این چه کامنت کسشری بود که گرفتم که تراپی فقط وقتی کار می کنه که آی کیوی کمتری از تراپیستم داشته باشم؟ وا.

بیخیال. داشتم به این فکر میکردم که الان در دید من محبت خواستن یعنی در موضع ضعف بودن و یعنی منفعل بودن مثل زنهایی که دیدم. من با تمام علاقه ام به محبت دیدن از ترس درخواست کردن محبت و ریجکت شدن و در نتیجه احساس قرار گرفتن در موضع ضعف که اگر من محبت بخوام درک بخوام و بلا بلا بلا ضعیفم. در موضع ضعف قرار می گیرم. اگر بخوام که درک بشم اگر بخوام که کمک بخوام نمیشه. چون همیشه همه روی درک و فهم و قوی بودن و کمک بودن من حساب باز کزدن و اگر من اینها باشم اون وقته که دوستم دارن و تنهام نمی ذارن. من نمیگم درک کردن بده فقط دلم می خواد من هم درک شم دلم می خواد من هم دردم دیده شه. دلم میخواد حرف بزنم و بگم که لطفا من رو هم بفهمید. از بزرگسال بودن و بزرگسال رفتار کردن خسته ام. فقط می خوام فهمیده شم. درک شم شنیده شم و تنها نباشم و فکر می کنم حالا با این اتفاق و این بیماری دیگه خوب و کافی نیستم و حالا باری روی دوش پارتنرم ام که باید من رو درک کنه و بفهمه و با این موضوع کنار بیاد و من بذارمش روی سرم و بگه حالا اتفاقیه ک افتاده تحمل می کنم دیگه. خودم خودم رو باری روی دوش می دونم. کلا درخواست کردن ای انگار درک شدن من انگار وجود داشتن من چیز سختیه که تمام بارش روی دوش من باشه. خودم می کنم خودم مراقبم خودم خودم خودم. نمی خوام دیگه خودم. و این رو نباید از پسر مردم درخواست کنم چون وقتی پدر من درخواست برای بغل شدنم رو ریجکت کرد و مامانم همیشه بهم یاد داد اول خودم روی پای خودم وایسم چه انتظاری از دیگرون و پسر مردم؟ فکرای توی سرم زیادن. شایدم من دارم کسشر می گم و همه مسپولیت هارو میندازم رو دوش دیگران. الان که دارم میرم تراپی دیگه دردم چیه؟ نمی دونم. شاید احساس تنهایی که تمام زندگیم دچارش بودم. شاید اینکه بغل میخواستم و نشد و الان تا همین لحظه درد اینکه برگشت به گذشته نداریم تا از بابام به جای به زور بغل گرفتن واقعا ازش بغل بگیرم و میدونم ممکنه بچه بودم خیلی بغلم کرده باشه یا هرچی ولی احساس و درد من اینه که من از بابام بغل خواستم و این قضیه ریجکت شده و میخوام این درک شه. میفهمی؟