هفتصد

چیزی ورای خستگی‌ام، پاره پاره و تکه تکه. کلاس‌هام مجازی شده‌ان و در نتیجه اتوبوسی که هر پنج دقیقه یک‌بار راه بیفته نداریم، فردا مامانم برمی‌گرده و با فکر بهش می‌خوام از شدت گریه پاره پاره بشم، این هفته جلسه تراپی نداشتم، نشد برگزار بشه، مضطربم؟ خسته‌ام؟ ترسیده‌ام؟ احساس بی‌پناهی می‌کنم؟ هزارجوره درد می‌کنم، از سرکار رفتن درد می‌کنم، نمی‌دونم چجوری دوباره قند رو حذف کنم، باشگاه هم برم، خوب و سالم هم غذا بخورم، و همه‌چی سرجاش باشه، کاش مامان نره، کاش مامان برنگرده، دوباره بغلش‌رو نداشته باشم؟ می‌خوام بزنم زیر همه‌چی، بیخیال همه‌چیز بشم، کاش خونه داشتم نزدیک شرکت، از کم خوابیدن عین سگ می‌ترسم، از خرج کردن پولم می‌ترسم، کاش اضطراب دست از سرم برداره، نمی‌تونم، پاره پاره‌م، اگه خوابگاه رو ببندن چی؟ چیکار کنم؟ کجا برم؟کاش زندگی برام‌ کمی راحت‌تر بگذره. از چی می‌ترسم؟ خسته‌م. می‌ترسم و نمی‌دونم چه‌جوری این ترس‌رو واضح کنم. کاش زودتر عید شه برم دو هفته استراحت کنم. یه وقت‌هایی به مرگ هم فکر می‌کنم که همه‌این‌هارو تموم کنم و راحت باشم. فقط، فقط سخت می‌گذره...

ششصد و نود و نه

خودتو برمی‌داری، جمع می‌کنی، جدا می‌کنی از وقتی که دلت می‌خواست ازت مراقبت شه، به هوای اینکه دیگه دلت مراقبت نخواد و یهو می‌بینی که عه..

ششصد و نود و هشت

خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خسته‌ام.

ششصد و نود و هفت

توی مغزم نشستی، هی داری جیغ جیغ می‌کنی، امر و نهی می‌کنی و حواست نیست به احساسی که دارم، به این که دارم رنج می‌کشم، به این‌‌که اگر الان نمی‌خوابم، احتمالا به همین خاطره که داری همش توی سرم جیغ می‌کشی که دیر شده و هنوز نخوابیدم. می‌دونی که والدین سخت‌گیر بچه‌ها لجبازتر و دروغ‌گو تری بزرگ می‌کنن، تو توی مغزم، توی سرمی و هنوز به کارت ادامه می‌دی و بابت هرکارم من‌رو سرزنش می‌کنی؟ دست بردار، اگر شل کنی، اذیت نمی‌شم که خوابم نمی‌بره، به جاش قصه برام بگو که بخوابم، اگر شل کنی، اذیت نمی‌شم که بد غذا می‌خورم یا دارم چاق می‌شم، برام رژیم و روتین خوب پیدا کن. با بدنم بد نباش، سرزنشش نکن، من دارم برای دوست داشتنش، برای سالم بودنش تلاش می‌کنم‌. یه بغل روی قلبم تتو کردم که معنای مهربونی با خودم، شفقت با خودم‌، دوست داشتن خودم‌رو بده. تو مغز منی، تو کمال‌گرایی منی، می‌دونم خوب هم هستی، ولی سرزنشم نکن، سرم جیغ نزن، راه‌‌های بهتری هست که توی بیست پنج سالگی زندگی‌م رو هدایت کنیم، بچه نیستیم که نفهمیم و لازم به تربیت باشیم. تراپی می‌ریم، با خودمون کنار می‌آیم، ریشه این سخت‌گیری‌هارو می‌فهمیم، اشتباه کردیم و درس گرفتیم و تلاش‌مون رو می‌کنیم، ما از دست نمی‌دیم، ما با خودمون مهربونیم، من با خودم مهربونم توام با من مهربون باش. بدون که استراحت کردن وقتی خسته‌ای اوکیه، بدون یه وقتایی اشکال نداره اگر ده‌هزار قدم راه نمی‌رم، شاید یک‌روز بیست‌هزار قدم راه رفتم و فرداش فقط ۲هزار قدم یا اصلا راه نرفتم، مهم اینه که راه می‌رم، تا جای ممکن. ورزش می‌کنم، سه روز یا پنج‌روز در هفته یا صفر روز در هفته، اما ورزش جز عادت‌هامه. روتین باید دست ما باشه، نه اینکه ما بازیچه‌ روتین باشیم. حواست هست؟ می‌دونی باید حواسمون به "من" باشه؟ می‌دونی تلاشمون در جهت مراقبت از "من"عه؟ می‌دونی اکثر روزهای من خوابیدن ساعت ۱۱ و یه روزهایی خوابیدن توی ساعت دوازده‌‌عه؟ حواست به همه این‌ها هست که در کل، تلاش من در جهت پیشرفته؟

ششصد و نود و شش

فکرهام فکرهام فکرهام.

از گوش کردن به پادکست این نقطه دست برداشته‌م، بیشتر از به درد بخور بودن، احساس گناه می‌کردم. نشسته‌م تو مترو، دارم فکر می‌کنم چی‌گوش بدم که احساس تنهایی نکنم و همزمان صدای مغزم هم ساکت نباشه و بتونم بهش گوش بدم، نهایت قسمت پانزدهم اپیزود ۴۳ دیالوگ باکس، آدم‌ها خاطرات و موسیقی‌رو پلی کردم. می‌تونم بگم هر قسمت‌رو سه بار گوش کردم. منتظرم برسم ایستگاه ولیعصر، برم داروخونه، درموپان بگیرم برای تتوم؛ نون تست بگیرم برای صبحانه هفته‌م، باید باشگاه برم امروز. فردا شنبه‌س. اگر به خاطر آلودگی دانشگاه‌ها تعطیل نشه، امتحان میان‌ترم دارم و قصد شرکت‌رو ندارم. هنوز با استادش هم حرف نزدم. چه‌جوری می‌خوام این درس‌هارو بخونم؟ با یاری گرفتن از چت جی‌پی‌تی؟ کی وقت می‌کنم برسونم؟ اصلا می‌خوام درس بخونم؟ هرآخرهفته یه جور درس نمی‌خونم، امروز کون آسمون‌رو پاره کردم و فعل‌های آینده‌رو تمرین کردم. بقیه زمان‌ها چی؟ بقیه مباحث چی؟ فردا باید برم سرکار. از سرکار رفتن مضطرب می‌شم، اون تلاش و اضطراب کوفتی برای صبح زود بیدار شدن و صبح رسیدن. تلاش می‌کنی مثلا تا هشت و ربع برسی که از اون‌ور پنج و نیم بزنی بیرون که این قضیه اتفاق نمی‌افته معمولا‌. با اضطراب می‌شینی پشت اون میز، برای هر تماس منتظری کسی جواب نده، از حرف زدن با جامعه هدف متنفرم، متنفرم؟ نمی‌دونم. ازشون خوشم نمی‌آد، بی ادب‌ان، فحش می‌دن، می‌گن صدات خوب نمی‌آد، می‌گن قصد خرید ندارن و این حرف‌ها من‌رو اذیت می‌کنن و دلیل این آزار دیدن من باید توی جلسات تراپی‌م بررسی بشن. خواب می‌بینی امروز هیچ تماسی نگرفتی و حالا چه گزارشی می‌خوای بدی؟ احساس زیرنظر بودن می‌کنی. احساس می‌کنی هرکاری‌ت بررسی می‌شه‌. ولی این‌ها احساسات و افکار منن، حتما واقعیت نیستن. سر ناهار کل تلاشتو می‌کنی تمیز و مرتب و خانمانه ناهار بخوری، لباست مرتب و تمیز باشه، نیاز دارم دوشنبه‌ها تعطیل باشه، می‌دونی، وقت کم می‌آرم به کارام برسم. لباسای شسته‌نشده‌م دارن زیاد می‌شن. مامانم شاید این آخر هفته بیاد. کاش خونه خودم‌رو داشتم. خونه خود خودم. نقلی و کوچولو و پنجاه چهل متری، ولی خونه من باشه‌، شاید اون موقع احساس امنیت کنم. وقتی مامانم می گه من دیگه به شهری که توش به دنیا اومدم برنمی‌گردم، درست می‌گه،ولی یه‌جورایی دلم هم می‌شکنه، انگار خیانت کردم :)))، خونه داری، اتاق داری، ولی اونجا زندگی نمی‌کنی، نمی‌تونی زندگی کنی. چرا آدم اونجا نیستی؟ حتی به برگشت فکر می‌کنی ولی می‌دونی اشتباه بزرگتریه. امتحانات و دانشگاهم هم یه قسمت از نگرانی‌هام. اگر نمره‌هام کم شه؟ چه‌جوری درس بخونم؟ چه‌جوری تمرکز کنم برا درس خوندن؟