هیچی به بدی این نیست که یه جایی دیگه از احساساتت سر درنیاوردی. همه چیز تو هاله ای از ابهام بود برات. خوابت به قدر قبل عمیق نبود. استرس ها خفه ات میکردن. دیگه نتونستی همه چیز رو خوب جمع و جور کنی. رابطه ات یه زخم عجیب خورده که هیچکدومتون دخالتی توش نداشتید. خودت یه جور عجیبی مچاله شدی که هیچ جوره صاف نمیشی و دلت میخواد کاش میتونستی یه زندگی جدید و صفحه جدید صاف باشی که زندگیتو پاکنویس کنی و دلت میخواد به تناسخ اعتقاد داشته باشی و حتی بهش فکر هم میکنی اما هیچ خاطره ای نداری که ثابت کنه زندگی دیگری واست وجود داره و غصه میخوری که ریدی. هرچند که ساختن دوباره همیشه برای من چلنجه اما حاجی دیگه حتی نمیشه دوباره ساخت. این مرحله ها پولی عه. ما الان تریال ایم. عین یه کلاف سردرگمی که نه گره ات باز میشه نه میشه بریدش نه میشه راه رو کوتاه کرد. از هر طرفی بکشی گره بدتر میشه.. حتی از طرز نوشتنت راضی نیستی. یعنی نمیتونی بنویسی. نمیتونی دست کلمه هارو بگیری و راهشون بیاری. بچه های سرتقی ان. حتی مغزت تو شفاف سازی چیزها یاری ات نمیکنه تا بدونی از چی میخوای بگی و از چی میخوای بنویسی. به دختر مستقلی که بودی فکر میکنی و احساس شکست میکنی از کسی که شدی. از این که یه مسئله رو نمیتونی حل کنی و همش گیج و منتظر آدمایی . حتی موزیکای مهراد هم دیگه بهت موتیویت نمیدن و باهاشون احساس قدرت نمیکنی . احساس قدرتی که حتی نمیدونی واقعی بود یا نه؟ من هیچوقت مامان رو مقصر این مسئله نمیدونم. یعنی هیشکی تقصیری نداره. دنیا عادلانه نیست و منتظر درخواست تو ننشسته. این خیلی تخمیه ولی واقعیت داره مثل همه چیزای واقعی دنیا. کاش قوی بودم. کاش مستقل بودم. کاش من پونزده شونزده ساله بودم. همونی که تلاش کرد خودش جوهر پرینترشو شارز کنه و رید به در و دیوار. اونی که مثل الان از شکست نمیترسید. مثل الان جا نمیزد. مثل الان شکسته نبود. امتحان میکرد. فضولی میکرد. شکست میخورد. سرشو میکرد تو کتاب. مثل الان منفعل نبود. افکارشو راحت تر تغییر میداد. با جربزه تر بود. کاش میشد یه کم از دنیا مرخصی بگیری. بعد زمان بدی. نگاه کنی از بیرون ببینی چیزی درست میشه؟ زمان چیزیو درست میکنه؟ اصلا راهی هست دوباره صفحه رو سفید کنی و بسازی؟ این بار بهتر باشه؟ این بار لوکیشن ها دلخواهت باشن؟ یه بار جرئت کردی قدم برداشتی بیزینس خودتو راه انداختی اونم که همش تیکه پاره. روزهاست حموم نرفتی و کون رفتنشم نداری. انگار از هوا گه میباره. قلبت داره از درد همه چی مچاله میشه. هیچی درست نمیشه و همه چی بدتر میشه و این بدتر شدن قلبتو بدتر مچاله میکنه و دبواره قلب مچاله ات میبینه عه هیچی درست نمیشه و بدتر میشه و این چرخه همینجوری ادامه داره تا وقتی ببینی قلبت منفجر شد. هزار تیکه شد. ولی این منفجر شدن به معنای راحت شدن نیست. انگار مثلا افتادی روی نارنجک و این نارنجک روی سینه ات منفجر شده. هیچ چیزی به معنای واقعی هیچ چیزی حالتو خوب نمیکنه و هیچ چی بهتر نمیشه. فقط کاش راه فراری بود. کاش میشد یک جوری این درد رو آروم نکرد. درمان کرد. کاش راهی برای فرار بود. کاش حداقل میشد اسکیپش کرد. کاش میشد یه کاری کرد. اینقدر منفعل نبود. کاش دستام میتونستن برنامه بنویسن حداقل برای آخر سال. به جلو هولم بدن. کاش یه انگیزه ای داشتم. کاش میتونستم تلاش کنم. انگیزه کاری برات نمیکنه اما کاش میدونستید وقتی از نمیتونم صحبت می کنم واقعا از چی صحبت میکنم. از نمیتونم. یعنی مغزم پاسخگو نیتس. یعنی وقتی چیزهای تو مغزم به کاغذ میان شفافیت و زیباییشونو از دست میدن و تو میگی چه کصشر شد. ایا دوباره به این روتینها عمل خواهم کرد یا مثل هر روز چیزی قراره سد راهم بشه؟ دیگه امیدواری تو از دست دادی. تلاش میکنی برگردی به اوج و انگار اوج دیگه فقط سرابه.شاید باید معیارهای جدیدی برا خودم بسازم. باید دوباره تلاش کنم. سخت . جدی پایدار. ولی همه چیز اونجور که به نظر میاد نیست. همه چی پای عمل مثل یخ از دستت آب میشه و میریزه پایین و تو باهیچی روبرو میشی. مثل همیشه. مثل همه این سالهایی که نفهمیدی چیشد که نشد. مثل همه این سالهایی که فراموش گرفتی و جز به عکس هیچی یادت نمیاد. خاطره ها ثبت نمیشه که تو حسرت اون روزهارو بخوری و انگار از اولش همونجوری بوده. گم شده ام. بدجور. میون جایی که خودمم نمیدونم کجا. و کاش این سری خودم برای خودم راهی پیدا کنم. کاش مغز یخ زده ام زنده بشه. خاطره هارو برام زنده کنه. کاش بتونم چیزی رو درست کنم. کاش بتونم بیشتر بنویسم. بیشتر حرف بزنم. کاش ها تمومی ندارن. لوزر بودن من هم. دلم میخواد همچنان بنویسم چون اینها سر سوزنی از درد من نیستن. دلم میخواد منفجر شم. دلم میخواد الان اتفاق خوبی بیفته. یه اتفاق خوبی که حداقل چند وقتی همه چیز رو خوب کنه.