد و شصت و دو
امروز ظهر، بعد از دستیابی به یکی از موفقیتهای زندگیم (قبول شدن مصاحبهم و رسیدن به مرحله ارسال مدارک) به بابام زنگ زدم و بهش گفتم. بابام به روش خودش بهم تبریک گفت، با لحن خاص خودش گفت تابستون کجا میخوای بمونی؟ لحنش بد نبود، لحن خاص بابای من بود، نگفت نرو، دعوام نکرد، گفت کجا میخوای بمونی؟ و در برابر خواستههایی که ازش داشتم هم نه نگفت. ولی من از بعد تماسم با بابام، مضطربم. شاید این شدیدترین اضطراب اخیرم بوده؛و مغزم، مغز دراما کویین من، شروع کرد به ساختن درامااااا. و بعدش با مامانم صحبت کردم،و مامانم لحنش نگران بود، و شاید این حالم رو بدتر کرد و من در مدتی که داشتم کارهامو انجام میدادم، مضطرب و ترسیده بودم. و داشتم بابت اسکیپ کردن کلاسم، که به خاطر حجم کارهام بود هم عذاب وجدان میکشیدم. میدونی؟ تو از کاری که انجام میدی، از مسیری که میری نمیترسی، از جوری که آدمهای مهمت، مخصوصا والدینت باهاش برخورد میکنن میترسی. ولی میدونم چیزی که اذیتم میکنه، توی ذهنمه، ترسهامان، نه اون چیزی که فکر میکنم ازش میترسم. میفهمی چی میگم؟ ترست یک شکلی به خودش میگیره. ولی چیزی که آزارت میده خود ترسه، نه شکل ترست. بعدا با شقایق حرف زدم، با سعید حرف زدم و فهمیدم که مسیر و کاری که دارم میکنم اشتباه نیست. ممکنه من اشتباه کنم در این مسیر، ولی خود مسیر مشکلی نیست.
حالا نگران پیش بردن همزمان درس و دانشگاه و کارمم. میبینی؟ دیروز توی کتابم میخوندم که نوشته بود اضطراب ترس از آیندهس. راست میگه. تو همهش فکر میکنی قراره چی بشه؟ چه اتفاقی میافته؟ همهش دو هفته از دانشگاهم مونده. غیبت زیادی نمیخورم، اتفاقهای بدی نمیافته، فوقش میافتمکه فدای سرم. تصمیم و تلاشم اشتباه نیست. من خیلی وقتها حس میکنم خیلی سرسری دارم زندگی میکنم ولی خانوادهم دنبال چسبیدن به یک مسیر صاف و ثابتن، ولی من نه، یهو تصمیم میگیرم برم دانشگاه مازندران، بعد میرم یه دانشگاه دیگه، بعد دوباره میآم تهران درس میخونم و بعد میرم سرکار و فکر بیخیال درس شدن به سرم میزنه. ولی من مسیری شبیه مسیر کسی رو میرم که ارشد خونده و حالا تموم شده و میخواد کار کنه، فقط من دوسال دیگه هنوز درس دارم :))))))) .
فکرام همینجوری آشفتهن، همهش بین برنامه مهاجرت یا موندن تاب میخورم و هر تصمیم خوبی و بدی خودشو داره. ولی سخت اونجاست که باید برای هردوش برنامه بریزی و جوری پیش بری که واسه اون مناسبه.
نمیدونم. فکر به آینده مضطربم میکنه. و ذات اضطراب همینه. با فکر به آینده و نگرانی از اینکه قراره چه اتفاقی پیش بیاد دیوانهت میکنه.
تلاش های موفق و ناموفق و کج و معوج در جهت نوشتن. بنده زبانها، کلمات، آهنگها. در آرزوی باریستا شدن. کوییر. مرید آقام رورونوا زورو، اگر نیستم دارم وانپیس میبینم.