سیصد و نه
همه اون تکرار های پست قبلی روی مخمن. یعنی تعجب میکنم از حجم هر بار عصبانیتم موقع پی ام اس. دیوونه کننده اس.
همه اون تکرار های پست قبلی روی مخمن. یعنی تعجب میکنم از حجم هر بار عصبانیتم موقع پی ام اس. دیوونه کننده اس.
دارم از درد نوشتن خفه میشم. یعنی رسما دارم دیوونه میشم. اعصابم تا سر حد مرگ خرده و امیدوارم پی ام اس باشه. این دختره احمق که خودم بهش رزین یاد دادم رو مخمه و فاک. وای یعنی به قدری روش حساس شدم که دارم خودمو میگام. تا سر حد مرگ گشنمه و یعنی الان رسما رسما رسما دارم دیوونه میشم. میخوام بدون هیچ کار دیگه ای فقط بگیرم بخوابم. بخوابم بخوابم. اه. انگار تمام خشمای دنیا یه جا توم جمع شده. اه. لعنت. لعنت لعنت لعنت. از یلدا متنفرم و همه جا یلداست. به تخمم که یلداست. نمیخوام هیچکسی باشه. چیزم تو یلدا. اه. دارم از شدت عصبی بودن دیگه رد میدم. فاک فاک فاک.
تازه دارم به خودم میام. تازه دارم میفهمم زندگی واقعا انگار تعطیل شده. همه این پستهای کوتاه نشان از حرفای انباشته شده داره که نمیدونم کی قراره بریزمشون بیرون. کی قراره برسن تا بچینم و پستشون کنم. فقط میدونم تازه سرم داره به سنگ میخوره.
کونم نمیکشه حداقل اسلایدای امتحان آز فردارو بخونم ولی چتر شدم توی اینستاگرام و خب طبق معمول اسپاتیفای. خواب هم که نمیخوابم حتی با وجود اینکه خوابم میاد. میخوام توی اینستاگرامم استوری بذارم ولی حوصله هاید کردن ندارم. ساختن یه لیست کلوز فرند راحت تر از هاید کردنه. در اصل مسئله فرق نمیکنه. در هر صورت دچار خود سانسوری.
ناموسا بعضی کامنتا خیلی کسشره.
پ.ن : فردا امتحان دارم. قد خر داریخمیشام و پوف!
دارم استوریای ملیکارو نگاه میکنم و آقااااااا :(((( زااااار زاااااار! دلم میخواد واقعا از کرونا زار بزنم. با تمام فرصتی که برام بوده وقتی یاد کسایی که از دست رفتن میفتم فقط میخوام زار بزنم و بخوام زودتر تموم بشه. چون دلم واسه دانشگاه تنگ شده. چون دلم واسه زندگی تنگ شده. چیه این وضعیت.
جدیدا مچ خودمو موقع قضاوت و فکرهای نا به جا بهتر میگیرم و بهتر با خودم و اونا راه میام.
دست و دلم نمیره دیگه توی اینستاگرام پست بذارم.
این سه تا وقتی باهم ترکیب میشن یه سم خالص میشن که برای من مثل ال اس دی عمل میکنن :دی
من به یه کپی از خودم نیاز دارم. که مثل من برای دیگرون برای خودن باشه. بدونم میشه همیشه بهش پیام داد و اگه الان سرکاره عصر بهم زنگ میزنه. تکستامو جواب میده. پشتم بهش گرمه. بدونم اگه رفیقمه واقعا رفیقمه. دوستم داره. مثل من به من مشاوره و قدرت بده. شاید اینا به نظرتون واقعی نیاد. به نظر خودم که اینجوریم.
دارم با تاپ بندی میخوابم. صبح مثل سگ لرزیدم الان رو یادم بیارید.
اگر واقع بین باشم امروز واقعا روز خوبی بود. اونقد خوب ک میتونم ثبتش کنم. انگار که بالای کوهی نشسته باشم و نگاه کنم که چه مسیری اومدم. چه سختیای پشت سر گذاشتم. و میبینم که واقعا در مسیر خوبی ام. با تمام اینکه سخته. دلم میخواد لش کنم. با کلی موضوع تو ذهنم سر و کله میزنم. ولی تهش به این میرسم که درسته. هنوز اولشه. شروعشه. ولی خوبه. امروز روزیه که واقعا خوشحالم. انگار که امروز خودمو قبول و دوست دارم.
دو نفری یک کارهایی کرده اند و حالاهم خدا مارا آورده اینجا. انداخته وسط رینگ و میگوید مشت بزن. بجنگ. حریف از این پنجه های توی جی تی ای پوشیده و زرت زرتی میزند. همچی زئوس مدلی است. شاید هم هرکولی. خلاصه که مارا میزند و از ما میخواهند توی آشفته بازار جنگجوی حرفه ای باشیم. قرار است دانشجوی خوبی باشیم. یک مشت توی دلمان. آدم خوبی باشیم. مشت دیگر لای پایمان. اجتماعی باشیم. زیبا باشیم . توی سوشیال مدیا جذاب باشیم. جذاب و بی غلط بنویسیم. خوش هیکل باشیم. خفن باشیم.خلاصه داریم توی هزارتا رینگ مبارزه میکنیم و در همه اشان از متوسط بودن خوشمان نمی آید و باید عالی باشیم. مشکلی نیست. ما عالی هستیم. فقط میشود یک نفر بپرسد تو اصلا توی کدامین رینگ میخواهی درجه یک باشی؟ اگر هم از من این سوال را بپرسند در حالی که توی همه رینگ ها دارم ضربه فنی میشوم میگویم نمیدانم. و همین است که مرا میکشد. احتمالا می آیید و می نویسید چته همش چسسس ناله میکنی و چسسسسس میکنی خودتو؟ چته این همه افسرده ای؟ اه حالمو بهم زدی لوزر بدبخت. باید بهتان بگویم که اینها احوالات لجن شده ته نشین شده من هستند. کمی هم خلاقیت تویشان قاطی میکنم تا به خورد شما بدهم و خودم هم باور کنم که خب، یه کوچولو نویسنده ام. خلاصه که به قول نیما نگارستان : " این زندگی هم یک چیزی است که دادند دستمان و نمیدانیم باهاش چه کار کنیم. هرکاری میکنیم اشتباه است. هر کاری"
دیشب و امروز صبح رو به پرورش نوشته ای گذروندم که هیچی ازش یادم نیست. ترسناکه. متوجه این نمیشی چون واقعا ترسناکه برام. دارم برات از نفهمیدن لحظه ها میگم. یعنی چی؟ یعنی من متوجه نیستم این لحظه نشستم دارم رو کیبورد تایپ میکنم و سرکار نیستم چون فردا امتحان دارم. یک ساعت پیش هم داشتم کوه هارو سرویس میکردم با پاهام. شاید هم کوه پاهام رو سرویس میکرد. من اصلا حواسم نیست که یک ساله خونه ام. حواسم نیست پارسال این روزها کجا بودم. انگار مکانیسم فراموشی قوی ای دارم. خیلی خوب بلده چطور با دردهایی که تجربه کرده ام کنار بیاد و اونارو به دست فراموشی بسپاره. بله. من از فراموشی میترسم. از این حالم میترسم .انگار متعلق به هیچ جا نیستم. ساعتی پیش توی کوه بوده ام و الان خونه ام. انگار همیشه خونه بوده ام. من از این نگرانم. گیجم میکنه. میگیری چی میگم؟ اگه الان مینویسم و نیم ساعت بعد قراره درس بخونم نیم ساعت بعد دارم درس میخونم. یادم نیست که نیم ساعت قبل داشتم مینوشتم. من یه جایی گم شده ام. هیچ جایی ریشه ندارم. دلم نمیخواد هیچ جایی باشم. یعنی دلم میخواد جایی باشم که تنها باشم. ولی انگار که روشنا خونه بابایناست و من قراره ببینمش نه که ماه هاست ندیدمش و الان خونشونه. انگار نه که سعید رو روزهاست ندیدم و دلم براش تنگ شده. انگار همه قایم شدن. خاله سوره خونشونه. دو سال پیش نمرده. دلم برا بغلش تنگ نشده. اون هنوز خونشونه. مغزم نمیخواد اینو قبول کنه. خوابه. همه چی انگاره. دلم میخواد دوباره بزنم زیر همه چیز. تمام چیزهای خوشحال کننده ای که تجربه کرده ام یادم نیست. فقط هنوز از جمله هایی مثل "خوشحالی از خودم آدم شروع میشه و این کصشرها متنفرم. هنوز متنفرم.نیاز دارم از شدت دلتنگی برای گذر روزها زار بزنم.دلتنگ باشم. چیزی حس کنم. یادم بیاد که پارسال این روزها داشتیم بحث میکردیم کی برگردیم خونه. کی بریم خونه سپیده اینا. چجوری یلدا بگیریم. ولی انگار همه اینها سال ها پیشه. یکی روزها و خاطرات و سالهای منو دزدیده. انگار یکی وسط فیلم رو دزدیده. من به یاد نمیارم چه روزی بود که رفتیم با زهرا و عاطفه چای و باقلوا خوردیم. یادم نمیاد آخرین باری که سعید رو دیدم چجوری بغلش کردم. یادم نمیاد بوی پریا چجوری بود. یادم نمیاد الهام موهاش اخرین بارچقدر بود. روزهایی بود که میگفتم خب بعد عید میریم دانشگاه. اردیبهشت باز میشه. یه روز چشامو باز کردم و دیدم عه مدتهاست خونه ام. اون روزها قرنطینه بود. ولی انگار همه روزه همین بوده. همیشه کرونا بوده و من همیشه سرکار میرفته ام و همیشه تعطیل بوده ایم. گاهی ممکنه نفهمم حاجی روزهاست من فریبا و مهدیه رو ندیده ام. همونطور که توی خوابگاه یادم نمیومد که مامان رو روزهاست ندیده ام. کسی من رو دزدیده. روزهام رو دزدیده. خاطراتم رو دزدیده. اهمیتی نداره اگه یادم نمیاد آخرین بار کی شبونه رفتیم دور دور و انگار دلتنگش نیستم. همیشه ام حس میکنم چیزی رو جا گذاشته ام یا فراموش کرده ام. همیشه نصف و نیمه.راجع به مسیرم حرف نمیزنم. راجع به شخصیتم و درونم و روحم حرف میزنم. مسر سر راسته. سربالاییه. ولی خوبه. اما خودم چی؟ خودم رو گم کرده ام. ترکیبی از افسردگی و کمال گرایی و کون گشادی غل و زنجیرم کرده. درونم دوتا من هست. یک من عاقل. با صبر و حوصله و جاج نکن . و دیگر من جاج بکن زبون دراز بی تربیت بی عقل. وقتی این یکی من شروع میکنه حرف زدن من عاقل میاد و وجودمو میگیره و حرفهای خوب میزنه. کاش همیشه حرفهای خوب بزنه. حتی به خاطر نمیارم همه اینا از کی شروع شد؟ کی همه چی اینقد پیچیده شد؟ دارم ذهنمو از دست میدم. دارم خاطره هامو از دست میدم و مثل اینکه باید بیشتر ثبتشون کنم.
میخواستم پست بذارم و بگم هیچی سرجاش نیست ؛ فکر کردم و فهمیدم که آره. هیچی سرجاش نیست.
هنوز یه رگه های ضعیف امیدی توم سوسو میزنه و این ترسناکه!
برای خوب بودن زیادی کوچیکید
زندگی دیگه خیلی آدم کثافت تو خودش قاطی کرده...
ولی من دلم نود میخواد. نود اسکینی. نود فلت. نود ترقوه. نود پاهای کشیده. نود ظریف.
دوس دارم به اداره پست بگم احمممممق تو که اینجا تحویل گیرنده شد زدی ، پس فاکینگ بسته من کوووو عوضی؟؟؟؟؟؟؟
خیلی آدما توی وبلاگ دوستان امن. کاش میدونستید چقد مشتاق اینم که بنویسیید.
قصد دارم توی اینستاگرامم پست بذارم اما میبینم مخاطب ها زیادتر شدن و مخاطب دلخواه نیستن. با علم به خود سانسوری پیش رو بیخیال میشم و میام ور دل بلاگفا.
عجیب سخت پسند شدم. چند وقتیه میخوام قاب گوشی و کیف پول بخرم و هنوز همه اشونو میپسندم و هیچکدومو نمیپسندم.
آدم هرچند وقت یکبار تصمیم میگیره که عوض بشه، و این به این معنیه که هرچند وقت یکبار میفهمه که هنوز عوض نشده، فکر میکنم معنی نفرین هم همینه، تکراری نخواستنی که نمیشه ازش رها شد، هر روز صبح آدم جدیدی میشی و از در بیرون میزنی، اما در نهایت اونی که برمیگرده خونه و کلید میندازه تو در، همونیه که تا قبل اذون مغرب باید مشقاشرو تموم کنه، همونیه که دوستداره خودش رو به مریضی بزنه تا فردا نره، همونی که هنوز منتظره بزرگ و قوی بشه.
سبیدو | t.me/sabidoo
فعلا یه مدت باید از نقش قربانی دربیام و یکم مسئولیت پذیر باشم. آره زهرا خانوم. کونتو پاره کن.
وقتی سایت رو باز میکنی و با درصدهای سفید مواجه میشی و میفهمی ان هزارتا فایل باید دانلود و ارگانیزه کنی و یه عالم دیگه درس رو درس های نخونده ات تلنبار شده و توی رابطه ات هم حسابی ریدی و خودت هم با مشکلات موتوری دست و پنجه نرم میکنی. واقعا ریدم.
موتور ماشینتان خراب است. رینگش را عوض کرده و رینگ اسپرتش میکنید. موتورش درست شد؟ نه. میروید شمال. موتورش هنوز خراب است. هزارتا گه دیگر بهش میمالید. موتور هنوز خراب است. باید موتور را درست کنید و بعد هم رینگ اسپرت بهش می آید و هم شمال میبردتان. سوال من این است. موتور آدمی دقیقا کجاست؟ کجای ما خراب میشود؟ اگر به نظرتان انجای ما خراب میشود که باید بگویم نظرتان را ببرید و بگذاریدش سر طاقچه. اگر موتور ما عقل ما است پس کجایش خراب میشود که توی ام آر آی و ان ام آر کربن سیزده و هزار روش طیف سنجی مولکولی و غیر مولکولی دیگر نشان نمیدهد؟ اگر موتور ما قلب ما است چرا توی خیلی از آدمهایی که موتورشان خراب شده و هن هن میکند سالم است و عین اسب میتپد؟
موتور من خراب شده. نمیدانم شاید هم گاز و کلاجم. صفحه کلاج و خلاصه یک ورم. به همین خاطر هرچقدر کره بادام زمینی و شکلات تلخ و قهوه میدهم همه اش را بالا می آورد. به نظر بمرانی من نباید از پیشش بروم. اما من باید بروم و غیب شوم. باید بروم موتورم را درست کنم. با این که نمیدانم موتورم کجای من است. همه این فکر هارا مغز میکند؟ آیا مغز من متوجه است که من دارم راچع به خرابی اش صحبت میکنم؟ بله چون مغزم دارد راجع به خودش مینویسد. از این فکت های تخمی پیج های تینیجری. هاهاها. موتور من خراب است. و من نمیدانم کجای من است تا تعمیرش کنم. امضا.
خیلی دارم تلاش میکنم از این دختر گوگول مگول قشنگا باشم که همش امید دارن به فردای بهتر و چیزای مثبت مثبت مینویسن. فقط نمیتونم به کتابای اسکاول شین تکیه کنم و بگم بنویس تا اتفاق بیفتد. شاید هم اشتباهم همینجاست. شاید باید بشینم از برایان تریسی بخونم و معتقد باشم جهان و یونیورس و کائنات تو دست های منه و باید قروباغه تخمیمو قورت بدم و همش کتاب بخونم به جای عمل کردن. اما راستش حتی نمیتونم حرکت کنم تا برسم به عمل کردن. و دردو همینه. اونقد انجام نداده ام که بدنم خام شده و دیگه نمیتونم حرکت کنم. قرار بود فردا بریم تپه نوردی و کفش های جدیدم رو افتتاح کنم اما همه تصمیم گرفتن برن قله و در نتیجه برنامه فردا کنسله!میخواستم برم اما افسانه گفت ممکنه تجهیزاتت کامل و مناسب نباشه و پشیمون شدم. نمیدونم شاید هم بعدا نظرم بعدا عوض شه و برم. برگردیم به بحث سطر اول. دیگه نمیتونم از این دختر پر امید ها و گوگولی مگولی ها باشم. میفهمین چی میگم؟ من هنوز عاشق عود روشن کردنم. هنوز ماسک میذارم. ولی نمیتونم یه چیز روشن بنویسم. میفهمی؟ذلم میخواد نوشتن رو به یه جای بهتری برسونم. مثلا کاش میشد آدم توی دوچرخه مینوشت. یا مثلا سنجاقک یا سروش نوجوانان. هنوز هستن؟ هنوز منتشر میشن؟ یادمه هر هفته مامان و بابا برام میخریدنشون و خودم هم بقیه اشونو از کتابخونه قرض میگرفتم و میخوندم. واقعا تبدیل شدن همچین دختر پر انرژی به این چه که الان هست پروسه عجیب و غیر قابل باوریه . هی دارم تلاش میکنم این نوشته رو ادامه بدم و به یه جایی برسونمش. هی دارم از مغزم کار میکشم بلکه این بار به جاهای عمیق تری برسم و بلند تر بنویسم. دلم واسه بازرهای تاریک و قدیمی و پیچ تو پیچ مراغه تنگ شده. کاش اون روزها کمتر توی خوابگاه میموندیم و بیشتر میرفتیم میگشتیم. ی جورایی دارم نگران خودم میشم. چون نمیخوام از این وضعیت دربیام . یه چیزی مثل ریک نوجون. دارم با این نوشته از درون زخمیم فریاد میزنم لی اگه بیاد دستتمو بگیرید باهاتون لج میکنم و میگم نمیخوام و من همه چی دونم. اما فقط ، فقط نمیدونم واقعا چمه! خسته ام؟ شکسته ام/ داغونم؟ مریضم؟ سادیسم دارم؟ دلم واسه روزهایی که خیلی سریع میرفتم همه چیز رو توی گوگل سرچ میکردم تنگ شده. پس رفتم سادیسم و مازوخیسم رو توی گوگل سرچ کردم و متوجه شدم گذاشتن همچین اسم هایی رو خودم مناسب نیست. یعنی خب علائمشو نداشتم به نظرم. انی وی. من گویا نمیخوام از این چاه پی که توشم دربیام. میخوام همش ناله کنم و سرتونو بخورم و درس نخونم و از این چیز شرا. بعد میخوام همه ی توانایی هامو دفن کنم و بشینم و بالاسرشون و به این که خودم دفنشون کردم گریه کنم. نمیدونم حوصله اتون میاد اینارو میخونید یا نه. مهم هم نیست. اگه خوندید و تا اینجا رسیدی بهم بگید. کامنت بذارید. خوشحال میشم واقعا. آره. دلم یه حموم مشتی میخواد. یه اسپای محشر. یه ماساژ. پاکسازی پوست. بله من آدم همچین کارایی هستم. به نظرم باید امروز و فردارو تبدیل به یک آخر هفته مکناسب برای خودم بکنم. مخلوطی از تمیزکاری و آرامش. بله عزیزان من با تمیزکاری به شدت آرامش میگیرم و لذت میبرم. اما از چرخیدن توی اینستگرام دیگه خوشم نمیاد و اعصابم خرد میشه. میخوام بازم بنویسم. اما فقط حواسم رو پرت میکنم. برای کمک به خودم میرم کتاب هنر رندانه به تخم گرفتن رو میخونم. فعلا پایان.
از اینکه همش گوشی دستمه و تلاشی هم برای تغییر جریان نمیکنم واقعا اعصابم خرده.