ششصد و دوازده

امتحانات پاره‌م کرده؛ فشارش دیوونه‌م کرده. هممین‌طور هورمون‌هام. امروز شنبه‌س؟ سه‌شنبه هفته‌پیش با ملا و قاقا رفتیم پردیس مرکزی و درس خوندیم، قبلش هم رفتیم بوستان لاله و یه پیرمرده چروکیده به اینکه شال نداشتیم آفرین گفت و داشت می‌گفت چطور ترک سیگار کنیم و عجیبش اینه من بعد همون روز بسته سیگارمو دادم رفت و دیگه نخریدم و فقط دردحد یکی دو پک از بچه‌ها گرفتم. به قول پیرمرده، این روش یهویی می‌شه روش تُرکی. فرآیند واردکردن قاقا به دانشگاه هم بامزه بود. به هرحال جالب بود. تا عصری درس و بعدش ایست. نمی‌خوام ثبت کنم که خیلی شلخته و کثیف بودم. بعدش رفتیم تا پنج‌شنبه، که من اندیشه داشتم و از امتحان اومدم و ملا منتظرم بود و رفتیم تا پارک ساعی. قاقا آیلتسش رو داد و منتظر موندیم تا بیاد و بعدش دوباره ایست.

ششصد و یازده

باید اینجا بیشتر بنویسم و ثبت کنم، دفتر خاطرات می‌شه برای منِ فراموشکار.

ششصد و ده

بخوام یک توصیه به خودم در زمینه درس خوندن بکنم، همینه که واقعا، برای درس جلسه بعدت حاضر شو، ویس کلاس رو رکورد کن، بعد از جلسه هم همون روز درس رو دوباره بخون و تمریناش رو حل کن. سخت نیست، گشاد!

ششصد و نه

نمی‌دانم از چی، ولی از همه‌چی خسته‌ام. حتی از چیزایی که تضاد همن.

ششصد و هشت

انسان تمام دق دلی هاشو سر بدن بیچاره ش خالی میکنه. سیگار میکشه و ریه هاشو نابود میکنه. مشروب میخوره و کبدش رو نابود میکنه. نمیشاشه و کلیه هاشو نابود میکنه. عاشق میشه و قلبشو میشکنه. زندگی میکنه و مغز و روحش رو میسابه. خیلی کم یا خیلی زیاد غذا میخوره و معده و استخونهاش و ایناشو به فنا میده.

ششصد و هفت

فیلیپ موریس اینجوریه که زحمت نکشید توروخدا من خودم میسوزم.

ششصد و شش

نیم ساعت پیاده روی کردم، باید هم موکاپات هم فرنچ پرس رو قهوه کنم، حموم برم و برای فردا وسایلم رو جمع کنم و برم پردیس مرکزی و درس بخونم.

ششصد و پنج

نیاز دارم چیز خوب و لطیف و ملایمی گوش بدم تا خوابم ببره.