هشتصد و سه
این روزها اونقدر روانم بهم ریختهست که همهچیرو رها کردهام، همهچی. نه توان کلاس زبانمرو دارم، نه حوصله دانشگاه و نه انرژی امتحاناترو، نه حوصله زندگی کردن، نه حوصله زندگی کردن. فقط به زور داروهامو میخورم و نفس میکشم. دوباره افتادم توی این دپرشن، دوباره زیر آبم،دوباره میخوام فقط بخوابم و هیچ راه نرم، با اسنپ میرم و میآم، قدمهام به سه هزار نمیرسن، حوصله روتین پوستی ندارم حتی، آخرای محصولاتم هم هست، هنوز حقوقمون رو ندادن و حقوق این ماهم بابت مساعده نصفه، نمیدونم این وامه دستم میآد یا نه، هزارتا نمیدونم دیگه. واقعا خونه خودمرو میخوام.
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم دی ۱۴۰۴ ساعت 23:24 توسط Sahra
|
تلاش های موفق و ناموفق و کج و معوج در جهت نوشتن. بنده زبانها، کلمات، آهنگها. در آرزوی باریستا شدن. کوییر. مرید آقام رورونوا زورو، اگر نیستم دارم وانپیس میبینم.