می‌دونی، همه‌چیز خیلی سریعه، چیزها دیگه پایدار نیستند، سریع عادت می‌کنی به نبود آدم‌ها و جایگزین کردن‌شون. بد نیست اونی که رفته رفته دیگه. چیکارش می‌شه کرد؟ فقط دلم می‌خواد یک رفتنی سریع اتفاق نیفته، آدمی باشه، بیاد، بمونه، نرم و دل‌پسند، انگار که بوده و خواهد بود و ولی، سخته، می‌تونی بگی یه سال، دوسال، ولی حتی خودت هم به موندگاری مادام‌العمر آدمی فکر نمی‌کنی. دلم می‌خواد حداقل الان، ترس از دست دادن نداشته باشم، خیالم راحت باشه، ولی از اهمیت دادن می‌ترسم. دلم می‌خواد یک حضوری رو توی زندگیم حس کنم، حسی که هفت یا هشت سال پیش رو حس کردم دوباره تجربه کنم. آدمی باشه باهاش حرف بزنم، همونطور که با خودم حرف می‌زنم. یک بغلی برای من وجود داشته باشه، نوازش شدن رو حس کنم. می‌خوام یک‌چیزی، واقعی و خوب، اتفاق بیفته.