هشتصد و هشت
از زمین و آسمون میباره، سخته، سخته، سخته، قد تمام عمرم سخته. دردناکه.
از زمین و آسمون میباره، سخته، سخته، سخته، قد تمام عمرم سخته. دردناکه.
من از تو، راه برگشتی ندارم
به سمت تو سرازیرم همیشه...
من برای توصیه گرفتن یا حتی خونده شدن نمینویسم، مقایسه هم نمیکنم با تجربه و زندگی دیگران. تجربه زیسته هر کس متفاوت و اتفاقات برداشتهاش هم متفاوته. پس مینویسم برای دیدن و بررسی خودم.
میرم و گم میشم که شاید برات مهم باشم و دنبالم بگردی.
نه صحرا، اون چیزی که ذهنم داره میگه واقعی نیست، نه، این فقط درد و زخم و ترس از رها شدنه، سفت بهش نچسب، رهاش کن، همونطور که خودت رها نشدی. چیزها امنان، اوکیه، آروم باش، بر طبق ترس و زخمت جلو نرو، حرفترو بزن ولی این متفاوته با رفتار بر اساس زخمت. آروم باش، تو رها نشدی، چیزها روالن،خب؟
این روزها اونقدر روانم بهم ریختهست که همهچیرو رها کردهام، همهچی. نه توان کلاس زبانمرو دارم، نه حوصله دانشگاه و نه انرژی امتحاناترو، نه حوصله زندگی کردن، نه حوصله زندگی کردن. فقط به زور داروهامو میخورم و نفس میکشم. دوباره افتادم توی این دپرشن، دوباره زیر آبم،دوباره میخوام فقط بخوابم و هیچ راه نرم، با اسنپ میرم و میآم، قدمهام به سه هزار نمیرسن، حوصله روتین پوستی ندارم حتی، آخرای محصولاتم هم هست، هنوز حقوقمون رو ندادن و حقوق این ماهم بابت مساعده نصفه، نمیدونم این وامه دستم میآد یا نه، هزارتا نمیدونم دیگه. واقعا خونه خودمرو میخوام.
وقتی ازت جواب نمیگیرم، وقتی پیامم ساعت ها سین نمیخوره، هزارتا زخم تو من بالا میآد، احساس میکنم حالا که تصمیم گرفتم تورو توی زندگیم اضافه کنم و بهت اهمیت میدم و برام مهمی و بهت احساس دارم، الان دیگه برات بیاهمیت شدم، دیگه برات مهم نیستم، فقط میخواستی منرو به دست بیاری و حالا دیگه ازم خسته شدی،حالا وقت و زمان نداری برای من. انگار چیزی بودم برای بردن و حالا بردی و تموم شده. و حالا منم که میافتم دنبال تو، حالا منم که تو برام مهمی و باید بیفتم دنبالت و التماست کنم بهم توجه کنی و وقتی پیامم سین نمیخوره و جواب نمیدی بیشتر میافتم دنبال زنگ زدن بهت، دنبال پیگیریت، دنبال اینکه بدونم کی حالی ازم میپرسی، دنبال اثبات اهمیت داشتنم برات، دنبال خواستن توجه و اهمیتت. و چون این احساس دوست نداشتنی بودن و دلتنگی رو دارم، وقتشه که ازشون دور شم، چون اینهارو نمیخوام، چون تحملش رو ندارم، دلم میخواد از این احساسات فرار کنم.
از دلتنگی بدم میآد. دلتنگی مچاله ام میکنه. دلتنگی بهم درد میده.
احساس زندگی نکردن دست از سرم برنمیداره.
خیلی درد داره همیشه جوری با تنهایی و احساس تنهایی، علیالخصوص به اجبار دست و پنجه نرم کنی.