هشتصد

احساس زندگی نکردن دست از سرم برنمی‌داره.

هفتصد و نود و نه

خیلی درد داره همیشه جوری با تنهایی و احساس تنهایی، علی‌الخصوص به اجبار دست و پنجه نرم کنی.

هفتصد و نود و هشت

احساس می‌کنم زندگی همینجوری از دستم می‌چکه و می‌ره و می‌ره.‌ تهی‌ام، از انرژی برای زندگی کردن تهی‌ام، از انرژی برای مصرف کردن و خرج زندگی کردن تهی‌ام، از عشق تهی‌ام، نه می‌تونم عشق و محبت بگیرم نه می‌تونم عشق و محبت بدم. آه؛ درد می‌کنم.

هفتصد و نود و هفت

یعنی یک زخمی در من انگشت شده که از زخم و دردش و به همراهی باقی فشار‌های وارده دارم هوار می‌کشم. هوار.

ادامه نوشته

هفتصد و نود و شش

"این روزا شما خانوما اجازه نمی‌دین چیزی مال ما باشه" باشه قرمساق، یه عمره جون ما هم مال شما بوده، ببخشید به دودول طلاتون برخورده که یه چیزی هم مال ما شده‌. به تریج قباتون برخورده، دنیاتون به آخر رسیده، دوران سروری‌تون تموم شده. بدم می‌آد از این غرور و خودبرتربینی کثافت‌تون.

هفتصد و نود و پنج

بیدار می‌شم و با وسوسه نابودی چیزها روبه‌رو می‌شم و من دوباره بچه‌ای‌ام که توجه نمی‌بینه و برای جلب توجه می‌خواد چیزهارو نابود کنه تا تو بهش توجه کنی‌.

هفتصد و نود و چهار

یک‌جوری تحت فشارم که دلم می‌خواد یک ماه بیفتم تخت بیمارستان. هرچند در اون حالت باز هم زندگی منتظر من نمی‌مونه و کارهام بیشتر و بیشتر می‌شه و باز هم تحت فشار می‌شم. دارم از همه جهت جر می‌خورم. اصلا طرفدار گفتن "متنفرم" نیستم. نفرت چیز بزرگیه، واقعیت نفرت نیست، واقعیت خستگی من از حجم تمام نشدنی کارم، خستگه کننده بودن کارم، تکرار مکررات بودن کارم، فشار روم، حقوق ناکافی، جرئت نداشتنم برای رفتن به سراغ چیزی که از این کار بهتره، نه می‌تونم ریسک کنم برم توی شرکت‌ها و فیلدهای مرتبط به رشته خودم نه می‌تونم برم سراغ چیزهای جدید. از درس و دانشگاه ولی واقعا متنفرم، بسمه، بسمه، خسته‌م از دویدن و گرفتن هر ور زندگیم. حتی سه روز استراحت واقعی، یعنی سه روز استراحت توی تخت هم حالم‌رو بهتر نکرد.

هفتصد و نود و سه

نیاز دارم داد بکشم و بگم قلبم درد می‌کنه، بگم بدم می‌آد وقتی اینجوری اذیت می‌شم، بگم تمام زخم‌هام، تمام قلبم، تمام تنم، تمام مغزم درد می کنه، احساسات بدترین چیز توی دنیان.

هفتصد و نود و دو

نمی‌دونم.

ادامه نوشته

هفتصد و نود و یک

کاملا می‌دونم تو اوج شلوغی و پرکار بودن مثل الان؛ یهو خالی می‌کنم و مریض می‌شم. شب یلدا داشتم همین رو به همکارم می گفتم که عجیبه چطور زیر این همه فشار اخیر هنوز از پا نیفتادم و بفرمایید. برای امروزم هیچ برنامه خاصی ندارم. حتی برای برنامه بچه‌های دانشگاه هم نرفتم. کلاسم رو نمی‌دونم برم یا نه. نشستم دارم پلاریبوس می‌بینم و شاید هم وان‌پیس دیدم. حتی برای دکتر رفتن هم حال ندارم. این رو هم با لپ‌تاپ جدیدم دارم می‌نویسم.