224
سلام. شاید این بعدا کپشن اینستاگرام شود.
من همیشه مورد تشویق بوده ام. دانش آموز خوبی بوده ام. بدون درس خواندن خوب بوده ام. فعال بوده ام. مجری بوده ام. نویسنده بوده ام. بدون تلاش استعداد هایم کشف میشد. همین باعث میشد اعتماد به نفسم بالا باشد. دبیرستان انگار بین یکعالم دانش آموز خوب بودم. آنهایی که از نمونه دولتی آمده بودند و من انگار قدر آنها درس خوان نبودم. آدم هایی بودند که استعدادشان از من بیشتر بود.(شاید هم نبود و ففط پرروتر و اجتماعی تر بودند. اما به هرحال) و من عقب کشیدم. میدان را به آنها سپردم و ترسیدم. شاید سالهای قبل رقیبی نداشتم و فکر میکردم خوبم. اما وفتی رقیب دیدم خودم را باختم. آنجا بود که زهرا عقب کشید. گوشه ای نشست و ترسید. فکر کرد دیگر نمیتواند. فکر کرد آنقدر که باید خوب نیست. دیگر نمیخواست بهترین باشد. معمولی بودن انتخابش بود. توی دل چیزی که میترسید نمیرفت. زهرا اهل شکست نبود. فکر میکرد شکست نمیخورد. فکر میکرد معمولی نیست. حالا هم نمیخواهد فکر کند معمولی است. نمیخواهد شکست بخورد. از شکست هایی که خورده میترسد. او حالا یک کمال گرا است. میترسد و جلو نمیرود اما به دیگران توصیه های خوب میکند و خودش عمل نمیکند. زهرا از این که کسی از او بهتر باشد میترسد و چشمش برنمیدارد. درستش این است که بگویم حسودی میکند. او از این که هی ناراحت میشود ناراحت است. از اینکه هی می رود توی غار و عرعر میکند ناراحت است. من از همه این ناراحتیها ناراحتم. دلم میخواهد یک روانشناس باشد دستم را بگیرد و روحم را شفاف کند. کمک کند زهرا را خودم را ترمیم کنم. زهرا دیگر نمیخواهد به خودش احساس بدی داشته باشد. من دیگر نمیخواهم به خودم احساس بدی داشته باشم.
تلاش های موفق و ناموفق و کج و معوج در جهت نوشتن. بنده زبانها، کلمات، آهنگها. در آرزوی باریستا شدن. کوییر. مرید آقام رورونوا زورو، اگر نیستم دارم وانپیس میبینم.