روی زین دوچرخه ثابت نشسته‌م و احتمالا تا انتهای این پست، به پدال زدن ادامه بدم. مدت‌هاست فرصتی برای نوشتن نداشتم، یا براش وقتی در نظر نمی‌گرفتم و توی چرخه زندگی همینجوری دارم می‌رم و ادامه می‌دم، بابت چیزهای زیادی نگرانم، این ترم چه‌جوری پیش خواهد رفت؟ آیا استادها شرایطم رو قبول خواهند کرد؟ آیا توی محل کارم خوب پیش می‌رم؟ سردرگمم، نگرانم، تنهام، راجع به احساس تنهایی صحبت نمی‌کنم، تنهام؛ مضطربم، تراپی داره به آرومی پیش می‌ره و من جز صبوری چاره ندارم. دارم سعی می‌‌کنم که بهترینم رو انجام بدم. کمال‌گرایی اینجاست، چیزها به لطف تراپی کم‌تر دردناک‌ان، باید وقت چشم پزشکی بگیرم، ماهک گفت نور خوبه. وقت دکتر غدد، یه روز باید برم نتیجه تستم‌رو از دکتر بگیرم. هر روز پیاده‌روی می‌کنم، دکتر تغذیه برم؟ از متخصص تغذیه کمک بگیرم؟ وزنم یه مدته توی همین محدوده مونده و گشنمه این روزها. باید آروم‌تر‌ پدال بزنم، باید سعی کنم وقتم‌رو بین کار، خواب کافی، غذای خوب خوردن، تحصیل کردن با نمره‌های خوب و یادگیری بالا، ورزش کردن حداقل سه بار در هفته، با دوستام بیرون رفتن و با خانواده وقت گذروندن، تفریح کردن و شاد بودن به خوبی تقسیم کنم. می‌بینی؟ وقتی این وسط برای خودم ندارم. ذهنم داره برای خودش کار می‌کنه و پیش می‌ره. کی استراحت می‌کنم؟ نمی‌دونم، استراحت اصلی‌رو باید مغزم بکنه که نمی‌کنه. امروز بالاخره وقت باشگاهم‌رو دارم راه می‌رم تا این‌هارو بنویسم، تا کمی مغزم رو خالی بکنم، تا یادآوری کنم تست اچ‌پی‌وی‌م منفی شد، برای ماه مهرم پاداش گرفتم، دو روزه رفتم خونه و برای اولین بار خانوادگی شام رفتیم بیرون، با عمه و مامان رفتیم کافه، ترقوه‌هام دارن برمی‌گردن، پسره فعلا تونسته ذهنم رو درگیر کنه ولی نتونسته توی دلم‌‌رو پر پروانه بکنه.دارم تلاش می‌کنم و همه بهم افتخار می‌کنن، این ماه خوب تونستم حساب‌مو مدیریت بکنم، البته با تشکر از خانواده و افزایش حقوق و پاداش‌ام. ولی خب، بازم تونستم. هر روز کلی راه می‌رم، صبح‌ها سعی می‌‌کنم فکر کنم که بیشتر فکرم پیش اینه که جوری راه برم که سریع‌‌تر برسم شرکت تا مجبور نشم مرخصی رد کنم و اضافه‌کاری بمونم، چون ذهن کمال‌گرام فکر می‌کنه فقط اینجوری ارزشمندم، منو تحت فشار می‌ذاره که شب ساعت خاصی بخوابم چون اگه دیرتر بیدار شم کل روز بی‌انرژی‌م و در نتیجه سرکار هم نمی‌تونم خوب عمل کنم و سرزنش می‌شم. می‌تونم استرس و اضطرابی که سرکار می‌کشم بابت لحظاتی که حس می‌کنم اشتباه یا خطایی کردم رو به خاطر بیارم و حس کنم. آخ اضطراب، سم و مهلک برای پی‌سی‌اواس، چیزی که تمام تلاشم برای زندگی بهتر و سالم‌تر برای بهبود علائمشه. آخ که چقد فکر تو سرمه و چقد دارم می‌دوم که همه‌چیز رو سرجاش بذارم و دائم در تلاشم. و چیکار باید بکنم که اون مدال رو به دست بیارم، هوم؟ چیکار کنم که از تنبل خطاب شدن نگران نباشم و احساس بدی بهم دست نده، هوم؟ چیکار کنم که احساس کافی بودن بکنم؟ هوم؟