بچه جون سلام. سلام عزیز کوچولوی من. سلام من از سالهای قبل.
حالا که خودم رو اینجوری صدای میکنم بغضی که نمی دونم از کجا اومده شد اشک توی چشمهام و گرفتگی توی گلوم. این روزها بیشتر گریه میکنم عزیزکم. فک کنم احساساتم ضربه دیدن. بیشتر اضطراب رو حس میکنم. بیشتر می ترسم. اگر قبلا پیاده ولیعصر و بلوارکشاورز و لاله و کریمخان رو میگشتم. حالا حس غریبی دارم که برم اونجاها. انگار میترسم. میترسم خفتم کنن. انگار اگر برم نفسم تنگ میشه و بالا نمی آد. پنیک اتک میکنم. انگار دوباره از شبها میترسم. از شبهای تهرانی که از روزهاشم زنده تره. حس تنهایی بیشتر از هر وقتی خرم رو گرفته. احساساتم هر لحظه متغیرن. گاهی توی خوابگاه حس زندان و فشار دارم و در یک لحظه حس آرامش می کنم. دلم می خواد خونه خودم رو داشته باشم دوازده شب بیرون باشم ولی میترسم و عقب میکشم. مضطرب میشم. میترسم. انگار یک چیزهایی که عمیقا چالشون کرده بودی و عمیقا باهاشون مبارزه کرده بودی دواره خودشونو بهت نشون دادن و اینجان. می ترسم. سعی میکنم تنها نمونم. سعی کنم فکر نکنم که : کجاست اونجا که دلمون آرومه؟ اگر ازدواج کنم و کسی پیشم باشه حالم خوب میشه؟ اگر دوستهام زیاد باشن حالم خوب میشه؟ اگر برم خونه مون حالم خوب میشه؟ اگر مهاجرت کنم و اونجا بدتر حس خفگی ناشی از تنهایی بهم دست بده چی؟ سعی میکنم گریه کنم. بغضم رو خالی کنم. سعی ممی کنم متوجه احساساتم بشم و باهاشون کنار بیام. براوردی ندارم که ضربه ای اصلا واد شده یا نه. چون ذهنم اینجوریه که نه بابا خبری نیتس. چیزی نشده. تو خودتو درگیر نکن. حالا احتمالا این که زمان امتحانات هست هم بی تاثیر نیست. همین الان داشتم به این فکر میکردم که خب اگر درس نخونم و نمره هام پایین باشه و نتونم اپلای کنم چی؟ و یادم افتاد نمیخوام تحصیلی از این مملکت برم چون خسته ام از درس خوندن. دوست دارم کاری برم. نمیخوام همه دوستام برن و من بمونم. بمونم و عمرم تو این سگدونی تلف شه. اصلا چجوری دلم میخواد زندگی کنم؟ کسی ازم پرسیده اینارو؟ یه لحظه یادم افتاد که من چقدر زبان جدید یاد گرفتن دوست دارم ولی خوندن یک زبان به عنوان رشته دانشگاهی چیز متفاوتیه. ذهنم به خیلی چیزها فکر میکنه. این که هنوز باشگاه نرفتم و باید برم. اینکه چقدر فکر تو سرم میچرخه. کاش میتونستم فقط به فکر یک چیز باشم. ولی دوباره توی موضوع سن گیر میکنیم. توی بیست و چهارسالگی واسه خیلی چیزها زود و واسه خیلی چیزها دیره. واسه دانشجو بودن دیره ولی واسه بالغ بودن زود. شاید هم نه و من الان باید درگیر زندگی ساده و کوچیک کاری خودم بودم. کاری داشتم توی شرکتی یا کافه ای کار میکردم. خونه ای برای برگشتن. روتینی برای انجام دادن. الان تمام تلاشم برای برداشتن یک قدم بعدیه. ورزشم رو ادامه بدم. ارتباطم با زندگی رو قطع نکنم دوست و ادمهای جدید برا خودم پیدا کنم. زندگی گاهی پیچیده میشه. یعنی اکثر وقتها. و ذهنم تلاش میکنه به این رابطه ای که اخیرا داشت پا می گرفت و نگرفت فکر نکنه. نمیدونم واقعا برام بی اهمیت شده که فکر میکنم احتمالش بیشتره تا اینکه ذهنم مثل تراما بدونتش و اصلا نخواد بهش فکر کنه. سعی می کنم به هر نحوی کنار بیام. به فایلهای مدیتیشن گوش کنم یا بنویسم یا با نگار حرف بزنم یا برم خونه خاله ها. این اولین باری نیست که زمان های خیلی خوبی رو نمی گذرونم. راستش همه چی می گذره. و این ثابت ترین گزاره توی زندگی عه. نمی خوام راجع به گزاره هیچی باقی نمیمونه حرفی بزنم. چون که اگر هم شبیه باشن همه چی میگذره راجع به زمانه ولی هیچی باقی نمی مونه رو میشه به موضوعات دیگه هم تعمیم داد. این هم بخشی از زندگیمه و توش چیزها و تجربه های جدید یاد میگیرم. فقط باید بیشتر تلاش کنم و یک سری مهارتهامو بالا ببرم. اند دتس لایف.