ششصد و بیست و نه

در این روزهای زندگیم شبیه نانا هستم. نانایی که هاچی بود.

ششصد و بیست و هشت

آدمیزادِ بنده‌ی هورمون‌ها و احساسات چیز عجیبیه. توی دو هفته با یکی آشنا می‌شه که به معیاراش می‌خوره. انسانی که در یک سال اخیر سینگل بوده و قبلش هم یک رابطه لانگ‌دیستنس طولانی داشته. در نتیجه به خودم حق می‌دم که الان این احساسات رو داشته‌باشم و ندونم باهاشون چیکار کنم ولی نوشتن از احساساتت واقعا کارسازه. دو هفته با این پسره داشتم حرف می‌زدم و داشتم تلاش می‌کردم چیزهارو ساده پیش ببرم و پیشروی بیش از حد نکنم. فک کنم تمام مدتی که داشتم خودمو گول می‌زدم که خودش گفت ممکنه اول پیام ندم ولی از پیام دادنت اذیت نمیشم. توی خوابمم حتی می‌دیدم که من سرراهش قرار میگیرم و مزاحمشم. ولی به گمونم پیام می‌دادم چون زندگیم خیلی خالی از جنس مخالف بود و احتمالا هم همینا باعث شدن که الان اینقدر اذیت بشم. من می‌دونم مغز انسان و رفتارهای انسان عجیبن و همیشه درست و منطقی نیستن و همیشه هم واضح و شفاف نمی‌بینن و خوب هم می‌تونن خودشونو گول بزنن. کراش داشتم روش خب. ولی خب حالا همه این حرفا به این برمی‌گرده که پسره دیشب بهم گفت من وقت و توان بودن در یک رابطه عاطفی‌رو ندارم و بیا دوست باشیم فقط. البته خوبه که حداقل تکلیفش روشن شد. از این حرف چندجور می‌شه برداشت کرد. ولی حالا یه چیز دیگه ای که من بابتش از دست خودم ناراحتم چیه؟ این که من جدی گرفته بودمش. با اینکه سعی می‌کردم خیلی جدیش نگیرم و فاک (خنده) به الناز و هاجر و دوقلوها و شین هم گفتم حتی. باید واقعا صبر می‌کردم. بشه تجربه برای بقیه موقعیت های زندگیم. دیشب وقتی اول ازم پرسید به نظرت این صحبتها هدفش چیه؟ و به کجا خواهد رفت؟ گفتم احتمالا در چند روز آینده دیگه بهت پیام نمی‌دم و شروع نشده آلردی تموم میشه. یه جورایی می‌دونم این اتفاق می‌افته چون دارم تلاش می کنم بهش پیام ندم و اون هم احتمال خیلی زیاد صحبت رو شروع نمی کنه و حالا که خواسته فقط دوست باشیم دلیلی نداره دیگه همینجوری رندوم بهش پیام بدم. یه ذره احساس میکنم به غرورم لطمه وارد شده. یعنی تقصیر این هیجانات و کارها و احساساتم رو میندازم گردن هورمون ها و اینجور چیزها. ولی وقتی تهش به اون احساس تنهایی که می‌رسی این که همیشه تنها بودی و همیشه تنها همه جا رفتی و وقتایی که نمیخواستی تنها باشی هم تنها بودی خیلی اذیتت میکنه. انگار که در جست و جوی چیزی هستی که هیج وقت بهش نمی‌رسی و شاید حتی وجود نداره. میخواستم راجع به مل و حامد بگم که پس چطور اونها هم‌رو پیدا کردن و من نمی‌تونم؟ آااااااه. امین براری می‌گفت من و ملینا بچ هستیم. ولی هیچ خبری از بچ بودن نیست. ولی تلاش میکنی دل بشکنی تا دلت شکسته نشه. بری تا ترک نشی. تنها بذاری تا تنها نمونی ولی من تهشم تنها موندم و حالا ببشتر درک میکنم وقتی نهال از سینگل به گوری صحبت می‌کرد با این تفاوت که نهال پونزده سالشه و من بیست و چهار. یو نو؟ کاش حداقل دوبار باهاش بیرون رفته بودم که یکم منطقی تر می‌شد ولی من بازم ایتالیا و نادری و کشاورز و تئاتر شهر و طالقانی و حافظ و انقلاب و نوفل لوشاتو و لولاگر و ولیعصر رو تنهایی گز کردم. وای یه جوری دارم سکینه واویلا میکنم انگار مثلا هزار سال منو خوابونده تو آب نمک. خودم همه چیز رو جدی گرفتم و فکر کردم رمان نودوهشتیا یا سریال کره ای و ترکی ای که پسره از روح لطیف و بچگونه م خوشش بیاد. البته که نهایتش این بود که بهم گفت با مدلم و اخلاقم حال میکنه که خب به چه دردم می‌خوره؟ آیا حتی می‌تونیم باهم دوست باشیم؟ ولی اینو می‌دونم که دیگه پیام اول رو ما نمی‌فرستیم و ببینیم اصلا چقد می‌خواد با ما دوست باشه یا باید دوباره دستشو بگیرم و توی دوستی ساده بکشم؟ همه چی مثل این می‌مونه که عملا چیزی وجود نداره ولی من دارم همه‌چی رو بزرگ میکنم و همه‌چی توی ذهن من وجود داره. ببخشید دوباره باید خودم‌رو بغل کنم و به خودم آفرین بگم که دارم عین سگ تلاش می‌کنم. خودم. مثل همیشه. خلاصه که دارم همه اینارو می نویسم که با احساساتم و مغزم و فکرام کنار بیام. جوری که همیشه پیش می‌ره. چیزی که باهاش تلاش می‌کنم فراموش کنم یا به عقب بندازم که نیاز به تراپی دارم. ولی حالا اورثینکینگ نمی‌کنیم. چون وقتش نیست و باید مراقب خودمون باشیم و ما دقیقا می‌نویسیم که اون فکر بزرگ خود کوچولوی واقعیشو نشون بده و بتونیم باهاش کنار بیایم. فکر واقعی کوچولوی منم همینه که از احساس تنهایی دارم گاییده میشم و به همین دلیله که توی دو هفته چت با کسی اونم نه به طور مداوم اینقدر باهاش آبسسد شدیم و فکر می‌کنیم خبریه. بیا بغلم بچه. می‌دونمت. خودم خودم رو بغل میکنم. بقیه رو هم بغل می‌کنم تا اون حس رضایت از کمک و تنها نذاشتن کسی به خودم برگرده و کمی حس آرامش کنم که اگر کسی نبود منو بغل کنه من دیگرون رو بغل می‌کنم و حداقل اونا احساس منو احساس نمی‌کنن. البته نمی‌دونم چقد این قضیه درسته. چون خیلی وقتها اون بچه درونم رو اجاره می‌دم بره دنبال والد یا بزرگتر حمایتگر بگرده ولی در نهایت هم ستیسفاید نمی‌شه و فقط دیگرون می‌فهمن که من در واقع فقط یه بچه‌م که ادای قوی و بزرگ بودن درمی‌آره. ولی آخرشم خودم رو با این اخلاقام دوست دارم. چون آدمیزاد همینه. بنده هورمونها و احساسات و دارای اشتباهات و بالا و پایین که خیلی وقتها همونطور که بی منطقه منطق هم داره. می‌فهمی چی میگم؟

ششصد و بیست و هفت

دوست دارم روزهایی بیان که صبح‌ها بیدار می‌شم و می‌دونم شغلی دارم، خونه‌ای دارم که مسئولیتش با منه، ترجیح می‌دم این بچه‌هم باشه، یعنی اگر این بچه نباشه روزهام خیلی تاریک‌ترن. دوست دارم لوکیشن این خونه گوشه‌ای از ایتالیا باشه‌، شاید دارم دور از واقعیت و فانتزی می‌پسندم ولی مدت‌هاست خارمادر برای واقعیت‌گرایی نذاشته‌م و حالا دقیقا دلم می‌خواد می این پارالل ورلدز بنویسم، روزهای بهتر رو توی ذهنم تصویرسازی کنم. از من خوشحال‌تر، آزادتر، از اینکه باریستا شدم بنویسم، تو کافه کار می‌کنم، شاید تو استارباکس حتی، یاد گرفتم لاته‌آرت‌هارو، انواع قهوه‌های دمی‌رو، تاریخچه قهوه‌رو می‌دونم، نوشیدنی‌های مختلف هم درست می‌کنم، شاید هم دارم بارتندر بودن‌رو هم شروع می‌کنم. بیکر و پاستر بودن؟؟؟ می‌دونی انگار بهم وصلن پس قطعا رسپی‌های خوبی برای پختن کیک بلدم، کیک و دسرها و تیرامیسو و چیزکیک و کوکی و کیک‌های کوچولو و مافین و اوووو، هرچیزی که یک کافه خوب داره. البته خب بیکر بودن کمتر ولی خب کروسان چی پس؟ تست‌های و ساندویچ‌های مختلف، پنینی. درسته این‌هارو برای آینده می‌نویسم ولی حالاهم برای این کارها مشتاقم. ولی خب تصویرسازی می‌کنیم برای موتویشن و هدف جدید داشتن، دارم ترکی استانبولی‌مو کامل‌تر می‌کنم و آلمانی‌رو دوباره شروع و ایتالیایی‌هم که داریم با جدیت ادامه می‌دیم و دلم می‌خواد بیشتر و بهتر بتونم حرف بزنم و کلا حرف بزنم با، انگلیسی هم که... نمی‌دونم باید چیکارش کنم. روزهام خوبن، به درد انسان بودن واقف‌ترم، ولی تلاشمو می‌کنم، چون که زندگی همینه، یه روزی تبدیل به نفرت می‌شه بهترین عشق. داره چهار ماه کامل می‌شه که قندوشیرینی‌های نامناسب‌تر رو حذف کردم، نمی‌گم عالی بودم که هدف عالی بودن نیست و ساختن روتین و عادت‌های بهتره، سعی می‌کنم هرروزی که می‌تونم ورزش کنم، سالاد و سبزیجات بیشتری بخورم و بشقاب غذام بهتر باشه، و می‌بینم که این روتین چقد زندگیم‌رو بهتر کرده، نیاز به دیده‌شدن این تلاش‌هام دارم، نیاز به نوازش شدن، قدردانی شدن، تعریف شنیدن دارم، نیاز به دوست داشته شدن دارم، بغل شدن، بوسیده شدن، میک‌لاو اند آدر استافز. زندگی زندگیه، سخت و آسون، نرم و زبر، گاهی نوازشت می‌کنه و گاهی صیقلت می‌ده، دوستش دارم، تلاشم رو می‌کنم و این آدمی که هستم رو بیشتر دوست دارم، انگار که واقعی‌ام، نه جوگیر و الکی و فیک. شبیه دت گرل‌ها شده‌ام.

ششصد و بیست و شش

می‌شه بخوابم؟ فردا زندگی‌مو جمع می‌کنم.

ششصد و بیست و پنج

الان و همین لحظه دارم سعی می‌کنم جدی خودم رو نجات بدم و سیو کنم.

ششصد و بیست و چهار

تا وقتی امین نگفته‌بود،به چشمم نیومده بود که نیاز دارم کسی تلاش‌هام‌رو ببینه،کسی بفهمه که دارم سعی‌م رو می‌کنم، مثل موندن زیرطوفان شن توی کویر، وقتی ریگ داغ زیر آفتاب بهت می‌خوره و پوستت رو می‌سوزونه یا وقتی توی هوای سرد دست‌هات رو با آب سرد می‌شوری. دوست دارم کسی دوستم داشته باشه، از پشت جلدم، زیر پوستم رو ببینه، رگ‌هام‌رو ببینه، قلبم رو ببینه که تلاش می‌کنه محکم بتپه، نیاز دارم بشینم روبروی دوستی، باهم چای بخوریم و حس نکنم حرف‌هام بیهوده و به درد نخورن. می‌خوام که قلبم گرم باشه و این گرما توی صورتم خودشو نشون بده، می‌خوام هشتگ بزنم سان‌کیسد، چشام بخندن، ادبیات به همین دلیل خیلی زیباست، دیدن و حس بینایی توی یک لحظه تموم می‌شه اما ادبیات می‌تونه این حس رو ثبت کنه، زیباتر از چیزی که بوده، شاید هم باگش همینه، انتظاراتت بالا می‌رن و وقتی می‌فهمی چیزها اونطور نبودن که می‌دونستی، می‌خوری زمین.

ششصد و بیست و سه

راستش بعدها اگر از زندگیم تصویری کشیدم یا مدیایی ساختم، می‌گم از همین‌روزها شروع شد.