هفتصد
چیزی ورای خستگیام، پاره پاره و تکه تکه. کلاسهام مجازی شدهان و در نتیجه اتوبوسی که هر پنج دقیقه یکبار راه بیفته نداریم، فردا مامانم برمیگرده و با فکر بهش میخوام از شدت گریه پاره پاره بشم، این هفته جلسه تراپی نداشتم، نشد برگزار بشه، مضطربم؟ خستهام؟ ترسیدهام؟ احساس بیپناهی میکنم؟ هزارجوره درد میکنم، از سرکار رفتن درد میکنم، نمیدونم چجوری دوباره قند رو حذف کنم، باشگاه هم برم، خوب و سالم هم غذا بخورم، و همهچی سرجاش باشه، کاش مامان نره، کاش مامان برنگرده، دوباره بغلشرو نداشته باشم؟ میخوام بزنم زیر همهچی، بیخیال همهچیز بشم، کاش خونه داشتم نزدیک شرکت، از کم خوابیدن عین سگ میترسم، از خرج کردن پولم میترسم، کاش اضطراب دست از سرم برداره، نمیتونم، پاره پارهم، اگه خوابگاه رو ببندن چی؟ چیکار کنم؟ کجا برم؟کاش زندگی برام کمی راحتتر بگذره. از چی میترسم؟ خستهم. میترسم و نمیدونم چهجوری این ترسرو واضح کنم. کاش زودتر عید شه برم دو هفته استراحت کنم. یه وقتهایی به مرگ هم فکر میکنم که همهاینهارو تموم کنم و راحت باشم. فقط، فقط سخت میگذره...
تلاش های موفق و ناموفق و کج و معوج در جهت نوشتن. بنده زبانها، کلمات، آهنگها. در آرزوی باریستا شدن. کوییر. مرید آقام رورونوا زورو، اگر نیستم دارم وانپیس میبینم.