ششصد و چهل و هفت

می‌دونی، همه‌چیز خیلی سریعه، چیزها دیگه پایدار نیستند، سریع عادت می‌کنی به نبود آدم‌ها و جایگزین کردن‌شون. بد نیست اونی که رفته رفته دیگه. چیکارش می‌شه کرد؟ فقط دلم می‌خواد یک رفتنی سریع اتفاق نیفته، آدمی باشه، بیاد، بمونه، نرم و دل‌پسند، انگار که بوده و خواهد بود و ولی، سخته، می‌تونی بگی یه سال، دوسال، ولی حتی خودت هم به موندگاری مادام‌العمر آدمی فکر نمی‌کنی. دلم می‌خواد حداقل الان، ترس از دست دادن نداشته باشم، خیالم راحت باشه، ولی از اهمیت دادن می‌ترسم. دلم می‌خواد یک حضوری رو توی زندگیم حس کنم، حسی که هفت یا هشت سال پیش رو حس کردم دوباره تجربه کنم. آدمی باشه باهاش حرف بزنم، همونطور که با خودم حرف می‌زنم. یک بغلی برای من وجود داشته باشه، نوازش شدن رو حس کنم. می‌خوام یک‌چیزی، واقعی و خوب، اتفاق بیفته.

ششصد و چهل و شش

ببین، راستش اصلا حوصله زندگی‌رو ندارم، از اضطراب و استرس حامله‌م، از این‌که عاقبت هرچیزی‌رو باید بسنجی، عنم‌ می‌گیره، و اگر یک‌چیزی رو همین‌جوری بری توش و بعدا بگایی‌هایی که خرت رو می‌گیره، انگار همه‌چیز توی این زندگی تهش بگاییه. نمی‌دونم چمه، تاثیرات اینه که توی ۲۴ سالگی همه سر و سامون گرفتن و مستقل‌ن و با یک‌سری بگایی‌های دیگه سر می‌کنن و من هنوز دارم امتحان می‌دم یا چی؟ گاهی وقت‌ها حس می‌کنم می‌ترسم، می‌ترسم با کله برم تو یک مسئله جدیدی که بزرگ‌تر و بالغ‌ترم می‌کنه. می‌خوام یک لول زندگی‌م رو سخت‌تر کنم ولی از همه‌چی‌ش می‌ترسم، از اینکه بگا برم، عین سگ شکست بخورم، یا اصلا از اینکه اتفاق بدی بیفته، هزارتا رخت دارن توی دلم می‌شورن. راستش زندگی‌م خیلی عادیه، من نمی‌خواستم پرنسس باشم، من می‌خواستم‌ جوزفینِ زنان کوچک باشم، می‌خواستم جودی آبوت بابالنگ‌دراز باشم، می‌خواستم سخت‌کوش و رویاپرداز باشم و حتی وقتی بالغم، توی وجودم یک دختربچه کوچک نشسته باشه. انگار‌ همه‌چیزهایی که راجع به خودم فکر می‌کردم غلط از آب دراومده‌ن و من فقط یک دختربچه نق‌نقویِ جیغ‌جیغو شده‌ام که کارهای اشتباه می‌کنه و حاضر نیست بزرگ شه، برای برداشتن یک قدم به بیرون از سیف‌زونم باید هزارسال تلاش کنم و اگر عمری باقی مونده باشه، یک قدم بردارم. احتمالا همه این‌ها تاثیر اینه که الان باید جزوه دستور تطبیقی۲ رو بخونم و جمله تحلیل کنم ولی نشسته‌م و دارم فکر می‌کنم که از خوابگاه متنفرم و کجا برم که حس امنیت کنم؟ دلم خونه‌مون‌رو می‌خواد، اتاقم‌رو، و به این فکر می‌کنم که توی این سن نباید خونه خودم رو داشته باشم؟ یک معیار تخمی برای موفقیت برای خودم گذاشته‌م و انگار نه انگار که اینجایی که الان هستم یک‌زمانی آرزوم بود. این کپشن های بلند بالارو باید ببرم توی بلاگفا بنویسم، نه اینجا. و باید برم درس بخونم، نه این‌که فکر چیزی‌رو بکنم که فردا باید بهش فکر کنم.

ششصد و چهل و پنج

داشتم فکر می‌کردم که انگار انسان باید یک‌وقت‌هایی برگرده خونه اول، برگرده اونجایی که فکر می‌کرده خب اینم که حل شد، اینم گذشت، بعد مثلا یکهو نگاه می‌کنه و می‌گه :عه، تو که باز اینجایی؟ حالا اون تو می‌تونه چیزهای مختلفی باشه‌، حالا امشب اون "تو" چندپتانسیلی بودن بنده‌س. این‌که با خودت می‌گی که خب دیگه افتادم تو مسیر درس و آکادمیک بودن و همین فرمون بربم برا مهاجرت و تحصیل و فلان، بعد یهو به خودت می‌گی : عههههه، من اگر زیر و بم اینستاگرام رو بلد باشم، می‌تونم آنلاین‌شاپ لوازم‌تحریر که اینقد دوست دارم بزنم، بلاگری کنم تو پیجم، چیزایی که دوست دارم‌رو پست کنم، اگر ادیت ویدیو بلد بودم چقد خوب می‌شد، وای کی باریستا می‌شم؟ کی وقت می‌کنم بشینم دوره‌های آموزش کتاب نوواسپرسو رو ضبط کنم؟ کی می‌تونم معلم زبان باشم؟ می‌تونم استاد دانشگاه بشم؟ برم اصلا تو یه شرکتی کار کنم، یه خونه کوچیک داشته باشم و روتین زندگی، باشگاه و خرید هفتگی و تفریح و فلان. خیلی وقتا از این گستردگی زندگی و این‌که تو خیلی چیزها می‌تونی خوب باشی بدم می‌آد. آخ آخ دیدی چی‌شد؟ یادم افتاد که تنهام و شاید اگر با کسی زندگی می‌کردم بیشتر دستم رو می‌گرفت و به اون هوا پامی‌شدم کارهای مختلف می‌کردم. دوباره دارم به دورانی شبیه می‌شم که فکر می‌کردم و فقط فکر بود‌، قبل اون دورانی که تصمیم گرفتم فقط قدم بعدی‌رو بردارم، گویا الان هم همینه، فقط باید سعی کتم یه قدم بردارم، قدم‌های کوچیک و مستمر. بدونم می‌خوام چیکار کنم و سعی کنم یکم بهش نزدیک شم. آی آی آی!

ششصد و چهل و چهار

هرموقع نمی‌دونستی واسه پنج سال آینده چی‌کار کنی، فقط قدم بعدی‌تو بردار.

ششصد و چهل و سه

آقا من دلم می‌خواد جرئت و خاطره گشتن کل تهران رو داشته باشم، با ماشین و پیاده، گشتن کوچه پس‌کوچه‌ها، شناختن محله‌ها، عکس داشتن از جاهای معروف و مختلف. می‌خوام تجربه کنم، بگردم، بخندم و تنها نباشم.

ششصد و چهل و دو

بچه جون سلام. سلام عزیز کوچولوی من. سلام من از سالهای قبل.

حالا که خودم رو اینجوری صدای میکنم بغضی که نمی دونم از کجا اومده شد اشک توی چشمهام و گرفتگی توی گلوم. این روزها بیشتر گریه میکنم عزیزکم. فک کنم احساساتم ضربه دیدن. بیشتر اضطراب رو حس میکنم. بیشتر می ترسم. اگر قبلا پیاده ولیعصر و بلوارکشاورز و لاله و کریمخان رو میگشتم. حالا حس غریبی دارم که برم اونجاها. انگار میترسم. میترسم خفتم کنن. انگار اگر برم نفسم تنگ میشه و بالا نمی آد. پنیک اتک میکنم. انگار دوباره از شبها میترسم. از شبهای تهرانی که از روزهاشم زنده تره. حس تنهایی بیشتر از هر وقتی خرم رو گرفته. احساساتم هر لحظه متغیرن. گاهی توی خوابگاه حس زندان و فشار دارم و در یک لحظه حس آرامش می کنم. دلم می خواد خونه خودم رو داشته باشم دوازده شب بیرون باشم ولی میترسم و عقب میکشم. مضطرب میشم. میترسم. انگار یک چیزهایی که عمیقا چالشون کرده بودی و عمیقا باهاشون مبارزه کرده بودی دواره خودشونو بهت نشون دادن و اینجان. می ترسم. سعی میکنم تنها نمونم. سعی کنم فکر نکنم که : کجاست اونجا که دلمون آرومه؟ اگر ازدواج کنم و کسی پیشم باشه حالم خوب میشه؟ اگر دوستهام زیاد باشن حالم خوب میشه؟ اگر برم خونه مون حالم خوب میشه؟ اگر مهاجرت کنم و اونجا بدتر حس خفگی ناشی از تنهایی بهم دست بده چی؟ سعی میکنم گریه کنم. بغضم رو خالی کنم. سعی ممی کنم متوجه احساساتم بشم و باهاشون کنار بیام. براوردی ندارم که ضربه ای اصلا واد شده یا نه. چون ذهنم اینجوریه که نه بابا خبری نیتس. چیزی نشده. تو خودتو درگیر نکن. حالا احتمالا این که زمان امتحانات هست هم بی تاثیر نیست. همین الان داشتم به این فکر میکردم که خب اگر درس نخونم و نمره هام پایین باشه و نتونم اپلای کنم چی؟ و یادم افتاد نمیخوام تحصیلی از این مملکت برم چون خسته ام از درس خوندن. دوست دارم کاری برم. نمیخوام همه دوستام برن و من بمونم. بمونم و عمرم تو این سگدونی تلف شه. اصلا چجوری دلم میخواد زندگی کنم؟ کسی ازم پرسیده اینارو؟ یه لحظه یادم افتاد که من چقدر زبان جدید یاد گرفتن دوست دارم ولی خوندن یک زبان به عنوان رشته دانشگاهی چیز متفاوتیه. ذهنم به خیلی چیزها فکر میکنه. این که هنوز باشگاه نرفتم و باید برم. اینکه چقدر فکر تو سرم میچرخه. کاش میتونستم فقط به فکر یک چیز باشم. ولی دوباره توی موضوع سن گیر میکنیم. توی بیست و چهارسالگی واسه خیلی چیزها زود و واسه خیلی چیزها دیره. واسه دانشجو بودن دیره ولی واسه بالغ بودن زود. شاید هم نه و من الان باید درگیر زندگی ساده و کوچیک کاری خودم بودم. کاری داشتم توی شرکتی یا کافه ای کار میکردم. خونه ای برای برگشتن. روتینی برای انجام دادن. الان تمام تلاشم برای برداشتن یک قدم بعدیه. ورزشم رو ادامه بدم. ارتباطم با زندگی رو قطع نکنم دوست و ادمهای جدید برا خودم پیدا کنم. زندگی گاهی پیچیده میشه. یعنی اکثر وقتها. و ذهنم تلاش میکنه به این رابطه ای که اخیرا داشت پا می گرفت و نگرفت فکر نکنه. نمیدونم واقعا برام بی اهمیت شده که فکر میکنم احتمالش بیشتره تا اینکه ذهنم مثل تراما بدونتش و اصلا نخواد بهش فکر کنه. سعی می کنم به هر نحوی کنار بیام. به فایلهای مدیتیشن گوش کنم یا بنویسم یا با نگار حرف بزنم یا برم خونه خاله ها. این اولین باری نیست که زمان های خیلی خوبی رو نمی گذرونم. راستش همه چی می گذره. و این ثابت ترین گزاره توی زندگی عه. نمی خوام راجع به گزاره هیچی باقی نمیمونه حرفی بزنم. چون که اگر هم شبیه باشن همه چی میگذره راجع به زمانه ولی هیچی باقی نمی مونه رو میشه به موضوعات دیگه هم تعمیم داد. این هم بخشی از زندگیمه و توش چیزها و تجربه های جدید یاد میگیرم. فقط باید بیشتر تلاش کنم و یک سری مهارتهامو بالا ببرم. اند دتس لایف.

ششصد و چهل و یک

نمی‌تونم کاری کنم ازم هم‌چنان خوشت بیاد که زخم روی اعتماد به نفسم‌رو خوب کنم، می‌تونم فقط آدم‌های جدید پیدا کنم و از آدم‌هایی که داشتم مراقبت کنم، توهم به سلامت. چیکار کنم خب. حتی نفهمیدم‌ مشکلت باهام چی بود.

ششصد و چهل

آی آی آی، چه اضطرابی که نمی‌کشم، چه دردهایی که قلبم‌رو نمی‌دره، چه احساساتی که مچاله‌م می‌کنن، آی.. دوباره اون برهه از زندگی‌م که دلم می‌خواد بگذره.. اضطراب احساساتم و درگیری‌ش با اضطراب امتحاناتم. ولی خب از همه‌ش می‌گذریم بچه. اینم خوب می‌شه.

ششصد و سی و نه

دفترچه خاطرات عزیزم،

دوباره با احساساتم درگیرم. عمیقا. و یک‌جاهایی از قلبم و احساساتم و درد می‌کنن. و نمی‌دونم چرا این‌جوری باهاشون درگیرم.