هفتصد و نود و دو
نمیدونم.
کاملا میدونم تو اوج شلوغی و پرکار بودن مثل الان؛ یهو خالی میکنم و مریض میشم. شب یلدا داشتم همین رو به همکارم می گفتم که عجیبه چطور زیر این همه فشار اخیر هنوز از پا نیفتادم و بفرمایید. برای امروزم هیچ برنامه خاصی ندارم. حتی برای برنامه بچههای دانشگاه هم نرفتم. کلاسم رو نمیدونم برم یا نه. نشستم دارم پلاریبوس میبینم و شاید هم وانپیس دیدم. حتی برای دکتر رفتن هم حال ندارم. این رو هم با لپتاپ جدیدم دارم مینویسم.
تراپی امروزم جالب بود، به این گذشت که من فکر میکردم درخواست محبت و توجه یعنی منفعل و شبیه زنهای دورم بودن، ترس از درخواست کردن و ریجکت شدن، دیدن پارتنرم با عینک دیدم به پدرم و و و.
باز مینویسم ازش.
یا نمیبینم و الان داغم نمیفهمم، یا واقعا اونقدر که میترسم بگا نمیرم، یا اونقدر پوست کلفت و قوی ام که از پسش برمیآم واقعا.
به من خوبی نکن شاید
برای هردومون بد شه
نشستم تو دل طوفان
بذار آب از سرم رد شه
به من خوبی نکن وقتی
کنار من نمیمونی
نگو بد میشم از فردا
تو که دیدی نمیتونی.
از ترک شدن و تنهایی نترس، همینجوری، نترس، نمیذارم ترس از تنهایی و ترک شدن روحمرو بگیره. تنهایی ترس نداره. تنها موندن به معنای دوستداشتنی نبودن نیست. من خودمرو دارم. هرچی هم بشه من خودمرو دارم. میدونم از تنهایی خوشم نمیآد، ولی خب، چیکار میشه کرد؟
اول خودت باید به خودت تایید بدی صحرا. اول باید خودم خودمرو دوست داشته باشم، اول باید خودم، اول باید خودم.
وقتی توی این حجم از انرژیام، از افت میترسم، میترسم مثل نمودار سینوس کسینوس دوباره برم توی قعر جدول و دوباره ببرم از دنیا و همهچیز رو رها کنم. ولی خب راه برگشت همیشه هست...
"برنده کسیه که با وجود تردید و ترس انجامش میده."
میترسم. از از دست دادنش میترسم، از اینکه دوباره بخوام صمیمیت یکهویی ایجاد کنم میترسم، از اینکه توی همین مدت من رو به خانواده درجه یک و دوش معرفی کرده منرو میترسونه نکنه داریم سریع پیش میریم؟ روزها زیادن و ماهها کم. نمیدونم داره چی میشه. از همهچی میترسم.