فکرهام فکرهام فکرهام.

از گوش کردن به پادکست این نقطه دست برداشته‌م، بیشتر از به درد بخور بودن، احساس گناه می‌کردم. نشسته‌م تو مترو، دارم فکر می‌کنم چی‌گوش بدم که احساس تنهایی نکنم و همزمان صدای مغزم هم ساکت نباشه و بتونم بهش گوش بدم، نهایت قسمت پانزدهم اپیزود ۴۳ دیالوگ باکس، آدم‌ها خاطرات و موسیقی‌رو پلی کردم. می‌تونم بگم هر قسمت‌رو سه بار گوش کردم. منتظرم برسم ایستگاه ولیعصر، برم داروخونه، درموپان بگیرم برای تتوم؛ نون تست بگیرم برای صبحانه هفته‌م، باید باشگاه برم امروز. فردا شنبه‌س. اگر به خاطر آلودگی دانشگاه‌ها تعطیل نشه، امتحان میان‌ترم دارم و قصد شرکت‌رو ندارم. هنوز با استادش هم حرف نزدم. چه‌جوری می‌خوام این درس‌هارو بخونم؟ با یاری گرفتن از چت جی‌پی‌تی؟ کی وقت می‌کنم برسونم؟ اصلا می‌خوام درس بخونم؟ هرآخرهفته یه جور درس نمی‌خونم، امروز کون آسمون‌رو پاره کردم و فعل‌های آینده‌رو تمرین کردم. بقیه زمان‌ها چی؟ بقیه مباحث چی؟ فردا باید برم سرکار. از سرکار رفتن مضطرب می‌شم، اون تلاش و اضطراب کوفتی برای صبح زود بیدار شدن و صبح رسیدن. تلاش می‌کنی مثلا تا هشت و ربع برسی که از اون‌ور پنج و نیم بزنی بیرون که این قضیه اتفاق نمی‌افته معمولا‌. با اضطراب می‌شینی پشت اون میز، برای هر تماس منتظری کسی جواب نده، از حرف زدن با جامعه هدف متنفرم، متنفرم؟ نمی‌دونم. ازشون خوشم نمی‌آد، بی ادب‌ان، فحش می‌دن، می‌گن صدات خوب نمی‌آد، می‌گن قصد خرید ندارن و این حرف‌ها من‌رو اذیت می‌کنن و دلیل این آزار دیدن من باید توی جلسات تراپی‌م بررسی بشن. خواب می‌بینی امروز هیچ تماسی نگرفتی و حالا چه گزارشی می‌خوای بدی؟ احساس زیرنظر بودن می‌کنی. احساس می‌کنی هرکاری‌ت بررسی می‌شه‌. ولی این‌ها احساسات و افکار منن، حتما واقعیت نیستن. سر ناهار کل تلاشتو می‌کنی تمیز و مرتب و خانمانه ناهار بخوری، لباست مرتب و تمیز باشه، نیاز دارم دوشنبه‌ها تعطیل باشه، می‌دونی، وقت کم می‌آرم به کارام برسم. لباسای شسته‌نشده‌م دارن زیاد می‌شن. مامانم شاید این آخر هفته بیاد. کاش خونه خودم‌رو داشتم. خونه خود خودم. نقلی و کوچولو و پنجاه چهل متری، ولی خونه من باشه‌، شاید اون موقع احساس امنیت کنم. وقتی مامانم می گه من دیگه به شهری که توش به دنیا اومدم برنمی‌گردم، درست می‌گه،ولی یه‌جورایی دلم هم می‌شکنه، انگار خیانت کردم :)))، خونه داری، اتاق داری، ولی اونجا زندگی نمی‌کنی، نمی‌تونی زندگی کنی. چرا آدم اونجا نیستی؟ حتی به برگشت فکر می‌کنی ولی می‌دونی اشتباه بزرگتریه. امتحانات و دانشگاهم هم یه قسمت از نگرانی‌هام. اگر نمره‌هام کم شه؟ چه‌جوری درس بخونم؟ چه‌جوری تمرکز کنم برا درس خوندن؟