هشتصد و هشت

از زمین و آسمون می‌باره، سخته، سخته، سخته، قد تمام عمرم سخته. دردناکه.

هشتصد و هفت

من از تو، راه برگشتی ندارم

به سمت تو سرازیرم همیشه...


هشتصد و شش

من برای توصیه گرفتن یا حتی خونده شدن نمی‌نویسم، مقایسه هم نمی‌کنم با تجربه و زندگی دیگران. تجربه زیسته هر کس متفاوت و اتفاقات برداشت‌هاش هم متفاوته. پس می‌نویسم برای دیدن و بررسی خودم.

ادامه نوشته

هشتصد و پنج

می‌رم و گم می‌شم که شاید برات مهم باشم و دنبالم بگردی.

هشتصد و چهار

نه صحرا، اون چیزی که ذهنم داره می‌گه واقعی نیست، نه، این فقط درد و زخم و ترس از رها شدنه، سفت بهش نچسب، رهاش کن، همونطور که خودت رها نشدی. چیزها امن‌ان، اوکیه، آروم باش، بر طبق ترس و زخمت جلو نرو، حرفت‌رو بزن ولی این متفاوته با رفتار بر اساس زخمت‌‌. آروم باش، تو رها نشدی، چیزها روالن،خب؟

هشتصد و سه

این روزها اونقدر روانم بهم ریخته‌ست که همه‌چی‌رو رها کرده‌ام، همه‌چی. نه توان کلاس زبانم‌رو دارم، نه حوصله دانشگاه و نه انرژی امتحانات‌رو، نه حوصله زندگی کردن، نه حوصله زندگی کردن. فقط به زور داروهامو می‌خورم و نفس می‌کشم. دوباره افتادم توی این دپرشن، دوباره زیر آبم،دوباره می‌خوام فقط بخوابم و هیچ راه نرم، با اسنپ می‌رم و می‌آم، قدم‌هام به سه هزار نمی‌رسن، حوصله روتین پوستی ندارم حتی، آخرای محصولاتم هم هست، هنوز حقوق‌مون رو ندادن و حقوق این ماهم بابت مساعده نصفه، نمی‌دونم این وامه دستم می‌آد یا نه، هزارتا نمی‌دونم دیگه‌. واقعا خونه خودم‌رو می‌خوام.

هشتصد و دو

وقتی ازت جواب نمی‌گیرم، وقتی پیامم ساعت ها سین نمی‌خوره، هزارتا زخم تو من بالا می‌آد، احساس می‌کنم حالا که تصمیم گرفتم تورو توی زندگیم اضافه کنم و بهت اهمیت می‌دم و برام مهمی و بهت احساس دارم، الان دیگه برات بی‌اهمیت شدم، دیگه برات مهم نیستم، فقط می‌خواستی من‌رو به دست بیاری و حالا دیگه ازم خسته شدی،حالا وقت و زمان نداری برای من. انگار چیزی بودم برای بردن و حالا بردی و تموم شده. و حالا منم که می‌افتم دنبال تو، حالا منم که تو برام مهمی و باید بیفتم دنبالت و التماست کنم بهم توجه کنی و وقتی پیامم سین نمی‌خوره و جواب نمی‌دی بیشتر می‌افتم دنبال زنگ زدن بهت، دنبال پیگیری‌ت، دنبال این‌که بدونم کی حالی ازم می‌پرسی، دنبال اثبات اهمیت داشتنم برات، دنبال خواستن توجه و اهمیتت. و چون این احساس دوست نداشتنی بودن و دلتنگی رو دارم، وقتشه که ازشون دور شم، چون این‌هارو نمی‌خوام، چون تحملش رو ندارم، دلم می‌خواد از این احساسات فرار کنم.

هشتصد و یک

از دلتنگی بدم می‌آد. دلتنگی مچاله ام می‌کنه. دلتنگی بهم درد می‌ده.

هشتصد

احساس زندگی نکردن دست از سرم برنمی‌داره.

هفتصد و نود و نه

خیلی درد داره همیشه جوری با تنهایی و احساس تنهایی، علی‌الخصوص به اجبار دست و پنجه نرم کنی.