سیصد و بیست و یک
ترسیدم و میلرزم. از پاکت وسایلم میترسم و حالم بد میشه. میخوام همشونو بندازم بیرون. تمام تنم عذاب میکشه. نمیتونم حرف بزنم. نمیتونم بگم.خونده نمیشم. دیده نمیشم. زجر میکشم. کاش الناز بود. کاش همدمی بود. نمیدونم به کی جرفامو بزنم. شاید دوباره دارم فقط خودمو گیج تر میکنم.
+ نوشته شده در دوشنبه هشتم دی ۱۳۹۹ ساعت 16:55 توسط Sahra
|
تلاش های موفق و ناموفق و کج و معوج در جهت نوشتن. بنده زبانها، کلمات، آهنگها. در آرزوی باریستا شدن. کوییر. مرید آقام رورونوا زورو، اگر نیستم دارم وانپیس میبینم.