پانصد و سی و سه
میخوام که سرم رو بذارم رو بالش یا روی آب و بعد خستگی ها از سرم بیرون برن؛ مثل آبی که از پارچ میریزه بیرون...
میخوام که سرم رو بذارم رو بالش یا روی آب و بعد خستگی ها از سرم بیرون برن؛ مثل آبی که از پارچ میریزه بیرون...
ثبت یک خواب دست نیاقتنی.
نوشتم که هدفم ارزش سختی های این روزام رو داره. آره داره. زندگی برای من چیز غریب و زیباییه، سخت ولی با ارزش، قشنگ، جذاب و به طور کلی، زندگی ارزش زیستن داره. گاها هم نگاهم بهش متفاوته. گاهی وقتا میگم، دوست دارم ولی لیاقت این همه سختی کشیدن رو نداری. گاهی معتقدم که این من نیستم که باید به شرایط عادت کنم، باید اون لجبازه باشم که باعث تغییر شرایط میشه. از این که شرایط بهم زور میاره لجم میگیره. بیشتر انرژی اینروزام صرف جنگ با خودم و دووم آوردن میشه. از این که بگم " بگذار دووام آوردن هنر تو باشد" بدم میاد، چرا باید دووم آوردن هنرم باشه؟ من حقم نیست که تو فرصت تکباره و کوتاه زندگی عزیزمرو با دووم آوردن سر کنم. بیشتر غر زدنامم از همینه. میگی زندگی عادلانه نیست و از تو خیلی قویتره؟ آره، هست. و همین بیشتر لجمرو درمیآره. من زندگی میخوام، ذره ذرهشو.
کاش هم نسل اینایی که تمام سوالاشون از آدم معروفا راجع به توی شورتشونه منقرض شه، هم اونایی که با محتویات توی شورتشون تیترای زرد ریدمان میزنن.
توصیه از کسی که ۲۴ ساعته داره آهنگ گوش میده و معتقد بود موقع درس خوندن آهنگ بازدهیتونو میبره بالا، موقع درس خوندن آهنگ گوش ندین، ترجیحا مطلقا گوش ندین. حتی موقع استراحت.
همه حرفهایی که برای کنکوریا زده میشه قرار نیست صد در صد درست باشه ولی الان یک حرف برای من درسته و اون حرف اینه :
" برای دوماه باقیمونده اینجا توی این کتابخونه تلاش کن و سال بعد جایی باش که دوست داری"
این ساعت روز تولدت که میشه، حس عجیبی داری، روز زیبایی رو شروع کردی، هدیه دلخواهتو گرفتی، تلاشتو کردی که درس بخونی، اتاقتو تمیز کردی، عود روشن کردی، تو خونه میچرخم و به گلا سر میزنم، آب میدم بهشون، اپیزود ۴۳ دیالوگ باکس گوش میدم، به طرز عجیبی حس آرامش میکنم تو خونه، چیزی که کمتر اتفاق میفته. پادکست و آسمون حس اَاِستیکی بهم میده. ظرفارو شستم. نمیخوام امروز تموم شه، به لحظاتی که از ۲۲ سالگیت ثبت کردی فکر میکنی، روز تولدت همش یه روز در ساله، هیچوقت دیگه تولد ۲۳ سالگی نداری. همش هم حس میکنی سنی که توشی بزرگسالی نیست ولی از بالا رفتنت سنت میترسی.. عین سگ. از ۳۰ سالگی خااایه میکنم. دلم نمیخواد این روزا تموم شن، نمیخوام روزهای جوونیم برن، روزهایی که عمیقا پر نشاط زندگیم ولی نمیتونم از نشاطش لذت ببرم. نمیخوام امروز و تولد ۲۳ سالگیم تموم شه... میخوام حداقل ازش تصویری داشته باشم.. تصویری از فوت کردن تک شمع روی شیرینی لطیفه یا نون خامه ای...
نمیخوام در این روزی که اینقدر خوب بوده و خوب پیشرفته غر بزنم، ولی الان که نشستم سر درسم، زانوم درد میکنه و خودمم گیج میزنم و نمیدونم چیکار کنم و کدوم راه برم. زمانم هم کوتاهه هم طولانی. اونقدر بلند که بتونم راه جدید انتخاب کنم، اونقدر کوتاه که اگر راه جدید اشتباه باشه نتونم جبرانش کنم. شایدم اصلا اشتباه نباشه. هو نوز؟
سادهاس، به بودجه بندی آزمونت نرسی، به بودجه بندی کنکور هم نخواهی رسید.