ششصد و پنجاه و چهار

خب. دارم با جدیت دنبال کار می گردم. یعنی الان یه لول دیگه از پیشرفت رو برای خودم در شغل می بینم. اگر دو سال پیش کلید کرده بودم رو اینکه بیام و دانشگاه تهران درس بخونم الان وقتشه که تهران کار پیدا کنم و خب باید سعی کنم کاری پیدا کنم که بتونم بین کلاسهام و ساعت های کاری تعادل ایجاد کنم. همین که یک اتفاقی هنوز نیفتاده ولی من دارم به چه چیزهایی که فکر نمیکنم. مثلا اگر رفتم سرکار و ترم فرد شد چیکار کنم؟ چون ترم فرد کلاسها خیلی بیشتر برقرارن. بگذریم. این رو میخواستم ثبت کنم. دو سال پیش تمام انرژی و وقتم رو گذاشتم روی آرزوی دانشگاه تهران. اینکه بیام اینجا. امسال شروع کردم به وررش و رعایت سبک زندگی سالم. یعنی تو این یکی دو سال اتفاق افتاد چیزی رو بخوام و بهش برسم و براش تلاش کنم. حالا هم می خوام راجع به این موقعیت جدید بنویسم و تلاش کنم. اونم اینه که توی شرکتی که دوستم داره کار میکنه مشغول به کار شم. چن شرکت خوبیه. میتونن با موقعیت دانشجو بودنم کنار بیان. کارآموز می پذیرن و خب جنبه های خیلی مثبتی داره برام. الان دوست دارم برای بودن در اینجا برای کار کردن و شغل داشتن و دآمد داشتن و یه قدم بیشتر برای استقلال رویا ببافم. دوست دارم که این اتفاق بیفته و احساس می کنم تبدیل به چیزی شده که خیلی دارم روش برنامه میریزم و اگر نشه خیلی ناراحت میشم. ولی اخیرا خیلی چیزها شدن. امیدوارم این هم اتفاق بیفته واقعا. ولی اگر نیفته باید پلن بی بچینم. چون با نشدن ها دیگه مثل مرگ رفتار نمیکنم. چیزهای خوبی بالاخره پیش می آن. امیدوارم پیش بیان. من لیاقت اتفاق های خوب رو دارم.

ششصد و پنجاه و سه

راجع به دوتا چیز قراره بنویسم. کار و خوابگاه. اول راجع به خوابگاه بنویسم.

خوابگاه پارسال خیلی جای راحتی بود برام. خوش میگذشت. فان داشتیم و با بچه ها میرفتیم بیرون و پایه بودیم. امسال بچه ها عوض شدن. نشد که باهم اتاق بگیریم. الان نسبت به خوابگاه چندتا حس مختلف دارم. یک اینکه اوایل دی ماه من یک سری احساسات ناخوشایند رو توی خوابگاه گذروندم. احساساتی که از سمت یک ادم خارج از خواگاه بهم وارد شد و من توی تختم داشتم با اونا دیل می کردم. گاهی فکر میکنم نکنه اون احساسات تراماتایزدم کرده ان. یعنی دوست ندارم خوابگاه باشم. احساس میکنم خوابگاه محیط بسته ایه که ارتباطم رو با دنیای بیرون قطع می کنه. نمیدونم چرا حواسم هی پرت میشه می رم گوشیمو چک میکنم. آره داشتم میگفتم. دوست دارم همه ش بیرون باشم برم بگردم و موقع برگشت به خوابگاه انگار که عزا میگیرم. دلم میخواد خونه ای داشته باشم که هروقت شب دلم خواست برگردم. حتی اگه اون خونه خونه خودم نباشه. دیگه ببین چقد دلم میخواد خونه ای داشته باشم که برا خودم باشه. آره. خلاصه اینه که از خوابگاه فراری ام. البته الان که خوبم ولی ته مغزم اینجوری ام که خوابگاه بده. به چشم زندگی کردن واقعی توی تهران دیده نمیشه انگار. انگار تو درجه بندی برای ایجاد ارتباط من می رم تو درجه های بعدی نسبت به آدمهایی که تهران خونه دارن. البته که این باور من رو زیر سوال نمیبره. صرفا دارم بی پرده و بی سانسور احساساتم رو می نویسم که بتونم باهاشون مواجه بشم و کنار بیام. خب این الاان قسمتی از زندگی منه که هنوز دوران تحصیلیمه. اصلا زندگی تو خوابگاه خیلی برام راحتتره. ده دقیقه با دانشکده فاصله دارم و بهتر از این که دوساعت برای رسیدن به کلاسهام معطل بشم. الان و همین لحظه واقعا احساس بدی ندارم ولی ذهنم درگیر اون احساساتی که برام ناخوشایندن هست. ولی خب خیلی از شرایطی که الان توش هستم هم تقصیر من نیست. مثلا من خوابگاه رو اینجوری نساختم. یا این همه آدم نکردم توش. حالا خوابگاه ما هم بزرگه هم محوطه قشنگی داره. گاهی هم انتظارات من از چیزها زیاده. ولی اینها احساساتی ان که دارم و یاد گرفتم احساساتم رو آنالیز کنم و باهاشون مواجه بشم و سعی کنم حلشون کنم تا برام آزاردهنده نباشن. البته به این نکته دقت نمی کنم که من توی خوابگاه خیلی بیشتر می تونم به روش دلخواهم زندگی کنم. باشگاه داریم و هزینه باشگاه نمیدم. و رژیم غذاییم هم راحتتره. در نهایت اینکه تو همیشه به شکل دلخواهت زندگی نمیکنی. گاهی در شرایطی هستی که دوست نداری ولی خب اونا هم میگذرن. همه چی زمانی داره و آینده برات چیزهای خوبی داره.

ششصد و پنجاه و دو

از نقطه امنت بزن بیرون.

از نقطه امنت بزن بیرون.

از نقطه امنت بزن بیرون.

از نقطه امنت بزن بیرون.

از نقطه امنت بزن بیرون.

از نقطه امنت بزن بیرون.

از نقطه امنت بزن بیرون.

ششصد و پنجاه و یک

عسلم، تو تازه تو مسیر زندگی‌ت هستی، طبیعیه تجربه نداشته باشی، طبیعیه چیزهایی که تا الان یاد گرفتی به چشم آدم‌هایی که کلی قدم از تو جلوترن چیزی نیاد، داری شروع می‌کنی به اونجا برسی، بهتره که مهارت‌ها و تجربه‌های الانت زیر سوال برن تا بری دنبال مهارت‌ها و تجربه‌های جدید. تو و شخصیتت، خود تو زیر سوال نمی‌ره. مواجهه با این مسئله خیلی مهمه، تو باید انتقاد بشنوی و دچار چالش بشی تا قوی بشی، مثل بدنی که ورزش می‌کنه، وزنه می‌زنه و هوازی می‌زنه تا قوی‌تر شه، زیر سوال رفتن، چالش کشیده شدن. تو درد می‌کشی، روانت اذیت می‌شه، حال‌های بد رو تجربه می‌کنی، مثل چیزهایی که سال‌های گذشته تجربه می‌کنی، ولی، ولی، ولی، یک روزی دوباره به خودت نگاه می‌کنی و می‌بینی که عه... همون‌جایی وایسادی که یک روز یک آدمی توی اون استیج، بهت توصیه و نصیحت داده بود.