چهارصد و سی و سه
واسه این حال الان که نمیدونم استرسه اضطرابه یا هرچیه که اسم داره و نداره و من بابتش دارم از درون میلرزم؛ نیازه بغل و نوازش بشم و با سر انگشت توم گرما ریخته بشه تا بهم بچسبم.
مامان، تو این رو فهمیدی؟
واسه این حال الان که نمیدونم استرسه اضطرابه یا هرچیه که اسم داره و نداره و من بابتش دارم از درون میلرزم؛ نیازه بغل و نوازش بشم و با سر انگشت توم گرما ریخته بشه تا بهم بچسبم.
مامان، تو این رو فهمیدی؟
اوضاع یه جوری شده که نه میتونی از خوشحالیت بنویسی چون ملت معتقدن چجوری تو این اوضاع خوشحالی؟ یا معتقدن چجوری میتونی خوشحالیتو به رخ دیگرون بکشی؟ چرا توی اینستاگرام از فلان چیز استوری گذاشتی؟ یا میگن تو که فلان کارو میکنی، فلانو داری، فلان کارو کردی، چجور الان ناراحتی؟ فلان موقع از فلان چیز عکس گذاشته بودی الان چته؟ تو که خانواده ات فلان کارو میکنن برات، تو که چیزی کم نداری. به همین دلیل ها نمیتونی ناراحت هم باشی. وقتی از ناراحتیت مینویسی میان میگن چتهه همش از ناراحتی مینویسی و چس ناله میکنی؟ حالمونو بد کردی. یکم هم خوشیهای زندگی رو ببین. اوووونقد گفتن که در درون من یک آدم بالفعل و بالقوه که این صحبتارو میکنه به وجود آمده. خلاصه که با شادی و غصه امون و همه چیمون کار دارن. کاش بیان جای ماهم زندگی کنن.
در کمال تعجب برنامه نویسای ایرانی یه پلیری ساختن که نه میشه شر اسکرینش کرد نه میشه اسکرینش رو ریکورد کرد نه میشه فایلهاشو از محل ذخیره اش برداشت. عکس ناموسته مگه مومن؟؟؟؟؟؟
تمایل دارم با کندن و رفتن و رها کردن و گم شدن و ناشناخته بودن خودم رو آزار بدم. خوشبختانه یا متاسفانه فک نکنم جز یکی دو نفر کسی یادش بیاد. ( آره این جمله آخر جلب ترحم بود.)
پاییز لطفا همینجور ابری و بارونی و مه گرفته باشه. اینجوری دوسش دارم.
معمولا در اکثر روزها تمایل به رها کردن و شکستن سدها و گذر از همه چی و خراب کردن پل های پشت سر و رها کردن افسار عصبانیتم دارم. منتهی هی یادم میاد آخرین بار که افسارشو رها کردم چه اتفاقی افتاد و بیخیال میشم. ولی متاسفانه خشمی که بابت تمام اینهاست رهام نمیکنه و هی مثل غصه ام بزرگتر میشه. اینه که یا مینویسم و یا جدیدا میام و اینجا پست میذارم.
هش گفتم میدونی گاهی به چیزها نگاه میکنم و تو ذهنم خود به خود واسشون داستان میسازم؟ گفت آره ازت انتظار میره. به لپ تاپ هامون نگاه میکردم که توی ده تا عدد باهم تفاوت دارن. به این فکر کردم چجوری کنار هم قد کشیدیم و چجوری من از اون فرفروی لپ قرمز این شدم و تو چطور از اون دختر بانمک خوشتیپ تبدیل به اینی که هستی شدی. این گوشه از من بلده داستان بسازه برا چیزها. فلسفه جور کنه واسشون. من خیلی چیزهارو حس میکنم و اسمشونو نمیدونم. انگار چیزی در درونت هست و تو فقط میتونی حسش کنی و از لمسش؛ عاجزی.
پرده اول : مامان هویج تلخ میده بهم.
من : مامان این تلخهه کههه.
مامان : عمدی بود. خواستم ببینم چشاییت کار میکنه یا نه.
پرده دوم : شقایق هیچ جوره قانع نمیشه که کرونا نگرفتم.
پرده سوم : ساعت ۲ شب. گشنمهههه. حس کردن بوی آویشن تا حالا اینقد خوشحالم نکرده بود.
پرده چهارم : اونقد مایعات خورودم که جام رو جلو دستشویی انداختم :))))))))))
این پست رو موقع عاشورا تاسوعا گذاشتم. مریض شده بودم و بهم داشت خوش میگذشت :)))))))))))).
کاش در زندگی بعدیم این خانومه که تو لوگوی استارباکسه باشم. خلاصه اینی که هستم نباشم. نه که بد باشما؛ ولی خب لوگوی استارباکس هیچوقت تو زندگیش برای کرونا و دوری و تنهایی و زارت و زورت و فالان و بیسار غصه نخورده. در ضمن دلش نخواسته هم آدم باشه.چیه آدمیزاد همش یه چیزیشه. یا گشنشه یا غصه میخوره یا یه مرگیشه. استارباکس خوبه. هم قهوه اس هم خوراکیه هم خوشمزه اس هم دلبرانه اس. میخوام استارباکس باشم اصلا.
انگار یهو بهمگفتن بدو؛ کجاش مهم نیست سمتش مهمنیست. فقط بدو. انگار که پشت سرت آتیشه. یهو حس کردم دلم میخواد کلی خوش بگذرونم ولی هر طرفم دیواره. از دیدن دیوارها مثل مادری که بچه اش رو ازش جدا کرده باشن پریشون شدم.هیجان ها دارن منو از تو میپاشونن. شبیه پرتوهای خورشیدی ان که انگار ازم دارن بیرون میزنن ولی نورانی ام نمیکنن. دنیا داره دور سرم میچرخه. خوبم و خوب نیستم. انگار تو شهربازی کلی بازی کردم و حالا از شدت هیجانش قراره بالا بیارم.
و در نهایت هیچکدوممون نمیدونم حال این کاربر و اون کاربر در نهایت روز چطور بوده. من نمیفهمم تو امروز پروداکتیو بودی یا نه. نمیفهمم تو امروز چه چیزهایی کوچیکی باعث استرست شد و وقتی صبح بیدار شدی به چی فکر میکردی. مثلا من امروز هیچکدوم از کارای لیستمو تیک نزدم. همش دلم میخواسته بخوابم. همش گشنه ام بوده. و هیچکدوم ما هیچوقت این چیزارو اینجا یا جایی نمیگیم. چسناله استوری کردن باحاله. کلاس داره. اما هیچ موقع از غم و زجر و بی حوصلگی عمیقی که بهت گذشته حرفینمیزنی. چون دلت نمیخواد آدمایی که هم فازت نیستن از تو باخبر بشن و اون روی سیاهتو بهشون نشون بدی.
سلامی گرم به مود های همیشه پایین. سلامی گرم به " به کسی حاصلی ندارد؛ غم روزگار گفتن" سلامی گرم به "نمیخوام ؛ لج کردم؛ نمیخوام حالم خوب باشه ؛ چرا حالم خوب نیست؟" سلامیگرم به استرس و اضطراب. سلامی گرم به " من یه لوزر بی خاصیت ام." سلامی گرم به "هیچکس منو دوست نداره ؛ دوستام منو یادشون نیست" میخوام چیزی شر کنم و عبارت " متاسفانه اکثر آدمها غریبه اند و من نمیخوام چیزی باهاشون شر کنم " میاد میشینه جلو چشمم. ساعت دوازده و ده دقیقه ظهره و من از برنامم عقب ام. تنهام. کسی منو یادش هست؟ این جمله سرآغازی برای خودخوری و اورثینکینگ عه.
از تنهایی غر میزنم و با کسی قرار بریم بیرون نمیذارم. با کسی قرار بیرون رفتن و همدیگه رو دیدن میذارم و لحظه آخر لغو میکنم. میخوام از خونه برم بیرون و پای رفتن ندارم. کتاب میخرم و نمیخونم.برنامه میریزم و عمل نمیکنم. بیدار میشم و زندگی نمیکنم. مثل آخرای سوئیساید اسکواد جدید بود( حالا هی نزدیکه اشتباها بهش بگم اسکویید گیم) که تو ساختمون هی از روی خرابه های میپرن هی خرابه های زیر پاشون خراب میشه، منم به هرسمتی میخوام فرار کنم اونجا فرو میریزه. دارم همینجوری سقوط میکنم. ولی من هارلی کویین نیستم. من فقط فرو میریزم. چسبیدم به بخاری که عملا روشن نیست. تازه ۲۸ ساعت از ساعتی که با هودی و شلوار کلفت چسبیده بودم به بخاری که شعله هاش نعره میکشیدن نگذشته و با تیشرت و شلوارک چسبیدم به بخاری نیمه خاموش. دیگه نمیخوام نجاتم بدی. دیگه نمیتونی نجاتم بدی. من اینجا نشستم. دست و دلم به هیچکاری نمیره. گریه؟ ای بابا. کاش میتونستم. دارم همه چی رو برا خودم سخت میکنم؟ شاید. الان پس ذهنممیدونم کار برای انجام دادن دارم. شاید بعد نوشتن و پست کردن این حرفا انجامش بدم. ولی حالا کارهام پس ذهنم قایم شدن. چیزی ازشون یادمنمیاد. ولی در این لحظه نه میتونم بزنم زیر میز نه میتونم با میز کنار بیام. میدونم متن به این بلندی رو نمیخونی چون هیچکدوممون حوصله نداریم. آره. جای دیگه ای نوشتم الان یک قدم با خراب کردن همه چیز فاصله دارم. ولی در واقعیت حال خراب کردن هیچی رو هم ندارم. البته خود این هم یک نوع خراب کردنه. کاش یک دست نورانی و نرم و مهربونی باشه سرمو بذاره رو پاش نازم کنه. شاید معجزه شد قلبم گرم و نرم شد و چروک هام صاف.