227

نمیتونم ذهنمو برای نوشتن یکجا جمع کنم.

226

کارامبا از دیوید ساواسیس؟ گوش میدهم. از میان سریالم پیدایش کردم. در لحظه پخش. آفرین به من.

در شرف زایمان بزرگی هستم. بچه ای دارم سالها در درونم خفته و حالا یادش افتاده میخواهد دنیا بیاید.جالب تر این است حداقل تا دوسال دیگر به دنیا نمیاید و معلوم هست نیست یک بچه چهارساله بشود یا دوساله. بچه من تصمیم است. تصمیم راجع به آنچه در درونم وجود دارد.دیگر نوشتنم نمی آید.

225

هنوز قدمهام پر از شک و تردید و پر از ترسه و در تاریکی‌ام.

224

سلام. شاید این بعدا کپشن اینستاگرام شود. 

من همیشه مورد تشویق بوده ام. دانش آموز خوبی بوده ام. بدون درس خواندن خوب بوده ام. فعال بوده ام. مجری بوده ام. نویسنده بوده ام. بدون تلاش استعداد هایم کشف میشد. همین باعث میشد اعتماد به نفسم بالا باشد. دبیرستان انگار بین یک‌عالم دانش آموز خوب بودم. آنهایی که از نمونه دولتی آمده بودند و من انگار قدر آنها درس خوان نبودم. آدم هایی بودند که استعدادشان از من بیشتر بود.(شاید هم نبود و ففط پرروتر و اجتماعی تر بودند. اما به هرحال) و من عقب کشیدم. میدان را به آنها سپردم و ترسیدم‌. شاید سالهای قبل رقیبی نداشتم و فکر میکردم خوبم. اما وفتی رقیب دیدم خودم را باختم. آنجا بود که زهرا عقب کشید. گوشه ای نشست و ترسید‌. فکر کرد دیگر نمیتواند. فکر کرد آنقدر که باید خوب نیست. دیگر نمیخواست بهترین باشد. معمولی بودن انتخابش بود. توی دل چیزی که میترسید نمیرفت. زهرا اهل شکست نبود. فکر میکرد شکست نمیخورد‌. فکر میکرد معمولی نیست. حالا هم نمیخواهد فکر کند معمولی است. نمیخواهد شکست بخورد. از شکست هایی که خورده میترسد. او حالا یک کمال گرا است. میترسد و جلو نمیرود اما به دیگران توصیه های خوب میکند و خودش عمل نمیکند. زهرا از این که کسی از او بهتر باشد میترسد و چشمش برنمیدارد. درستش این است که بگویم حسودی میکند. او از این که هی ناراحت میشود ناراحت است. از این‌که هی می رود توی غار و عرعر میکند ناراحت است. من از همه این ناراحتیها ناراحتم. دلم میخواهد یک روانشناس باشد دستم را بگیرد و روحم را شفاف کند. کمک کند زهرا را خودم را ترمیم کنم. زهرا دیگر نمیخواهد به خودش احساس بدی داشته باشد. من دیگر نمیخواهم به خودم احساس بدی داشته باشم.

223

نه فرصت داشتم نه محیط برای شکوفایی. اگه تو محیط دیگه ای بودم اوضاع متفاوت تر بود.

222

واقعیتش از خودم خیلی خسته ام. از خود این روزهام. از درون خسته‌ام. ببین عمقی ها... عمیییییق... یعنی فکر کردی چون حالم از اخبار سریال ترکی توی اکسپلورم به هم خورد و رفتم پیج انگیزشی فالو کردم خوب میشم؟ نه. یالنیش. از درون تهی ام. به درد نخور. از انتظارهای بیخودم از اشخاص خسته ام. از تنهایی یقه گیرم. باید برگردم به غارم. به انتظار نداشتن از کسی. دو روز با دوستام بیرون بودم فکر کردم چه خبره. نه زهرا از این خبرا نیست. بشین خونه با فیلم و سریال سرگرم شو. فرداهم جمعه اس. قراره خودمو با فیلم خفه کنم. اپیزود اپیزود پشت سر هم. بسه نمیخوام با کسی در ارتباط باشم‌ نمیخوام‌ انتظاری داشته باشم نمیخوام غصه بخورم از بود و نبود کسی. همیشه همین بودم. همیشه یه سناریو چرخ میخوره تو زندگیم. از تنهاییم خسته میشم بیشتر اجتماعی میشم انتظارام بالا میره انتظارام شکست میخورن به خودم میام و برمیگردم به تنهاییم. بغضم‌ نمیشکنه. دیوونم میکنه. این رو باورتون نمیشه ولی دلم پریود شدن میخواد. میخوام دل درد داشته باشم و به بهانه اش گریه کنم. حتی نمیخوام آخر مهر بریم تهران و شمال. حالا فکر میکنید خیلی بیشعوریم میریم شمال؟ نه بیشعور نیستیم. قول میدیم ماسک بزنیم و با هیچکس هم در ارتباط نباشیم. حالا چرا نمیخوام؟ چون میخوام بیشتر عذاب بکشم. چون نمیخوام از داداشم انتظاری داشته باشم. دومین سفر سه تاییمونه. اولیش بعد عقدشون رفتیم تهران. تهرانی که واقعا خوش گذشت. میخوام غر بزنم که سعید همش او تای عه. و نذارم النازه بره اوتای. شما ربط این داستان رو نمیدونید اما من میدونم. میخوام غر بزنم سعید همش با او تای میره اینور اونور و مسافرت. دیگه داداش من‌ نیست. تازه داشتم بهش دل میبستم. همونطور که الناز خاله ام‌ نیست. همسر محمده. عروس مسعوده. مال من‌ نیست. هیشکی جز خودم برا من‌نیست. اشکام همیشه بدترین وقت رو واسه ریختن انتخاب میکنن. خیلی خسته ام. خیلی غصه دارم. میفهمی؟ خیلی تنهام. و نباید از کسی انتظار بودن داشته باشم. زندگی ای نیست ک آدم حواسش بتونه به کس دیگه باشه. به همین خاطر سعی میکنم مرهم باشم. گوش شنوای دوستام باشم. ولی حالا دارم‌خودمو شکنجه‌میکنم. به هیشکی پیام نمیدم و بگم حالم بده. دارم میمیرم. دارم عذاب میکشم. میخوام بد باشم لوزر باشم و خودمو عذاب بدم. میخوام به هیچ کارم‌نرسم تا بدتر خودمو بگام. میخوام همش بخورم. استریک دولینگومو بشکنم. جلو خودمو میگیرم. لج‌میکنم با همه چی. چی حالمو خوب میکنه؟ اصلا نمیخوام حالم خوب شه. میخوام عذاب بکشم. زجر بکشم‌. جیغ و داد. میخوام تا سرحد مرگ گریه کنم و پاکت پاکت چیپس و بستنی بخورم‌. تخمه بشکنم برینم به رژیم نگرفته همیشگی ام و بگم از فردا شروع میکنم. دلم‌ میخواد الناز رفته باشه باغ پدرشوهرش تا دوباره دلم بگیره. دلم میخواد اونقد درد بکشم‌که دیوونه بشم. تا حالا همچین آدم‌مازوخیسمی دیده بودین؟ تو هیچ‌چیز خوبی اولین نیستم جز این.

221

مثل زخمی که از رو هی بسته میشه ولی از تو خوب نمیشه. تا یه ذره جایی میخوره خون فواره میزنه و درد تازه میشه.

220

دیروز ملیکا آدرس وبلاگش را بهم داد. ازش خواستم وبلاگ های خوب معرفی کند. آدرسش را داد و گفت گوشه وبلاگم کسانی هستند که میخوانمشان. میدانی هرچقد اخلاق های متفاوتی داشته باشد باهم گوشه های مشترکی داریم. گوشه های مشترکی که از نوشتن سرچشمه گرفته. نوشتن. چشمه ای که همیشه در حد انشاهای خوب ماند‌. دستش را نگرفتم. دورش نگشتم. هیچوقت نشد در زندگی چیزی را برای خودم انتخاب کنم‌. به نظرم هیچوقت ذوق هنری نداشتم. ظرافت نداشتم. ریاضی و فیزیک هم دوست نداشتم. زیست هم نه. شیمی هم دوست ندارم‌. کمالگرا بوده ام. دوست داشتم چیزی که دوستش دارم همه چیزش را بلد باشم. از عربی انسانی میترسیدم. کاش نمیترسیدم. کاش عربی را هم مثل سایر زبان ها بغل میکردم و میگفتم نترس از پسش برمیاییم. شاید حالا سال آخر ادبیات بودم. بدون مشروطی. مشروطی ها خیلی آزارم میدهند. داشتیم از وبلاگ ملیکا حرف میزدیم. از هر وبلاگ لینک های جدید کشف میشد. لینک هایی که کمتر مینویسند یا نمینویسند. غصه ام میدهند‌. هر ننوشتنی غصه ای است. همه آدمهایی که مینویسند خیلی زیبا هستند و خیلی خلاق هستند و من لذت میبرم از اسم هایشان. کاش من هم به جای ترسیدن در سن ۲۱ سالگی در سن ۱۴ سالگی زیبا مینوشتم.

219

سلام میخوام از دانشگاه براتون بنویسم.

ترم هفت ام. ورودی نود و شش. شیمی کاربردی. قرار بود برم دانشگاه مازندران زیست جانوری. نشد. بگذریم.

راستش هیچکدوم اینا علاقه من نبود. روانشاسی دوست داشتم. ادبیات دوست داشتم. ولی تخم هیچکدومو نداشتم. کلا تخم درس ندارم. یعنی از دبیرستان به بعد. با این که درس خوندن دوس داشتم. درس نخون نبودم. تلاش نمیکردم واسه درس. مخصوصا ریاضی و این خرفا. حالا. مهم نیست. ترم هفتم. ترم چهار و پنجم رو گند زدم. گند گند. مثل فصل آخر گات. انی وی. از اون به بعد دانشگاه برام مهم بود. دور بودن از خانواده بودن تو مجیط جدید و چالشهای جدید. ادامه دادم. تا امروز. تمومش میکنم. بله. مدرکمو میگیرم. نه ترمه. اما مهم نیست. دلم میخواد واسه ارشد شیمی نخونم. پلیمر نخونم. برم کنکور بدم دوباره. کنکور انسانی. ادبیات. ادبیت نمایشی. ادبیات باشه. تئاتر باشه. شروع دوباره باشه. برگردم به کاری که میتونم انجام بدم. یه زمانی فکر میکردم بهترینم. همه چی درسته. همه انتخابام درسته. حالا نگاه میکنم و باید اعتراف کنم که " زهرا ، زندگی تو اونجور که انتظار داشتی پیش نرفت. از علایقت دور موندی. مثل توصیه هات به دیگرون پیش نرفتی. دنبال علاقه ات نرفتی. " میخوام برگردم به راهی که دلم میخواست. نمیدونم توش چقد موفقم. چقد میتونم بهش برسم. اصلا تصمیم درستیه یا نه. فقط اومدم بنویسم زندگی اون تصویری نیست که داریم. اتفاقایی نیست که انتظار داریم. این حرفا تو دلم مونده بود. نمیشه به هیشکی گفت. باید با تصویر معمولی از خودم کنار بیام. این که یه آدم معمولی ام. میشه اشتباه کنم. میشه تصمیمای غلط بگیرم. انگار دارم در حالی که از یه طوفان رد میشم وارد یه طوفان جدید شدم.

218

در نهایت همه اینا اون‌ مردیه که میخوام ببوسمش.

217

یه عالم چشمه مشتاق جوشش تو وجودم هست که باید باهم یکی کنمشون و جاری بشم.

216

بله کاملا درست است. به سختی تلاش میکنم برای زهرای قبل شدن. برای زهرای قبل سال نود و شش. اما نمی بازم. ادامه میدهم. همیشه همین بوده. زمین خوردن و برخاستن.

215

احساساتی به سفرهای دو نفره؛به رویاهای دونفره؛ به هزارتا چیز دو نفره دیگه ندارم‌ و این...

214

دقیقا از بوسه های توی سریال های ترکی میخواهم. از آن بوسه هایی که وقت نوجوانی هورمونهایت را برمی انگیختند.

213

از حالم میپرسید؟

گیح.

212

دلم میخواد رابطم جایی بود که اسم نداشت. اسم نداشت ولی به هر بهانه ای میخواستم پیشش باشم. میبوسیدمش و روش اسم نمیذاشتم. واسش غش میکردم ولی اسم نداشت.روزهایی بود که از اعتراف عشقش میترسیدم.