هفتصد و بیست و هشت

"تو تنها رفتی سفر"، " کاش می‌شد مثل صحرا همه‌چیز رو بذارم بیرون با انرژی بیام تو"، " تجربه‌ات زیاده"، "با هرکس صحبت مشترک داری"، " عاقلی، بالغی، به خودت اهمیت می‌دی، مراقب خودتی، با خودت در صلحی و با خودت کنار اومدی"، "خیلی آروم به نظر می‌آی".

اون لحظه‌ای که می‌بینی دیگرون در بیرونت دارن چیزهای خوبی می‌بینن،‌چیزهایی که تو در درون تلاش می‌کنی برای درست کردنش.

هفتصد و بیست و هفت

کل قضیه کم ‌کردن رنجه.

هفتصد و بیست و شش

جلسه اخیر روان‌درمانی‌ام واقعا عجیب و پیچیده بود.

هفتصد و بیست و پنج

هربار دارم توی یک رفتار خود مضطرب و خود کودک‌ام رو پیدا می‌کنم که دنبال محبت و دوست داشته شدن و ترک نشدنه، پس هی به خودش سخت‌گیری می‌کنه و هی سعی می‌کنه اوضاع‌رو کنترل کنه و همه‌چیز رو بدونه تا بتونه خودش رو به معیار آدم‌ها نزدیک کنه که دوستم داشته باشن و ترکم نکنن...

هفتصد و بیست و چهار

اضطراب نداشتن از سخت ترین کارهای جهانه.

هفتصد و بیست و سه

دوست داشتم قشنگ تر بنویسم. از چیزای بهتری بنویسم. مدتهاست نوشته هام فقط از خودم و واقعیته. از رویاهام نمی نویسم. دوست داشتم از عشق بنویسم. از این بنویسم که با آدم تایپم میرم سر قرار. خونه ام رو به شکل دلخواهم چیده ام. از قهوه ای که درست می کنم تعریف کنم. از نون یا شیرینی جدید این هفته تعریف کنم. از آخرین سفری که این ماه رفتم. اصلا دلم میخواد تخیلی ولی قشنگ بنویسم. دلم برای نوشتن تنگ شده.

هفتصد و بیست و دو

خیلی وقت ها احساس عقب افتادن از مردم یا به عبارتی احساس فومو دارم. میبینم که دوستم به واسطه ازدواجش با دوست همسرش و همسر دوست همسرش می رن سفر ولی ما هیچوقت نشد باهم دوتایی بریم سفر یا منی که باید تنهایی سفرهامو بچینم و نهایتا بتونم با تور برم که حتی اگر تور خوبی باشن. باز دارم همه چی رو روی دوش خودم می ذارم. «اشکال نداره خودم ماشین میخرم میرم سفر. اشکال نداره بذا خونه مو بگیرم » و و و. نمی تونم هم باهاشون برم سفر چون موقعیت واقعا آکوارد میشه. گشنمه. مضطربم و غذای خوبی نداریم الان. حال غذا پختن هم ندارم. نوشت با لپ تاپ و تق تق فشردن کلیدها همیشه حس بهتری از بقیه چیزها داره ولی نمیتونم مثل دلخواهم علاپم نگارشی و این چیزهارو رعایت کنم. باید برای فردا صبحانه حاضر کنم. روز تخم مرغه. باید فردا برم سرکار. نمیخوام برم سرکار. من هنوز نیاز به استراحت دارم. نمیخوام برم سرکار و با بیان مستقیم و غیر مسقتیم بگم که این ها مسیولیت من نیست یا هرچی. حال و حوصله و توانایی سروکله زدن ندارم. نمیخوام از فکر اضافه شدن یا نشدن اصالت ها یا نشستن درخواست ها توی کارتابلم مضطرب بشم. از رفتار ترابی یا امکان تنش بین ما و واحد اونا. یا نمیخوام هر لحظه با اضطراب خوب بودن و کافی بودن یا نبودن یا ترس از اشتباه کردن رو در رو بشم. نمی خوام با خیلی چیزها روبرو بشم. این حس خیلی آخر هفته ها می آد سراغم که از شنبه صح بیدار شدن بدم می آد. آلارم ساعت هفت صبح تخمیه فکر و تلاش برای حاضر کردن برای صبحانه فردا. سینک کردن زمان کارها مختلف و روزهای هفته برای اینکه همه ش یه جا تلنبار نشه روز باشگاهت با روز فلانت قاطی نشه و صبحانه م نسبت به میانوعده سرکارم تعیین بشه. فکر کنم اگر هم فردا شد و رفتم سرکار و اگر مشکلی پیش اومد به پری می گم حلش کنه. احتمالا بهتره همین کارهای مربوط به خودم رو خوب انجام بدم یا راجع به همین قضیه با تراپیست صحبت کنم که پس راه خوب پیشرفت چیه؟ چقد حواسم جمع نیست برای نوشتن و چقدر فکر داره توی کله ام می پیچه که سرعت افکار در مواجهه با سرعت تایپ من کنده. نگران اینم که انصراف بدم یا مرخصی تحصیلی بگیرم یه سال؟ تابستون می تونم خونه یا پانسیون بگیرم؟ چیکار باید کنم دقیقا؟ گاهی همینجوری توی یک لوپ تکراری نگرانی از ثبات کارم و امنیت شغلی و کجا باید بمونم و همه اینها فکرم رو درگیر و اضطرابم رو برپا می کنه و نمی کنم حداقل تمرین ها مواجهه با اضطراب رو انجام بدم یا مدیتیشن کنم و الان بعد مدتها دارم کمی می نویسم که کمی فکر کنم ولی هیچی مثل بیرون ریزی ای که توی جلسات تراپی ام انجام میدم و از عمق یک مسیله به چه چیزهایی که نمیرسم.

هفتصد و بیست و یک

"چه اتفاقی افتاده که حس می‌کنی باید بپری و مسئولیتی که مال تو نیست رو از صاحبان مسئولیت بگیری؟؟؟"

هفتصد و بیست

آرزوی عزیز من،

چقد قراره به تو رسیدن‌رو طول بدم؟

هفتصد و نوزده

باید این جلسه تراپی‌م رو هم به محل کارم اختصاص بدم که استرس و اضطرابش داره دیوانه‌م می‌کنه.

از صحبت با غفوریان می‌ترسم از تنش بین واحد ما و خدمات می‌ترسم، از اشتباه کردن می‌ترسم و و و.

هفتصد و هجده

برای تولد امسالم اولین سفر تنهایی‌م رو رفتم.