واقعیتش از خودم خیلی خسته ام. از خود این روزهام. از درون خسته‌ام. ببین عمقی ها... عمیییییق... یعنی فکر کردی چون حالم از اخبار سریال ترکی توی اکسپلورم به هم خورد و رفتم پیج انگیزشی فالو کردم خوب میشم؟ نه. یالنیش. از درون تهی ام. به درد نخور. از انتظارهای بیخودم از اشخاص خسته ام. از تنهایی یقه گیرم. باید برگردم به غارم. به انتظار نداشتن از کسی. دو روز با دوستام بیرون بودم فکر کردم چه خبره. نه زهرا از این خبرا نیست. بشین خونه با فیلم و سریال سرگرم شو. فرداهم جمعه اس. قراره خودمو با فیلم خفه کنم. اپیزود اپیزود پشت سر هم. بسه نمیخوام با کسی در ارتباط باشم‌ نمیخوام‌ انتظاری داشته باشم نمیخوام غصه بخورم از بود و نبود کسی. همیشه همین بودم. همیشه یه سناریو چرخ میخوره تو زندگیم. از تنهاییم خسته میشم بیشتر اجتماعی میشم انتظارام بالا میره انتظارام شکست میخورن به خودم میام و برمیگردم به تنهاییم. بغضم‌ نمیشکنه. دیوونم میکنه. این رو باورتون نمیشه ولی دلم پریود شدن میخواد. میخوام دل درد داشته باشم و به بهانه اش گریه کنم. حتی نمیخوام آخر مهر بریم تهران و شمال. حالا فکر میکنید خیلی بیشعوریم میریم شمال؟ نه بیشعور نیستیم. قول میدیم ماسک بزنیم و با هیچکس هم در ارتباط نباشیم. حالا چرا نمیخوام؟ چون میخوام بیشتر عذاب بکشم. چون نمیخوام از داداشم انتظاری داشته باشم. دومین سفر سه تاییمونه. اولیش بعد عقدشون رفتیم تهران. تهرانی که واقعا خوش گذشت. میخوام غر بزنم که سعید همش او تای عه. و نذارم النازه بره اوتای. شما ربط این داستان رو نمیدونید اما من میدونم. میخوام غر بزنم سعید همش با او تای میره اینور اونور و مسافرت. دیگه داداش من‌ نیست. تازه داشتم بهش دل میبستم. همونطور که الناز خاله ام‌ نیست. همسر محمده. عروس مسعوده. مال من‌ نیست. هیشکی جز خودم برا من‌نیست. اشکام همیشه بدترین وقت رو واسه ریختن انتخاب میکنن. خیلی خسته ام. خیلی غصه دارم. میفهمی؟ خیلی تنهام. و نباید از کسی انتظار بودن داشته باشم. زندگی ای نیست ک آدم حواسش بتونه به کس دیگه باشه. به همین خاطر سعی میکنم مرهم باشم. گوش شنوای دوستام باشم. ولی حالا دارم‌خودمو شکنجه‌میکنم. به هیشکی پیام نمیدم و بگم حالم بده. دارم میمیرم. دارم عذاب میکشم. میخوام بد باشم لوزر باشم و خودمو عذاب بدم. میخوام به هیچ کارم‌نرسم تا بدتر خودمو بگام. میخوام همش بخورم. استریک دولینگومو بشکنم. جلو خودمو میگیرم. لج‌میکنم با همه چی. چی حالمو خوب میکنه؟ اصلا نمیخوام حالم خوب شه. میخوام عذاب بکشم. زجر بکشم‌. جیغ و داد. میخوام تا سرحد مرگ گریه کنم و پاکت پاکت چیپس و بستنی بخورم‌. تخمه بشکنم برینم به رژیم نگرفته همیشگی ام و بگم از فردا شروع میکنم. دلم‌ میخواد الناز رفته باشه باغ پدرشوهرش تا دوباره دلم بگیره. دلم میخواد اونقد درد بکشم‌که دیوونه بشم. تا حالا همچین آدم‌مازوخیسمی دیده بودین؟ تو هیچ‌چیز خوبی اولین نیستم جز این.