سیصد و چهل و یک
تو را به انحنای دستهات سپردم و تو یاد گرفتی با انحناها شیرینی های زیبا بپزی. تو لطیف بودی. آنقدر لطیف و دلربا که در تصورم جا نمیشدی و شبیه فیلم های قدیمی آمریکایی بودی. مثل اسکارلت اوهارا. مرلین مونرو. ما خانه کوچک روستایی چوبی داشتیم با انگشتهای ظریف تو. حیاط نداشتیم و جنگل داشتیم. شنبه ها سبد را برمیداشتی با مربای توت. توی سبد بالش و کتاب داشتی. تو مارگارت کوچک من بودی. لباسهای آنهارا میپوشیدی. تو زیبا بودی. چه در لباس فیلم های قدیمی چه با تیشرت های شل و ولت. با پاهای کشیده و لختت راه میرفتی و نگاه من هیچوقت جای خودش برنمیگشت. من به این طرز دوست داشتنت عادت دارم. تو زیبا و بی توجه به من بودی و من در هوای تو. حاضر بودم هر روز کاری برایت بکنم تا نگاهم کنی. تو قدر کتاب های کلاسیک زیبایی و بهترین لغت برای تو کلاسیک است. این بار برایم کلاسیک دلبری میکنی؟
تلاش های موفق و ناموفق و کج و معوج در جهت نوشتن. بنده زبانها، کلمات، آهنگها. در آرزوی باریستا شدن. کوییر. مرید آقام رورونوا زورو، اگر نیستم دارم وانپیس میبینم.