سیصد و هشتاد و یک

دوس دارم به این اعتراف کنم که دلم واسه بوسیدنت با خیال راحت تنگ شده. واسه بغل کردنت. دلم واسه گشتن باهات تنگ شده. گشتنی که نداشتیم. دلم واسه گرفتن دستات تنگ شده. ما پنج ساله هم رو داریم و چقد کم هم رو داشتیم... امشب شب خوبی برای یادآوری این نیست که چقد با رویای بغلت خوابیدم. چقد به بوسیدنت فکر کردم. چقد راه های نرفته باهات رفتم. بیب من خیلی کم داشتمت و دارم. مثل همه چیزهای دیگه ام.

سیصد و هفتاد و پنج

چقدر نسبت به یک آدم‌ میتونه محبت تو دل جا بشه؟ چقدر یک آدم میتونه عزیز باشه؟

سیصد و هفتاد و سه

کاش الان خونه بودی. کارهای خودتو میکردی. هی نگام میکردی. چای و قهوه میدادی دستم. اپیزود سریالمو پخش میکردی. دلم به حضورت گرم بود. دلم به حضورت گرم بود. بعد هم مثل گربه تو بغلت آب میشدم.