نمی‌دونم این جلسه از تراپی‌م رو باید راجع به چه موضوعی حرف بزنم؛ موضوع جلسه قبلم رو پیش ببرم و بررسی کنم که چرا دارم رابطه پدر و مادرم باهم و رابطه من با پدر مادرم رو دارم می آرم توی رابطه من با پارتنرم یا یه موضوع دیگه که خودم گفتم و ( فکر می‌کنم این بود که چرا نمی‌تونم حرف‌هام رو به پارتنرم بگم) و عمیقا و مجددا برم توی رابطه ام با والدینم و برم و با جدیت موضوع رو پیگیری کنم و روی احساس تنهاییم، ترس از دست دادنم، احساس دوست داشتنی نبودن، احساس مهم نبودن نیازهام، مهم نبودن حرف هام و ارزش نداشتن و مهم نبودن من و نمی‌دونم کلی چیز دیگه کار کنم یا روی این صحبت کنم که چقد تلاش برای دختر خوب مامان بودن داره من‌رو می‌کشه که جلسه قبل بابتش زار زدم یا از این بگم که یک‌هو وسط زندگی عادی یادم می‌آد یک بیماری دارم و یا از این بگم که چقدر زندگی برام خسته‌کننده شده و چقدر ازش لذت نمی‌برم و نکنه واقعا باید بابت فاصله‌ مکانی‌ای که بین من و پارتنرمه باید باهاش کات کنم چون داره می‌شه مثل رابطه قبلی‌ام و ماهی یک بار در حد دو سه ساعت هم‌رو می‌بینیم؟ و شاید باید این رو بگم که دارم سعی می‌کنم همه‌چیز رو کنترل کنم و به همه‌چیز فکر کنم چون اگر فکر نکنم احساس می‌کنم زندگی‌م داره از هم می‌پاشه و کنترل هیچ چیز رو ندارم و به گا می‌رم در این صورت؟ و چه تعادلی ایجاد کنم بین درک پارتنرم و گفتن نیازها و احساسات خودم؟ شاید این هم از رابطه والدینم می‌آد. و یادم می‌آد تلاش کردم برای درخواست نکردن قبل از ریجکت شدن. دردهام و زخم‌هام یادم می‌آن. سنگ صبور مامان بودن، دختر خوب مامان بودن، و دیدن بابا از دریچه تعریف‌های مامان، نه من مامان‌رو مقصر نمی‌کنم مغز عزیزم؛ دو دقیقه از چسبیدن به مامان دست بردار. چون یاد گرفتی بابا بغلت نمی‌کنه قرار نیست بدویی بغل مامان؛ فقط بشین و نگاه کن و زخم‌هاتو، هر دوی اون‌ها والدین من‌ان و قطعا جایی و به دلیلی من کودک‌رو زخمی کردن و الان کار من دیدن و شناختن اون زخم و درمانشه، خب؟ می‌دونم که می‌ترسم نکنه چیزهارو رها کنم و کنترل اون‌ها از دستم خارج شه و یکی از اون موضوعات درس و دانشگاه الانم عه. یا خورد و خوراکم و پروتیین کافی خوردن و مراقبت از سندروم تخمدان پلی کیستکم و تقویت سیستم ایمنی بدنم برای مبارزه با ویروس ها چون من باید خودم مراقب خودم باشم و خودم حواسم به خودم باشه و خودم، همه‌چیز پای خودمه.آخ که چقدر همیشه خودم پشت خودم بودم و بازم قدر خودم‌رو ندونستم و از خودم بابت همه‌چیز ممنون نبودم.