هفتصد و سیزده

دوست شدن با بدنت، بعد از این همه مدت، هنوز سخته‌‌. کلا پروسه چیزهای مربوط به آرامش و صلح و درست شدن و این‌ها، کند پیش می‌رن. یعنی باید جوری پیش برن که پی‌ریزی خوب و درست و مناسبی داشته باشن. دو ماهه باشگاه نرفتم و مدت‌هاست دوباره دارم چیزهایی که قند خونم‌رو سریع بالا می‌برن استفاده می‌کنم. نمی‌دونم‌. یعنی این بدن ارزشمنده، من ارزشمندم، باید دوباره تلاش کنم چیزهای خوب بهش بخورونم. شاید باید این رو یک تفریح بدونم، ساختن چیزهایی که هم دوست داشته باشم و خوشمزه باشن و هم سالم. البته اگر ذهنم این رو به یک اجبار و روتین تبدیل نکنه :دی. ولی دوباره تلاشم رو میکنم.

هفتصد و دوازده

یک وقت‌هایی هست، کودک درونم پاش‌رو می‌کوبه زمین و جیغ می‌کشه که اگه بره سرکار و کارهاش اشتباه پیش برن یا توی کارهاش اشتباه کنه دعواش می‌کنن، لایق و کافی و مناسب ندوننش. یا آموزش دعواش می‌کنه که حواسش به دانشگاه‌ش نیست. می‌ترسه، دست خودش نیست. مهم نیست ترسش از کجا اومده، منم که باید دستش‌رو بگیرم و بهش اطمینان بدم بگم عزیزمن، من پیشتم، ببین تو داری یاد می‌گیری و از پس کارها خوب برمی‌آی، آموزش هم طبیعیه بداخلاق باشه، اون‌ها ارزش مارو تعیین نمی‌کنن. یه وقت‌هایی بدون اینکه بدونم، کودک درونم اینجوری بهونه می‌گیره و من‌رو مضطرب می‌کنه. و من باید تشخیص بدم که این اضطراب از کجا می‌آد و چرا و چگونه، و بعد من بزرگسال، من بالغ صبح بیدار شم و با آگاهی به اضطراب و احساساتم برم سرکار و مسئولیت‌های یک انسانی که خودم باشم رو به عهده بگیرم.

هفتصد و یازده

ثبت یک سری احساسات شخصی.

از کارهایی که مدل کارهای اشتریه بدم می آد. دوره تعمیر موتور ولوو/ نتیجه بازدید از کارخونه ها/ ال و بل. اخیرا نداشتم از این ها و از سه شنبه یکی ش رو باید انجام بدم. حالم خراب/ خسته/ بی حوصله/ اضطرابی که زیرپوستی حس میشه و شبها از خواب میپرونتم. باید برم حموم/ برم از دستگاه های باشگاه عکس بگیرم و برای مربی بفرستم تا بهم حرکت بده/ خسته ام. نمیخوام برم سرکار و استرس و اضطراب تحمل کنم. میخوام بچپم زیر پتو و سریال کره ای جدید شروع کنم ببینم و پفک بخورم. خیلی گشنمه و نمیدونم چی بخورم. برگشتن به روتین قبل سخته و راه رسیدن به آرامش و حال خوب احتمال زیاد برگشتن به روتینمه :دی.برای نوشتن هم خسته ام/ مغزم جواب نمیده/ در هاله از مه مغزی به سر میبرم. نمیدونم باید چیکار کنم. هی وسط نوشتن می پرم به یه چیز دیگه. باید فکر بکنم/ کمی از چیزها فرار نکنم/ باهاشون روبرو بشم و بدونم ترسناک نیستن. چیکار باید بکنم؟ بخوابم یا پاشم و حرکت بکنم؟

هفتصد و ده

درسته که در گریختن رستگاری نیست، بمان و از خودت چیزی بساز که نشکند، می‌دونی که واقعا نباید بگریزی، ولی موندن هم یه کاری باهات می‌کنه که ای‌وای...

هفتصد و نه

آدمیزاد، نه نه، بنده به عنوان آدمیزاد معمولا تصمیمی که نگرفته‌رو، تصمیمی که نگرفته‌م رو بهتر از این تصمیمی که گرفتم می‌دونم. پنج‌شنبه می‌خواستم بیام و به علت سر درد و حال بدی نیومدم و الان با خودم می‌گم کاش میومدم؛ امروز که با سردرد پاشدم اومدم با خودم می‌گم کاش نمی‌اومدم.

هفتصد و هشت

چطوری؟ چطورم؟

جالبه. در عمرم کلا دو یا سه بار سرم زده بودم و از شهریور تا به الان چهار بار سرم زده ام. دوتای آخریش هفته پیش و یکیش هم امروز.

روزام رو چطور میگذرونم؟ روتین زندگیم چه شکلیه؟

معمولا یه ربع به شش صبح بیدار میشم و هفت و ده دقیقه میزنم بیرون و هفت و سی دقیقه کمی اینور اونورتر میرسم مترو. اخیرا متروی هفت و سی و پنج دقیقه هم هست و اونو سوار میشم و هفت و پنجاه دقیقه می رسم مقصد. با پیاده روی حدودا بیست دقیقه ای می رسم سرکار. کارم رو دوست دارم ها ولی برای فردا که دوباره کارهای چرت دارم مضطربم. اضطراب از بابت عجله همکار برای دریافت گزارش درخواستی/نگرانی خودم برای درست انجام ندادن کار/ نگرانی خودم از این که سرزنش بشم/ و و و. این اضطراب معمولا باعث میشه به جای اینکه سفت و سخت بشینم سرکارم هی کار رو پشت گوش بندازم و این خوب نیست. آآآآآآه تو خیلی از این موارد رو به خوبی انجام دادی عزیزم پس لطفا اضطرابت رو متوجه باش و به ادامه انجام دادنشون برس. فقط پونزده تای دیگه از اون جامعه آماری مونده. اوکی؟ معمولا تا یه ربع به شش کارم تموم میشه. من اینارو میخواستم توی نوشن بنویسم ولی بلد نبودم و نمیدونستم چجوری بنویسم پس اینجا می نویسم که ذهنم آروم شه. سعی می کنم تا هفت/ هفت و خورده برگردم و برسم. بعدش یا استراحت/ باشگاه/ آماده کردن صبحانه فردام که معمولا تا الان دوتا نون تست بود/ و روی اون تست یا کره بادوم زمینی و موز/ یا پنیر و تخم مرغ می خورد و الان مربی جدیدم بهم گفته از فردا یک نون تست باز یه قاشق مربا خوری کره بادوم زمینی و عسل و یه تخم مرغ کامل بخورم. قبلا ناهارم رو نصف سرکار نصف برای شام میخوردم که فعلا این قضیه کنکله و باید با رژیم جدید مربیم پیش برم. بیشتر از یک ماه و نزدیک دوماهه باشگاه نرفته ام/ از فردا سعی می کنم دوباره برم چون باشگاه باز می کنه. می خوام کمی کتاب خوندن و سریال دیدن رو به برنامه روزانه م اضافه کنم. بعد باشگاه معمولا صبحانه مو حاضر می کنم و به روتین پوستیم که شامل شستن صورتم و تونر زدن و شونه کردن و آبرسان نزدن میشه و کارهام میرسم و سعی می کنم قبل یازده برم تو تخت و قبلتر مدیتیشن هم می کردم. شاید به مدیتیشن هم برگشتم. باید برای درس خوندن هم برنامه ریزی کنم و باید دوباره سری بزنم به دنیای آرزوهام و خواسته هام و شغلی که واقعا می خوام. شغل آرزوهام/ خواسته های رویایی ام/ چیزهایی که خیلی می خوام/ کسی که میخوام باشم/ کسی که هستم. دوشنبه ها تراپی دارم. شاید بیشتر از همه چیز برای اون انتظار می کشم. این جلسه ها امیدوارم می کنه/ من رو با من روبرو میکنه/ من رو با چیزها روبرو می کنه و و و. باید بیشتر بنویسم. دلم پیش دفتر خوشگلایی که تو ثالث کریم خان دیدم موند. دلم یه دفتر خوشگل میخواد در حالی که همین الان یه دفتر کوچیک و یه دفتر بزرگتر با کاغذهای بالک دارم که بابتشون هیچ پولی هم ندادم. باید بنویسم. بیشتر. احتمالا راه نحات دادن و شناخت خودم تو همین نوشتنه. یعنی هفته ای یک جلسه رو با نوشتن تعمیم بدم و ادامه ش بدم و توی شناخت خودم بیشتر تلاش کنم. هوم؟ نظر تو چیه؟

پولام رو یه قسمتیش رو پس انداز می کنم. یه قسمتیش رو می ذارم کنار بابت خرج های تراپی و لازم. که خرج لازم معمولا برای خریدهای سوپری و غذا و اینا. یه قسمتیش بابت تفریح و خریدن چیزهایی که دوست دارم. این ماه باید دو تومن پول اسنپ و خرج های درون برنامه ای اسنپ نمایم. چون کلی هزینه رفت و آمدم شد به خاطر ها. باید هر ماه یه خرجی جدا کنم برای دست نزدن به اون پول.

ذهنم آروم تره. کمی بیشتر می دونم که چیکار می کنم و می خوام چیکار کنم. باید بشینم و بنویسم واسه آرزوهام. د سوپرانوز رو زدم برای شروع. شاید این رو ببینم و بعد تموم شدنش یه سریال کره ای ببینم. وان پیس هم می خوام ببینم.

صبح ها تو مترو وقتی ایستگاه قبلی مقصدم می رسم یه لحظه متوجه میشم که او شت. رسیدم. دیگه واقعا باید بیدار و با انرژی باشم. البته شاید لازم نیست حتما با انرژی باشم و فقط کافیه کارم رو انجام بدم/ مثلا با خوردن هزارتا لیوان چای/ خوردن چیزهای موردعلاقه ام/ صحبت کردن با همکارام. عزیزم معلومه که نه ساعت کار کردن در دروز و حداقل دو ساعت در راه بودن خیلی هم جالب نیست/ مثل درس خوندن و تو درس می کنی با چیزهای دیگه مغزت رو وادار به ترشح دوپامین کنی.

هفتصد و هفت

سخت خوش است چشم تو، وآن رخ گل فشان تو
دوش چه خورده ای دِلا؟ راست بگو به جان تو
فتنه گر است نام تو، پُرشکر است دام تو
باطرب است جام تو، بانمک است نان تو

مرده اگر ببیندت فهم کند که سرخوشی
چند نهان کنی که می فاش کند نهان تو
بوی کباب می زند از دل پُرفغان من
بوی شراب می زند از دم و از فغان تو

مشرق و مغرب ار روم، ور سوی آسمان شوم
نیست نشان زندگی، تا نرسد نشان تو

زاهد کشوری بدم، صاحب منبری بدم
کرد قضا دل مرا، عاشق و کف زنان تو

مشرق و مغرب ار روم، ور سوی آسمان شوم
نیست نشان زندگی، تا نرسد نشان تو

زاهد کشوری بدم صاحب منبری بدم
کرد قضا دل مرا عاشق و کف زنان تو

صبر پرید از دلم، عقل گریخت از سرم
تا به کجا کشد مرا، مستی بی امان تو
شیر سیاه عشق تو می کند استخوان من
نی تو ضمان من بدی، پس چه شد این ضمان من؟

از می این جهانیان حق خدا نخورده ام
سخت خراب می شوم خائفم از گمان تو
هر نفسی بگوییَم عقل تو کوچه شد تو را
عقل نماند بنده را در غم و امتحان تو

مشرق و مغرب ار روم، ور سوی آسمان شوم
نیست نشان زندگی، تا نرسد نشان تو

زاهد کشوری بدم صاحب منبری بدم
کرد قضا دل مرا عاشق و کف زنان تو