سیصد و هشتاد و یک
دوس دارم به این اعتراف کنم که دلم واسه بوسیدنت با خیال راحت تنگ شده. واسه بغل کردنت. دلم واسه گشتن باهات تنگ شده. گشتنی که نداشتیم. دلم واسه گرفتن دستات تنگ شده. ما پنج ساله هم رو داریم و چقد کم هم رو داشتیم... امشب شب خوبی برای یادآوری این نیست که چقد با رویای بغلت خوابیدم. چقد به بوسیدنت فکر کردم. چقد راه های نرفته باهات رفتم. بیب من خیلی کم داشتمت و دارم. مثل همه چیزهای دیگه ام.
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم فروردین ۱۴۰۰ ساعت 2:14 توسط Sahra
|
تلاش های موفق و ناموفق و کج و معوج در جهت نوشتن. بنده زبانها، کلمات، آهنگها. در آرزوی باریستا شدن. کوییر. مرید آقام رورونوا زورو، اگر نیستم دارم وانپیس میبینم.