چهارصد و سی و سه
واسه این حال الان که نمیدونم استرسه اضطرابه یا هرچیه که اسم داره و نداره و من بابتش دارم از درون میلرزم؛ نیازه بغل و نوازش بشم و با سر انگشت توم گرما ریخته بشه تا بهم بچسبم.
مامان، تو این رو فهمیدی؟
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم آبان ۱۴۰۰ ساعت 11:57 توسط Sahra
|
تلاش های موفق و ناموفق و کج و معوج در جهت نوشتن. بنده زبانها، کلمات، آهنگها. در آرزوی باریستا شدن. کوییر. مرید آقام رورونوا زورو، اگر نیستم دارم وانپیس میبینم.