ششصد و سی و هشت

اون ذوقی که دارم برای چیزهای مختلف، شیرینی پزی و پاستری، بیکری یا نون پزی، قهوه درست کردن و باریستا و بارتندر بودن، لبخند زدن به آدما و خوشحال بودن، جذاب بودن و استایل خودم رو داشتن حتی با اینکه خیلی خاص و شیک نیست و چیزی‌رو می‌پوشم که باهاش راحتم، ذوق کتاب خوندن، نوشتن و خلق با کلمات و رویاساختن توی ذهنم و اون رویا با کلمات توصیف کردن که انگار یک فیلم و یک تصویر و پنجره به زندگی و دنیاهای دل‌خواهمه، خوندن زبان‌های مختلف، خوندن فیکشن‌های مختلف، خوندن کتاب‌های فلسفه و روان‌شناسی، ورزش کردن، ساختن و پختن غذاهای مختلف، سالادها و بازی با سبزیجات، تزئین غذاهام با روش‌های ساده، اصلا پخت و پز کردن به هر روشی، خورشید، آفتاب، ساحل،دریا، طبیعت،چیزهایی که زنده نگه‌م می‌دارن. دوستام، بیرون رفتن و گشتن با دوستام. گشتن توی خیابون‌ها و جاهای مختلف. چقدر چیزهایی که دوست دارم برام جذابن.

ششصد و سی و هفت

انگار حالت تهوع دارم، انگار مرده‌ام و دارم سعی می‌کنم یک‌سری چیزهارو در خودم زنده کنم، مثلا کتفم‌رو، مثلا قلبم‌رو، مثلا مفصل زانومو، مثلا عضله چهار سر ران‌م رو.

ششصد و سی و شش

توی یک دنیای موازی؟ یا یک فریم از چیزی که الان می‌خوام زندگی‌ش کنم؟

ایستاده‌م پشت پیش‌خوان کافه کوچیکم، سفارش موکا گرفته‌ام، توی سیستم ثبتش می‌کنم، قیمت رو می‌گم، هزینه‌ش رو می‌‌گیرم و می‌رم‌پشت بار، لیوان تیک‌اوی رو برمی‌دارم و از ظرف بزرگ سیروپ شکلات، سیروپ شکلات می‌ریزم کف لیوان و دور لیوان رو هم به سیروپ شکلات آغشته می‌کنم، می‌رم جلوی ماشین اسپرسو ساز، پرتافیلتر رو از جاش می‌‌آرم بیرون، بسکت‌رو از باقیمونده‌های سفارش قبلی خالی می‌کنم و می‌ذارمش زیر آسیاب تا قهوه تازه توش آسیاب بشه، سطحش‌رو صاف می‌کنم و با تمپر یکم فشارش می‌دم تا حاضر بشه. می‌ذارمش توی دستگاه تا بهم یه اسپرسو ترتمیز بده. تا اسپرسو حاضر بشه، شیر رو می‌ریزم توی پیجر، فوم می‌گیرم ازش، کاری که خیلی دوست دارم، دوباری آروم‌ می‌کوبمش روی سطح صاف میز. اسپرسو حاضره. می‌ریزمش توی لیوان، شیر رو بهش اضافه می‌کنم، پودر کاکائو روش می‌ریزم، در لیوان‌رو می‌ذارم، اسم سفارش دهنده‌رو که یه مرد شاید ۴۰ ساله‌س روی لیوان می‌نویسم. موقع تحویل سفارش به تتوهای ریز ریز روی دستم و لبخند خوشحال صورتم و ازدحام پیرسینگ‌های گوشم نگاه می‌کنه و لبخند می‌زنه. روزم روشن‌تر می‌شه. آدم خوشحالی‌ام.

ششصد و سی و پنج

چقد دارم فرق می‌کنم.

ششصد و سی و چهار

کی پوست سیمای تورا

به بوسه

می‌درد

تا نور

آهسته فرو ریزد

و شکر شود؟

ششصد و سی و سه

اون ورژن نوجوون پرانرژی‌م برگشته، این ورژن آنه شرلی و جودی آبوت‌طور، برای خودم خیلی دوست داشتنیه، ولی این ورژن، مثل یه گل رنگی، توی یک کادر و تصویر طوسی می‌مونه. انگار که این ورژن، باید زیر سختی‌ها و مشکلات و کثافت دنیا له بشه.

ششصد و سی و دو

نوشته های قدیمی مو توی بلاگ یا توی کانال می خونم و وای. تخیل داشتم. خوب میتونستم بنویسم و جزییات رو توصیف کنم. کاش دوباره به یک نوشتن جدی برگردم. یک نوشتن طولانی. یک سری توصیفات جزیی. این که کلمه ها از سر انگشتت چکه کنن و روون بشن و رودی از شیرکاکایو بسازن.

ششصد و سی و یک

شاید جای نظر دادن و فکر کردن راجع به اتفاقای زندگیم باید همینجوری که اتفاق افتادن روایتشون میکردم. الان نویسنده کتاب زندگیم بودم.

ششصد و سی

چرت و پرت نوشته بودم پاکش کردم. شاید بعدا اینجا متن خوبی نصب شد.