ششصد و پنجاه و هشت
یکجایی در تعریف اورثینکینگ نوشته بودن :
در مغزم هزاران جنگ است و تنها کشتهاش منم.
بله.
دارم به هزارتا چیز فکر میکنم. آزاد کردن مدرک شیمیم در حالی که دارم یه کارشناسی دیگه میخونم؛ فکر اینکه اگر الان پاشم و شام بذارم بچهها از سر و صدا بیدار نشن؟ فکر اینکه این رابطهای که دارم میرم توش آیا خوب میشه و چهجوری پیش خواهد رفت؟ حالا به سرانجام داشتن یا نداشتن حتی فکر هم نمیکنم. آیا خواهم توانست کارهای رفتنم رو انجام بدم؟ اصلا چهجوری باید انجامش بدم؟ چهجوری باید مدرکم رو آزاد کنم؟ مراحلش چیه؟ مراحل مهاجرت و اپلای رو چهجور باید انجام بدم؟ پولش رو چیکار کنم و از کجا بیارم؟ خانوادهم رو چه کنم؟راضی میشن؟ شاید باید ازدواج کنم که بتونم راحت برم؛ و دلم نمیخواد تنها برم. آیا این آدم مناسب این قضیه هست؟اصلا اوکی میشه جریان؟؟ پولش چی واقعا؟ خدایا چرا بیست و پنج سالمه و هنوز با زندگیم اینم؟؟ باید راحتتر بگیرم؟ باید تراپی برم؟ میبینی هزارتا جنگ توی سرمرو؟ حالا زندگی اجتماعی و تفریح و لذت بردن از زندگی هم بماند. از رشته الانم انصراف بدم؟؟؟کار کنم؟ کی جواب رزومهم میآد؟ آیا مصاحبه دعوت میشم؟قبول میشم؟ اگر اینها اوکی شد، قبول میکنن تا یه مدت شش ماهه، حداقل، برام بیمه رد نکنن؟ اصلا این اتفاقها میافته یا زندگی قراره کونشو بکنه سمت من و بگه ریدم تو همه فکرها و برنامه ریزیهات؟؟ با بیست واحد تخصصی این ترمم چه کنم؟ کلاس های زبان برای آیلتس، خوندن زبان ایتالیایی. استرس حجم کارهایی که دارم و باید انجام بدم، آلردی، شروع نکرده فلجم کرده؛ در حالی که من میدونم همیشه قدمهای کوچک و مستمره که جوابگوعه. آی آی آی... آی...
همه این چیزها و هزارتا چیز دیگه فکرای تو سرمن. تمام تلاشمو میکنم سالم زندگی کنم، روتین داشته باشم، خوب و درست غذا بخورم، قدمهام بالا باشه، برم باشگاه و حداقل توانمو و حداقل تمرینی که میتونم رو انجام بدم. دوباره اومدم توی هفتاد و سه. با اینکه خیلی هم رژیم رعایت نکردم.
تلاش های موفق و ناموفق و کج و معوج در جهت نوشتن. بنده زبانها، کلمات، آهنگها. در آرزوی باریستا شدن. کوییر. مرید آقام رورونوا زورو، اگر نیستم دارم وانپیس میبینم.