هفتصد و بیست و هشت
"تو تنها رفتی سفر"، " کاش میشد مثل صحرا همهچیز رو بذارم بیرون با انرژی بیام تو"، " تجربهات زیاده"، "با هرکس صحبت مشترک داری"، " عاقلی، بالغی، به خودت اهمیت میدی، مراقب خودتی، با خودت در صلحی و با خودت کنار اومدی"، "خیلی آروم به نظر میآی".
اون لحظهای که میبینی دیگرون در بیرونت دارن چیزهای خوبی میبینن،چیزهایی که تو در درون تلاش میکنی برای درست کردنش.
تلاش های موفق و ناموفق و کج و معوج در جهت نوشتن. بنده زبانها، کلمات، آهنگها. در آرزوی باریستا شدن. کوییر. مرید آقام رورونوا زورو، اگر نیستم دارم وانپیس میبینم.