سیصد و شصت و سه

حالا که فکر میکنم شاید از این ۲۲ سال ۱۹ سالشو تنها گذروندم. بله تنها. حالا منزوی تر هم شدم. از جمع گریزان تر. تنهاتر. تو دوستی سخت تر. 

سیصد و شصت و دو

من و کسایی که از بودن باهاشون خوشم میاد کارت های خوب تو دست آدم نوب ایم.

سیصد و شصت و یک

غم دست انداخته به گلوم و قلب و سینه ام. داره تا حد ممکن فشار میده. داره یادم میاره رویاهامو. بهم میگه چه آرزوهایی داشتم و بهشون نرسیدم. حسرت نشسته روی سینه ام و با لذت به خرخر نفس هام نگاه میکنه. لذت میبره چجوری دارم عذاب میکشم. ذوق میکنه از قلب مچاله ام. میدونه دارم زیر بوسه های نداشته ام له میشم. زیر لحظاتی که تنهایی گذروندم دیوونه میشم. زیر این لحظه ها که هیشکی نبود تا بغلم کنه کوبیده میشم. لحظه هایی که دلم میخواست کسی زنگ خونه رو بزنه و بگه بیا این پیتزای پر پنیرت چیکن استیک ات که خیلی دوسش داری. یا بیان این یه پاکت بزرگ پاپ کورن. یا دستمو بگیره بگه خب پاشو کیک شکلاتی درست کنیم که دوست داری. بغلم کنه و بگه غصه نخور. بگه خب بیا سوار شو بریم دور دور. یا یه فنجون قهوه با شیر بده دستم و بگه گرمه. جوری که دوس داری. کاش بیشتر از یه نفر باشه که جزئیات آدم رو بدونه. جزئیات مهمن. مثلا بدونه قهوه رو با شیر بیشتر دوس داری. اصلا بدونه قهوه رو تو کدوم فنجون میخوری. تو کدوم لیوان برات اسموتی درست کنه. بدونه اصلا مارک نوار بهداشتی پر مصرف ات چیه. به کدوم مارکش حساسیت داری. کدوم برا استفاده شبته کدوم روز. بدونه ماسک صورت محبوبت کدومه. بدونه دوس داری چه سرم پوستی استفاده کنی. توی یوتیوب کدوم ویدیوها محبوبته. میری یوتیوب که تو دیدن زندگی دیگران شریک شی. با دریای حسرت از زندگی عادی ای که ازش محروم شدی برمیگردی و فرو میری تو مذاب آتش فشان حسرت و میسوزی. ذره ذره وجودت گدازه میشه. رویاهات دارن بیدار میشن و تو نهایت تلاشتو میکنی برای اینکه لالایی خوبی براشون بخونی تا خواب برن. چون اگه برگردن عذاب بدتری از این سردرگمی و گیجی الانت در انتظارته. تا الان نمیدونستی چی رو گم کردی. حالا که فهمیدی آرزو میکنی کاش گمشون کنی. میفهمی چی میگم؟ آرزو کردن به اندازه برآورده نشدنش واست زجرآوره. مثل تمام وقت هایی که دلم خواست کاش پیشم بودی و میرفتیم کافه. مثل همه دوست دختر پسرا. ولی ولی هیچوقت نبودیم. تقصیر هیچکدوممونم نیست. حتی اعتباری به رسیدن به این آرزو نیست. زندگی برامون جیزهای متفاوتی خواسته. آرزوی صبحی که تو بغلت بیدار شم به دلم مونده و شده حسرت. نمیخوام یادم بیارمش. نمیخوام دوباره شبها خودمو بغل کنم و رویا ببافم که تو بغل توام و نباشم. نمیخوام دلم بخواد معجزه اتفاق بیفته و من یهو بیام پیش تو. نمیخوام دوباره رویا ببافم. رویای چیزایی که دوس دارم. دیگه نمیخوام عذاب بکشم. آره تنها من نیستم که عذاب میکشم. تنها من نیستم که حسرت این چیزا به دلم مونده. حسرت خیلی چیزا به دلم مونده... خیلی چیزا. یه قدم زدن آروم تنهایی. داشتن شماره هایی که بتونی با خیال راحت بهشون پیام بدی بگی من داغونم. فاکدآپم. یا جایی باشه که بتونی ساعت سه نصفه شب بری اونجا. کاش یکی اونقدر براش مهم باشی که جویای حالت باشه. بدونه کجاها مینویسی. بدونه حالت بده. یهو ظاهر بشه. بغلت کنه. کاش ایرانی نبودم. کاش از بته به عمل میومدیم. کاش حسرتهام کمتر بود. کاش الان با تو توی خیابونای تهران قدم میزدیم. کاش الان توی مبل های خونه کوچیکم کز کرده بودم و تو رفته بودی پیتزا بخری. کاش تنها نبودم. زندگی ام شده پر این کاش ها. نمیدونم از کجا میان. نمیدونم کجا میخوان برن. باید چیکارشون بکنم. همینجوری چنبره زدن تو دلم و هی عین مار نیشم میزنن. شما که با کلاسی گردنت بلنده و هیکلت قشنگه به من بگو: باهار کدوم وره؟ چیکار کنیم حال دلمون خوب بشه؟ کجا چی شدیم که داغونیم؟ این دل وامونده چی میخواد؟ حسرت ها از کجا میان؟ مهاجرت کنیم حالمون خوب میشه؟ کمبودا جبران شن حالمون خوب میشه؟ چیکار کنیم دلمون دم به دقه نگیره؟ سیفون بکشیم؟ همه سیفون کشیدن روش ماهم سیفون بکشیم بهش. قلبم داره میترکه از این حجم درد. دارم میزام زیر این حجم حسرت. زیر فکرهای قدیمی. استرس ها. زیر رویای صبح بغلت بیدار شدن. زیر رویای صبحونه خوردن باهم. زیر رویای ساختن و چیدن خونه. شایع داره میخونه : دلت میمیره از جایی به بعد... دل و مغز و قلبم همش با هم مردن. به مو رسیدم. پاره هم شدم. زیر حسرتها و نداشته ها. توی قفس یه بلبل برای منی که عقاب بودم.

سیصد و شصت

دو سه روزیه معده ام ریده. دو شبه که با صدای آتیش میخوابم. کلی ام غصه تو دلم دارم.

سیصد و پنجاه و نه

اونقد خوب بود که میخوام ثبت کنم که امروز پتوس منو برداشته بغلش و بلندم‌ کرده و من پر از حس خوب بودم باهاش...

سیصد و پنجاه و هشت

حقیقتا سردرگمی الانم حاصل کشتن و یا سلاخی و یا اعمال هر عملی مبنی بر تعویض احساساتی بوده که روزی به مرز جنونم میرسوندن و حالا با کشتن اونا به اون احساسات نیاز دارم و مدام احساس کمبود میکنم. گویا راه یا نهایتا جنونه یا جنون.

سیصد و پنجاه و هفت

طاقچه پستی راجع به 40 کتاب خواندنی قبل از مرگ بر اساس پیشنهاد سایت ایندیپنت آپلود کرده و ملت حتی روی پست رو هم نخوندن و گیر دادن پس چرا قرآن رو نذاشتین؟؟؟؟؟

یعنی ....

سیصد پنجاه و شش

پی ام اس واقعی ظاهر شد.

سیصد و پنجاه و پنج

متاسفانه یه عادتی دارم به این صورت که صبر ندارم تا چیزی رو بخرم. اگه دوتا چیز لازم باشه بخرم به هرصورتی باید دوتاشم بخرم.

کصشر نوشتم میدونم.

سیصد و پنجاه و چهار

شاید جریان همیشه رفتنه. میدونی چی میگم؟ دارم از عدم وجود مقصد صحبت میکنم. انگار که هدف اصلی همیشه رفتن باشه. همیشه بهتر شدن. همیشه شکست خوردن. همیشه برخواستن. شاید مسئله اینه که هیچوقت عالی نشیم. همیشه فقط بهتر بشیم. اولا مسیر فرق میکنه. دوما تو مسیرهای شبیه بهم انسان ها شرایط های متفاوتی دارن. زمان ها متفاوتن.خلاصه آدم نباید مقایسه کنه. ولی گاهی میکنه و خب حسرتشم میخوره. به هرحال. زندگیه دیگه.

سیصد و پنجاه و سه

عجیبه. در هفته روبرو پریود خواهم شد و به طرز عجیبی پر انرژی و رو مودم. اصلا هم گشنه ام‌نیست.

سیصد پنجاه و دو

هیچی به بدی این نیست که یه جایی دیگه از احساساتت سر درنیاوردی. همه چیز تو هاله ای از ابهام بود برات. خوابت به قدر قبل عمیق نبود. استرس ها خفه ات میکردن. دیگه نتونستی همه چیز رو خوب جمع و جور کنی. رابطه ات یه زخم عجیب خورده که هیچکدومتون دخالتی توش نداشتید. خودت یه جور عجیبی مچاله شدی که هیچ جوره صاف نمیشی و دلت میخواد کاش میتونستی یه زندگی جدید و صفحه جدید صاف باشی که زندگیتو پاکنویس کنی و دلت میخواد به تناسخ اعتقاد داشته باشی و حتی بهش فکر هم میکنی اما هیچ خاطره ای نداری که ثابت کنه زندگی دیگری واست وجود داره و غصه میخوری که ریدی. هرچند که ساختن دوباره همیشه برای من چلنجه اما حاجی دیگه حتی نمیشه دوباره ساخت. این مرحله ها پولی عه. ما الان تریال ایم. عین یه کلاف سردرگمی که نه گره ات باز میشه نه میشه بریدش نه میشه راه رو کوتاه کرد. از هر طرفی بکشی گره بدتر میشه.. حتی از طرز نوشتنت راضی نیستی. یعنی نمیتونی بنویسی. نمیتونی دست کلمه هارو بگیری و راهشون بیاری. بچه های سرتقی ان. حتی مغزت تو شفاف سازی چیزها یاری ات نمیکنه تا بدونی از چی میخوای بگی و از چی میخوای بنویسی. به دختر مستقلی که بودی فکر میکنی و احساس شکست میکنی از کسی که شدی. از این که یه مسئله رو نمیتونی حل کنی و همش گیج و منتظر آدمایی . حتی موزیکای مهراد هم دیگه بهت موتیویت نمیدن و باهاشون احساس قدرت نمیکنی . احساس قدرتی که حتی نمیدونی واقعی بود یا نه؟ من هیچوقت مامان رو مقصر این مسئله نمیدونم. یعنی هیشکی تقصیری نداره. دنیا عادلانه نیست و منتظر درخواست تو ننشسته. این خیلی تخمیه ولی واقعیت داره مثل همه چیزای واقعی دنیا. کاش قوی بودم. کاش مستقل بودم. کاش من پونزده شونزده ساله بودم. همونی که تلاش کرد خودش جوهر پرینترشو شارز کنه و رید به در و دیوار. اونی که مثل الان از شکست نمیترسید. مثل الان جا نمیزد. مثل الان شکسته نبود. امتحان میکرد. فضولی میکرد. شکست میخورد. سرشو میکرد تو کتاب. مثل الان منفعل نبود. افکارشو راحت تر تغییر میداد. با جربزه تر بود. کاش میشد یه کم از دنیا مرخصی بگیری. بعد زمان بدی. نگاه کنی از بیرون ببینی چیزی درست میشه؟ زمان چیزیو درست میکنه؟ اصلا راهی هست دوباره صفحه رو سفید کنی و بسازی؟ این بار بهتر باشه؟ این بار لوکیشن ها دلخواهت باشن؟ یه بار جرئت کردی قدم برداشتی بیزینس خودتو راه انداختی اونم که همش تیکه پاره. روزهاست حموم نرفتی و کون رفتنشم نداری. انگار از هوا گه میباره. قلبت داره از درد همه چی مچاله میشه. هیچی درست نمیشه و همه چی بدتر میشه و این بدتر شدن قلبتو بدتر مچاله میکنه و دبواره قلب مچاله ات میبینه عه هیچی درست نمیشه و بدتر میشه و این چرخه همینجوری ادامه داره تا وقتی ببینی قلبت منفجر شد. هزار تیکه شد. ولی این منفجر شدن به معنای راحت شدن نیست. انگار مثلا افتادی روی نارنجک و این نارنجک روی سینه ات منفجر شده. هیچ چیزی به معنای واقعی هیچ چیزی حالتو خوب نمیکنه و هیچ چی بهتر نمیشه. فقط کاش راه فراری بود. کاش میشد یک جوری این درد رو آروم نکرد. درمان کرد. کاش راهی برای فرار بود. کاش حداقل میشد اسکیپش کرد. کاش میشد یه کاری کرد. اینقدر منفعل نبود. کاش دستام میتونستن برنامه بنویسن حداقل برای آخر سال. به جلو هولم بدن. کاش یه انگیزه ای داشتم. کاش میتونستم تلاش کنم. انگیزه کاری برات نمیکنه اما کاش میدونستید وقتی از نمیتونم صحبت می کنم واقعا از چی صحبت میکنم. از نمیتونم. یعنی مغزم پاسخگو نیتس. یعنی وقتی چیزهای تو مغزم به کاغذ میان شفافیت و زیباییشونو از دست میدن و تو میگی چه کصشر شد. ایا دوباره به این روتینها عمل خواهم کرد یا مثل هر روز چیزی قراره سد راهم بشه؟ دیگه امیدواری تو از دست دادی. تلاش میکنی برگردی به اوج و انگار اوج دیگه فقط سرابه.شاید باید معیارهای جدیدی برا خودم بسازم. باید دوباره تلاش کنم. سخت . جدی پایدار. ولی همه چیز اونجور که به نظر میاد نیست. همه چی پای عمل مثل یخ از دستت آب میشه و میریزه پایین و تو باهیچی روبرو میشی. مثل همیشه. مثل همه این سالهایی که نفهمیدی چیشد که نشد. مثل همه این سالهایی که فراموش گرفتی و جز به عکس هیچی یادت نمیاد. خاطره ها ثبت نمیشه که تو حسرت اون روزهارو بخوری و انگار از اولش همونجوری بوده. گم شده ام. بدجور. میون جایی که خودمم نمیدونم کجا. و کاش این سری خودم برای خودم راهی پیدا کنم. کاش مغز یخ زده ام زنده بشه. خاطره هارو برام زنده کنه. کاش بتونم چیزی رو درست کنم. کاش بتونم بیشتر بنویسم. بیشتر حرف بزنم. کاش ها تمومی ندارن. لوزر بودن من هم. دلم میخواد همچنان بنویسم چون اینها سر سوزنی از درد من نیستن. دلم میخواد منفجر شم. دلم میخواد الان اتفاق خوبی بیفته. یه اتفاق خوبی که حداقل چند وقتی همه چیز رو خوب کنه.

سیصد و پنجاه و یک

یه سری حرفهایی هست که امیدوارم با به زبون آوردنشون حالم بهتر شه ولی به زبون آوردنشون منو میشکنه.

سیصد و پنجاه

معلومه این وسط زندگی گم شده. معلومه دلم واسه آینه خوابگاه تنگ شده.

سیصد و چهل و نه

دیگه نمیتونم حسرت بخورم. دیگه نمیکشم یه حسرت دیگه رو شونه هام باشه.

سیصد و چهل و هشت

چون انگار اون منه. منی که میتونستم. منی که در من پتانسیلش هست و به جای ۲۱ سالگی تو ۲۳ سالگی اینارو تجربه میکنه. جای اشتباه به دنیا اومدم. و کاش اینو زودتر میدونستم و چیز ی که نباید از یادم بره همینه که کی گفته زندگی عادلانه اس؟؟؟

سیصد و چهل و هفت

اسپاتیفای ام بعد یک هفته دوباره رو بورسه و امشب بهتربن شافل ممکن رو برام پلی میکنه *_*

سیصد و چهل و شش

فردا بهونه ای برای خندیدن وجود داره. 3>

سیصد و چهل و پنج

کلمه ها تو ذهنم وول میخورن و مثل ماهی از دستم فرار میکنن.

سیصد و چهل و چهار

لازمه یه مدت به خودم نگم "اگه نتونم چی؟" یه مقدار زمان باید به خودم بگم یا میتونی یا میتونی. فوقش نمیتونی شکست میخوری و دوباره شروع میکنی. آدمیزاد بنده تلاشه و دوباره از جاش بلند شدن و دوباره شکست خوردن. فقط یه مدت باید با خودم مهربون تر باشم و بیشتر اجازه شکست و تلاش بدم به خودم.

سیصد و چهل و سه

برای اولین بار انتخاب واحدم بی هیچ خطایی گذشت و 6 تا درس سه واحدی دارم. آره زهرا جون. عواقب تنگ نکردن به موقع! حالا ناراحت هم نیستما. گچر گدر! در واقع حالم هم خیلی خوبه. قراره برم آرایشگاه (صد در صد خصوصی و ضدعفونی شده) و موهامو کوتاه کنم و دستی به صورت کرکی ام بکشم. سرکار خانوم حمیرا داره میخونه. صبحانه محشری خورده ام و حتی ناراحت نیستم که پیاده روی نرفته ام. اتاقم بهم ریخته است و من این مرتب کردن هارو دوست دارم. اکثر نوشته های اینجا برای خودمه و خودم میدونم پشتشون چیه و به همین دلیل شاید بعضی جملات رو بخورم. تازه باید پستی از زبان من حال خوب برای من حال بد بنویسم که موقع مود سویینگ های فراوانم بخونمش. نزدیک روز مادر و ولنتاینه و عملا باید وقت پرکاری برای من باشه ولی دارم چمدون میبندم تا برای روزهای نامعلوم با الناز برم تهران. خانم حمیرا داره میخونه و گااااد. چقدر کوهنوردی دیروزر همونقدر که سخت بود زیبا بود. و چقدر خوش گذشت. به معنای واقعی برف تا زانو. راست کاش تخم داشتم حالا که میرم موهامو کوتاه کنم یه هایلایت های خیلی ریزی هم وسطش میرفتم. آره خلاصه. یه تصوراتی الان توی ذهنم دارم و یه واقعیت هایی اتفاق میفته کلاااا متفاوت :))))))))))))))) اما خب واقعا چند وقتیه حالم خوبه. رو مودم. همه چی بهتره. البته که یبوستم و پاره ام ولی بازم خوبم. زندگی خوبه. و کوه خیلی خوبه. و این سفر که زمانشم معلوم نیست برام خوب خواهد بود