دویست و پنجاه

خیلی چیزا تو مغزم هیچوقت تموم نمیشن. دوست دارم نا تموم بمونن. راه ها جاده ها رانندگی ها آهنگ ها. الان هم اگه میتونستم میدوییدم کتابام و لپ تاپ و بقیه وسایلامو برمیداشتم میزدم به جاده و هیچوقت تموم نمیشدم.

دویست و چهل و نه

هیچی به اندازه این که خوشحالیا مثل حبابن غمگین کننده نیست. هرچیزی که دقیقا مطابق میل توئه مدت کوتاهی برای تو خواهد بود و تو مجبوری بقیه عمرت رو با چیزی که بهت داده شده و مطابق میل تو نیست سر کنی.

دویست و چهل و هشت

گاهی خشمی دارم. یهویی‌ بی دلیل. حتی وقتی حالم خوبه و به نظر همه چی سرجاشه. یهو میاد. از هیچی نسبت به همه چی خشمگین میشم‌. از اینکه نتونستم آهنگ محبوبمو پلی کنم. از اینکه شارژ گوشیم از ۲۲ یهو شد صفر. از اینکه پاییزه. هیچ جوره پاییز رو دوس ندارم مگر وقتی بارون میباره. البته بازم اون وقت هم حالم گرفته اس چون دلم میخواد زیر بارون باشم و اگه زیر بارون باشم و خیس میشم و از خیس شدن سرد خوشم نمیاد. پاییز هیچ جوره گرم نیست‌. همش سرده. همش. حتی برگا و رنگاش هم سردن. من سردم میشه انگار که مردم و هیچوقت به زندگی برنمیگردم و دیگه هیچ آهنگی حالمو خوب نمیکنه‌. انگار چیزی هست که من نمیتونم درکش کنم و آزارم میده‌. انگار نشکفته ام و شکسته ام. تو نیمه راه موندم و هیچوقت نرسیدم‌. هپ یاریم کالدی هر شی. حدود ۱۰۰ متر از مامان دور نشستم تو این بالکن و مینویسم. انگار که نوشتن کلید زندونم باشه. اینجا سرده و من سردمه. هودی هم نپوشیدم و سردمه. شقایق نیست تا باهم سیب زمینی زغالی کنیم و مارشمالو بگیریم رو آتیش و من یه جایی فهمیدم نگه داشتن رویاها فقط عذاب دادن خودته و بزرگ شدم و شکستم. چیزی درونم خالی موند به اسم رویاهای بچگونه و من فهمیدم باید زندگی تو این سگ دونی رو باور کنی و بدونی قرار نیست با دوستات بری شمال و شب بیدار بمونی و گیتار بزنین و برقصین و آهنگ بخونین و زندگی فیلم ترکی نیست. زندگی مجموعه منظم از بی نظمی ها و بگایی ها و نرسیدن هاست و من خیلی غصه میخورم چون حتی الناز هم نیست تا واسمون بادمجون و گوجه کباب کنه و من روحم تنهاست‌. روحم یه جایی تنها موند و اون که رفته دیگه هیچوقت نمیخواد و بله‌. تا قیامت دل من گریه میخواد چون من هیچوقت نمیتونم گریه کنم و همش توی خیابون گریه ام میاد و من نمیتونم توی خیابون گریه کنم چون سیگار دستم نیست و بارون نمیاد و زندگی فیلم فرانسوی نیست. زندگی فلیبگ و بوجک هورسمن عه. کمدی سیاه و تلخه. تموم عمر دنبال چیزی گشتنه و وقتی بهش میرسی میفهمی نمیتونی داشته باشیش. من هیچوقت دلم نمیخواد این نوشته تموم شه. چون این نوشته مثل آتیش میمونه و آتیش توی پاییز خوبه. اما اتیش توی پاییز بهم حس غریبی میده و تمام حس های من غریب و سردن. چون من بنده خورشیدم و خورشید هزاران سال نوری از من دوره و من خیلی سردمه.دلم میخواد بخوابم و وقتی بیدار میشم زندگی چاه فاضلاب شهر نیویورک نباشه.

دویست و چهل و هفت

نشسته ام پشت میز دفتر. آقای صاحبی نیست و من عوض خوندن کتابچه دارم غصه میخورم. غصه تمام کارهای مونده ام. غصه زبان ترکی ای که روزهاست نه سریالی نگاه کرده ام و نه دولینگو کار کرده ام تا جلو برم و فراموشش نکنم. غصه درس های دانشگاهم. وای درس های دانشگاهم. هر موقع یادم می افته پشمهام میریزه. اصلا نمیدونم باید باهاشون چیکار کنم. گویا نیاز دارم فقط یه هفته مرخصی باشم تا به اونا برسم و جبرانشون کنم. از طرفی هم کار رزینم. انگار همش به در بسته میخورم. همش باید مسئله هارو حل کنم. از طرفی مدل های جدید کوستر و برد رو امتحان میکنم و از سمت دیگر نیازمند تبریز رفتنم تا بتونم فریم بخرم و کارهامو درست کنم و از سمت دیگه باید دستگاه فرز و سنگ رو بگیرم تا بتونم چوب و رزین بسازم و سنباده کشیشون کنم و از طرف دیگه باید پیج رو بالا ببرم و در نتیجه همش دوباره برمیگرده همینجا که پول لازم دارم و تازه! باید کفش کوهنوردی هم بخرم و به به! لپ تاپ هنوز کیبردش تعمیر نشده و بابا کیبرد جدید خریده اما بازم چیزی تغییر نمیکنه و لپ تاپ نیاز به تعمیر داره.(این شر جدید بلاگفا چیه یه حرفی رو پاک میکنی برای ادیت نیم فاصله شخمی میندازه توی کلمه؟ اسیرمون کرد!) آره فرزندانم. داشتم میگفتم. هنوز دو ترم دیگه باید باسن بدم تا دانشگاهم تموم شه و تازه بعدش تصمیم بگیرم ایا ارشد ادامه بدم یا دوباره کنکور بدم برای رشته دلخواه. آهنگ های زیبایی پخش نمیشه. الان پخش میکنم. پخش کردم. رئیسم هنوز با حساسیت من آشنا نشده و من نمیدونم چطور بهش بگم. چون همیشه در گرفتن حقم احمقم. واقعا احمقم. مسئله ها پشت سرهم میان و من انگار برای اولین بار مثل خر تو گل گیر کردم و نمیدونم چجئوری حل کنم. چون همیشه حتی شده راه کوچیکی برای حل مسئله هام پیدا میکردم و این بار انگار حتی نوشتن هم جواب نمیده. بالاخره به ملیکا پیام دادم و ازش خواستم توی چرخوندن پیج کمکم کنه. احساس ترس کردم یکم. استوری هم گذاشتم و چند نفری پیام دادن. به پریا هم گفتم بیاد کمکم تا باهم سنباده بکشیم. سنباده روی اعصابمون کمه این هم شد قوز بالاقوز. اشکال نداره. بخشی از مسیرمه. واقعا فرآیند استقلال مسیر فاکنده ایه و کامل نمیشه تا وقتی که بشینی تو خونه کوچیک خودت. صبحانه ات رو خودت برای خودت هرچی دوس داری بسازی. من واقعا عاشق صبحانه ام. از لاغر شدن و پروتئین و شکلات خوردن لذت میبرم و راهی پیدا کرده ام تا این دو رو باهم ترکیب کنم و الان واقعا دارم با سرعت بالایی تایپ میکنم. اوکی. بابت وقفه عذرمیخوام. یهویی چندتا کار رو باهم هندل کردم. هم یکی اومد قسطاشو بپردازه هم تعمیرکار کارتریج اومد هم یکی اومد نرخ بیمه بدنه خواست. آره داشتم میگفتم از ساختن غذا برای خودم لذت میبرم. اینم وقتی محقق میشه که خونه خودم باشم. من واقعا خوشم میاد به فکر غذا باشم و واسش خرید کنم. داشتم میگفتم پشمام یهو یادم اومد اینجا کلی آدم بود و اینجارو باید ضدعفونی کنم. اجازه بدید یکم درباره خونه ام باهاتون صحبت کنم. تنها تصوری که ازش دارم اشپزخونه اشه که اصلا تصوری راجع به رنگش ندارم فقط میدونم خیلی زیباست و روشنه و من پیشبند سبز می پوشم چون سیز خیلی زیباست و من تصمیم گرفتم خونه ام سبز رنگ باشه و آقای پتوس (این اسم جدید یارمه. میخواستم بهش بگم آلوئه ورا چون برای موهام خیلی خوبه و اونهارو نوازش میکنه اما پتوس کوتاه تر و دلنشین تره.) مراقب گیاه ها باشه. خونمون رنگ طوسی هم داره و پر از اشیاست. اما من سبک مینیمال رو هم خیلی دوس دارم و در نتیجه هنوز نمیدونم پر از اشیا باشه یا مینیمال باشه.اما آشپزخونمون سبز زیباییه (این وسط این رو ذکر کنم که منتظر سین دادن همکلاسی چیزکش ام هستم چون گفته کار واجب با یکی از دوستام داره و حالا که بهش پیام دادم حتی سین هم نمیده مردک بی همه چیز!) آره آشپرخونمون زیبا و رنگی رنگیه چون من چاقوهای رنگارنگش رو از الان خریدم و عاشق آشپزی با اونا هستم. چاقوی نون بر هم داره و چاقوی نون برش زرده و ساطورش مشکیه. قراره با چاقوهام برای پاستا آلفردو و بیف استراگانف مرغ خرد کنم و دوستامون بیان خونمون چون من دستپختم خوبه و اونا غذاهای من رو دوست دارن و ما باهم برد گیم میزنیم و برد گیم فانه.

پست نصفه موند. شایدم پایانش همین بود. مثل من. نیمه تمام

دویست و چهل و شش

چیزی تو وجودم رو جایی جا گذاشتم که نمیدونم چیه اما میدونم من رو از من برده. انگار باد درونم رو برده. انگار سرده و من هیچگاه گرم نخواهم شد. دارم روی شیشه و زغال میرقصم و تو تحسینم میکنی و من به این تحسین باور ندارم. عوضش به پهلوهام نگاه میکنم و غصه میخورم. به حسرتهام نگاه میکنم. به جاهایی که سوختن و هرگز خوب نخواهند شد. عزیز من؛ دارم برات دنبال اسم میگردم و تو اگه پینات باتر نباشی بوجک هورسمن هستی چون خیلی خسته ای و درون تو هم ؛ نه خالی نیست و تو بوجک نخواهی بود. به هرحال عزیز من؛ چه اسمی برازنده شماست؟ عزیز من؛من خیلی حرف میزنم؟ خیلی شکایت میکنم؟ چون دردم شنیده نمیشه و درمون نمیشه. من از من رفته و بر عکس من روح زیبایی شده با موهای نقره ای که اون هم غمگینه و با وجود لاغریش لباس های زیبا نمیپوشه و شبیه دخترهای انگلیسی و فرانسوی و اسپانیایی نیست. چون که اون روح ایرانیه و روح های ایرانی خسته اند و کسی ذوقشون رو برده. کسی قلب پر خون و گرمشون رو برده. اونها دیگه پاهاشون رو توی آب نمیذارن و زیبایی ساق پاهاشون رو نمیبینن. فقط هودی میپوشن. دامن های رنگی نمیپوشن و مشکی بهترین رنگه. عزیز من. من خسته ام. راه میرم و توی مغزم کلمه ها ردیف میشن. اونها مثل آب بارون زیبا ان اما من نمیتونم همشونو داشته باشم. اما مغز من زمین نیست و کلمات مثل بارون درونش نفوذ نمیکنن. من از اینکه تمرکزم از نوشتن پرت بشه متنفر هستم و متاسفانه میان نوشتن این متن تمرکزم پرت شد و دیگه نمیدونم از چی بنویسم. اما ادامه میدم و این متن زیبا خواهد شد. مثل بچه ای که دنیا نیامده‌. مثل مامان حامله‌. مثل این آهنگی که دارم گوش میکنم. عزیزم من خیلی چیزها میخوام و ندارم. نیستن. از کنارم فرار کردن قبل اینکه بگیرمشون. من ظریف نیستم و توی کنج پنجره جا نمیشم چون اصلا کنج ندارم و اینجا اتاق زیر شیروونی نیست تا زیبا باشه. انگشت کوچیکم درد میکنه چون همش باهاش گوشی رو نگه میدارم و من از نگه داشتن گوشی هم متنفرم‌‌ . این نوشته داره زیبایی اش رو از دست میده و رو به زوال میره اما من هنوز کلمه دارم و میخوام از روح تنهام بگم. روح تنهای من. دور و بر من پر آدمه اما درون من احساس تنهایی میکنه‌. من درونم بخاری هیزمی ندارم چون بخاری هیزمی محبوبمه و توش زندگی داره و تنها زیبایی پاییز بارون و بخاری هیزمیشه چون که ما توش سیب زمینی زغالی میکنیم و حتی پوستای سوخته اش رو هم میخوریم. چون بابابزرگمون رو دوس داریم. ما ازش میخوایم بخاری رو برای ما روشن کنه‌ . اون موقع ما احساس میکنیم خانواده ایم‌. چون ام خانواده نیستیم و من واقعا تنهام. روح من در تسخیر کس دیگه ایه و در نتیجه من روح هم ندارم اما انگار من هیچجا نیستم‌. چون من گم شدم. بله من واقعا گم شدم و مشکی شدم. همه چی رو مشکی میخرم‌. به جز دامن زرد جدیدم. اما حقیقت تو آهنگ " صبحانه روز دوشنبه " از امره آیدین و فاطما تارگوت عزیزم گفته میشه و من از گفتن حقیقتها دستم کوتاهه. امروز زبان نوشتن باز کردم و میخواستم متنی زیبا بنویسم اما در نهایت بازم کصشر شد اما این است انشای من. لگد توی تخمتان.

دویست و چهل و پنج

اگه دارم از دزدیدن رویاهام میگم، این یه حرف ساده نیست. این یعنی من دیگه خونه دو نفره نمیسازم تو خیالم. یعنی برام مهم نیست چی پیش میاد. یعنی دیگه شوق ندارم. یعنی دیگه به سفر فکر نمیکنم. دیگه چیزای گوگولی نمیخرم. دیگه خیال نمیسازم. دیگه تلاش نمیکنم. چیزی ذوق زده ام نمیکنه. انگار که مرده باشم. هایده میگه انگار که خوابیم کابوس میبینیم. اما من نخوابیدم. من بیدارم و واقعیت همینقد لجنه. همه چی لجنه.

دویست و چهل و چهار

مگه چقد حرف میزنم که این رو هم از خودم میگیرم؟

دویست و چهل و سه

من خود بلای خویشم، از خود کجا گریزم؟

دویست و چهل و دو

میترسم از وابستگی. بدترین چیزیه که میشه تجربه کرد. دقت کنید. وابستگی.

دویست و چهل و یک

قوی شو یکم زهرا.

دویست و چهل

زندونی به بزرگی خونه؛ به بزرگی شهر ؛ به بزرگی کشور‌‌.

دویست و سی و نه

واقعیت اینه همیششششه چیزی برا دلتنگی هست. همیشه. 

دویست و سی و هشت

عاشقشم و ندارمش.