سیصد و هشتاد و پنج

چیزی که منو فلج میکنه اون چیزی نیست که دست خودمه و به اختیار من بوده. نمیدونم شکستهام یا کون گشادیهام و عمل نکردن به برنامه هام. چیزی که منو فلج میکنه چیزاییه که نداشتمشون. خارج از اختیار خودم. مثلا فاصله ها نداشتن ها نرسیدن ها و چیزهایی از قبیل این چیزا. و نداشتن ها عجیب قدرتمندن واسه مچاله کردن روحت.

سیصد و هشتاد و چهار

هی من اینجا قایم شدم. نه به خاطر اینکه منو پیدا کنی. دقیقا به خاطر این که پیدام نکنی. اینجا مثل یه دختر مو کوتاه ظریف خوشگل قایم شدم. تا پیدام نکنی. تا اینجا بتونم خودم باشم. تا غرق رویاهام بشم. تا تصور کنم همون دختری ام که همیشه پی اش میگردم. ظریف لاغر با هیکل خوب. نمیگم خوشگل چون حداقل اینو قبول دارم که قیافم بد نیست. قایم شدم تا اونی باشم که دلم میخواد. راحت شر کنم. راحت حرف بزنم. چون دیگه حوصله نظرات مختلف ندارم. حوصله آدمای جورواجور ندارم. این گوشه خودمم. با چیزایی که دوس دارم. حرفهای از جنس خودم. حالا که به عقب نگاه میکنم و یا با نظرات و عقاید دیگرون روبرو میشم که واسم کصشر میان کلی از خودم تعجب میکنم که چقد از چیزها دور شدم و حالا چقد من ترم. اوه من اینجا قایم شدم تا حس آرامش کنم. دور و برم رو با چیزای شبیه خودم پر میکنم تا بیشتر حس کنم . چقدر نیاز دارم تو این گم شدن خودم رو پیدا کنم.

سیصد و هشتاد و سه

حالا باید بشینم و به خودم جایزه بدهم. جایزه کسی را که در این یکسال بوده ام. بله در این یک سال عمیقا زندگی کرده ام. کسب و کار خودم را راه انداختم. هنر یاد گرفتم. سرکار رفتم و یاد گرفتم از کارم هم استعفا بدهم. یاد گرفتم واقعا ظاهر آدمها و قضاوت آدمها درباره اشان تعیین کننده نیست. درصد بالایی زبان ترکی یاد گرفتم. حتی اگر آنرا کامل نکرده باشم. عمیقا اوج و قعر را تجربه کردم. روزهایی با حال عالی و روزهایی که نمیخواستم از تخت جم بخورم. بله من همه این روزهارا تجربه کردم. با آدمها تعامل بیشتری داشتم و جایی این تعامل را قطع کردم. باید دست خودم را بگیرم و بگویم به خودت نگاه کن. تو در این یکسال زندگی کردی. خوب وزن کم کردی و اشکالی ندارد اگر وزنت دوباره برگشت. امسال کوه رفتم. به قلعه صعود کردم. همه اینهارا باید قدر بدانم. اهمیت بدانم. به روانشناس مراجعه کردم. بیشتر از خودم نوشتم. صادقانه. رایطه ام را گرمتر کردم. دنبال درمان جدی برای کیستم رفتم. بی پولی و نخریدن را تجربه کردم. پس انداز برای هدف را تجربه کردم. به خودم جایزه میدهم برای اینکه آدم بهتری از سالهای قبلم هستم. چیزهای جدیدی یاد گرفتم. اوه به نظرم باید خودم را محکم بغل کنم و بهش محبت کنم.

سیصد و هشتاد و دو

من کسی رو سرزنش نمیکنم که چرا هی میگن رزین کار کن و چرا کار نمیکنی یا به هر نحوی حمایتم میکنن و از این حمایت خیلی ام ممنونم. اما دیگه خودم رو هم سرزنش نمیکنم. این کار سرمایه گذاری روی خودمه. مهم نیست چقده هزینه شده. مهم اینه من میتونم انجامش بدم. میتونم کار کنم. روزی سود خواهم داشت. کسی که بهم میگه : ولی جدی بگیریش ها؛ کار کنی ها. اون هم حق داره و من بهش حق میدم داره به نوعی حمایتم میکنه. اما این ها هم منتی بر سر من نیست. اونا دارن حمایتم میکنن و من هم بالاخره از پسش برمیام. ولی از این حس بد هم باید خودمو دربیارم. بعد اینم بگم که معمولا حرف زدن جذابه فکر کردن راجع به چیزی جذابه. ولی وقتی ۸ صبح آلارم رو خاموش میکنم حرفها پر میزنن. وقتی ورزش رو هی میندازم روز دیگه فکرها فرار میکنن. مسئله انجام دادنه. من هی بیام غر بزنم یا فکر‌ کنم دستم خالیه که نمیشه. باید یه فرصت شغلی برا خودم بسازم یا یه حرکتی برای بدنم بکنم. ولی متاسفانه این چیزاهم گفتنش جذابه. سخت به عمل میرسن. دیگه اینکه من خیلی عذاب وجدان و حس گناه میدم به خودم. سر حالی که این چند وقت داشتم و میل بیرون رفتن از خونه ام تقریبا به صفر داره میرسه. یا وقتایی که حال پایین اومدن از تخت نداشتم. یا هرچیزی. حتی سر رابطه ام با والدینم. نمیدونم واقعا اونا این حس گناه و کمالگرایی رو توی وجودم کاشتن یا چطور به اینجا رسیدم. خلاصه که حالا من به یه تصویر واضح از خودم نیاز دارم. مثلا بدونم کمالگرام. بدونم این مسئله به خاطر کمالگراییه. بدونم خیالپردازم. یا چیزای دیگه ای که درونم هست. دلم میخواد چیزهای درونم برام شفاف بشن. خودم برا خودم شفاف بشم. بهتر بتونم مسئله هامو حل کنم‌. خودمو بهتر ببینم و بشناسم و درک کنم و این چیزا. مامان تو این سالها تغییرات زیادی کرده. میتونم بگم خوبن. یه کوچولو کمتر کنترلگره( منکر نمیشم هنوز هست. هنوز برای صحبت کردن باهاش استرس میگیرم یا برای جایی رفتن هنوز سختگیره و چیزهایی از این قبیل هستن ولی یکمممم بهتره) و یه بار تو پیاده روی چیز خوبی گفت. گفت من این همه جمع میکنم واسه کسی جز بچه هام نیست. اگر الان حمایتت نکنم پس کی؟ حتما باید بعد مرگم پول بهت برسه؟ و من تمام این کارهارو میذارم پای حمایت. سوای زخم هایی که خوردم و اونارو هم از یادم نمیبرم اینم یادم نمیره که داره حمایتم میکنه. حالا اگر من توی اوضاع بدی هستم یا این سالها به نظر خودم شکست خوردم این دیگه پای منه و کسی مسئولش نیست و در نتیجه به کسی هم مربوط نیست. بعد آها؛ خیلی وابسته اش شدم اخیرا. خیلی ظهرها پیشش خوابیدم یا هروقت اومده بغلش کردم و حرفهای محبت آمیز زیاد. و خب این یک سال و جریاناتی که براش پیش اومد و هر سری اتفاق های جدیدتر خیلی خودمو مجبور کردم همراه و تکیه گاهش باشم یا به حرفاش گوش بدم. ولی خیلی هم شبیهش هستم. فقط‌ من کسی رو داشتم که تمام این مدت همراهم بوده. فکر کنم دیگه باید محکم رو خودم کار کنم. قوی تر باشم. عاقل تر و منطقی تر.

 

اینارو تیکه تیکه توی کانال نوشته بودم و به نظرم باید یه جا جمع میشد.

سیصد و هشتاد و یک

دوس دارم به این اعتراف کنم که دلم واسه بوسیدنت با خیال راحت تنگ شده. واسه بغل کردنت. دلم واسه گشتن باهات تنگ شده. گشتنی که نداشتیم. دلم واسه گرفتن دستات تنگ شده. ما پنج ساله هم رو داریم و چقد کم هم رو داشتیم... امشب شب خوبی برای یادآوری این نیست که چقد با رویای بغلت خوابیدم. چقد به بوسیدنت فکر کردم. چقد راه های نرفته باهات رفتم. بیب من خیلی کم داشتمت و دارم. مثل همه چیزهای دیگه ام.

سیصد و هشتاد

از این چهل و پنج روز هیچی یادم نمیاد. اوه عزیزم. از هیچ زمانی هیچی یادم نمیاد. آیا زنده ام؟

سیصد و هفتاد و نه

اوه عزیزم. متاسفم تنها حرفی که الان دارم اینه که از خودم و بدنم متنفرم.