211

اگر سوپر هیرویی بودم قدرتم چیزی نبود جز توانایی شفا دادن.مخصوصا خودم را.

210

خو کرده ام. به تنهایی. به دور کردن. به دور شدن. نادیده گرفتن چیزهایی که دوست ندارم. بعضی وقت ها طنابها دورم پیچیده شده اند و تلاش های مرا برای فرار نادیده میگیرند. از لجبازی ها. میخواهم بدوم و دور باشم. خودم باشم. دست خودم را بگیرم و بگویم تمام شد. بگویم خبری نیست. دورویی نیست. کسی نیست آزارت بدهد. یاد خودم می آورم که انسان ها مانند ماه هستند. راستی یک چیزی بهت بگویم: من فکر میکنم ما حق داریم ناراحتی انسان هارا تحمل نکنیم. اگر ناراحتی آنها به جا نباشد. به نظر من ناراحتی مسئله پیچیده ای است. مثل تصمیم گیری و قضاوت. باید کفش هرکسی را پوشید. مسئله این است از نشستن در جوار پدربزرگ و مادربزرگم ساییده شده ام.چون خیلی لجبازی میکنند.

209

در تمام این مدت که نفس میکشیده ام چیزهایی از زندگی یاد گرفتم و اگر بخواهم اولویت بندی کنم مهم ترینش این است که : عزیز من همه آدم ها مثل ماه می مانند. یک روی سیاه دارند که تو نمیبینی. یک روی سیاه که آن سمت دیده هاست. آدم ها سیاه کامل یا سفید کامل نیستند. مثل ماه سیاهی هایی دارند. آدم ها خاکستری اند. حتی مثل ماه از خورشید تغذیه میکنند. اما خورشید آدمها یکی نیست. آدم ها خورشیدها دارند. خورشید هایی که ما باشیم. ما که دیگران را قضاوت میکنیم و متوجه نیستیم ممکن است باعث شویم روی سیاهشان پررنگ تر شود یا روی سفید‌. حتی ممکن است ما آدم_ماه ها (گونه جدیدی که همین الان به ذهنم رسید) مثل ماه گاهی حوصله داشته باشیم و کامل به میدان بیایم و بدرخشیم و روزهای دیگری یک تک پا بیایم و بدو بدو برویم و حتی گاهی همه به دنبالمان بگردند. عزیز من فراموش نکن؛ خورشیدی باش که روی سفید آدم هارا پررنگ تر کنی.

208

یه چیزایی هست میخوام بنویسم ولی شب بخیر.

207

فقط یه نفره میتونه تو گردنت نفس بکشه و مور مور بشی ولی چندشت نشه.

206

دیگه کمتر کامنتارو میبندم. راه دوستی بستن و از آدما جدا شدن مسئله نیست. هنوز خودمم که باید خودمو درست کنم اما این به معنی نیست که باید دوستیامو کم کنم. دیگه مهم نیست اگه کامنت نگیرم. چون مثل هزاران وبلاگ دیگه هر وبلاگی خواننده خودشو داره. به هرحال. برمیگردیم به روابطمون.

205

هنوز مدرسه رو شروع نکرده بودم. پیش دبستانی بودم. حروف بلد بودم. بلد بودم حروف رو کنارهم بچینم و کتاب بخونم. اون موقع ها هنوز نامه نوشتن بود. همه چی آنلاین و الکترونیکی نبود. جمله ها کوتاه نبودن و منم بلند مینوشتم. چرا نوشتم بلند مینوشتم؟ چون پریدم به 13 14 سالگیم. چرا پریدم؟ چون مغزم پر حرفه. برگردیم به شیش هفت سالگی. چون همه چی از اونجا شروع شد. فکر میکردم خوندن چیز خفنیه. عشق میکردم باهاش. اولین کتابم قصه های کریستین آندرسن بود. باجلد صورتی. از شهروند شعبه تکاوران خریدمش. هنوز شعبه تکاوران هست و هنوز من عاشقشم و هنوز میرم اونجا میگردم. امروزی که دارم این رو مینویسم خونه پلاک 77 هست ولی لوبیایی که همون سالها کاشتم دیگه نیستن. درخت شاهتوت کوچولوشم نیست. آدمای اون خونه هم دیگه اون آدمای قبلی نیستن. غصه. کتاب کریستین آندرسن رو خریدم. عاشق ملکه برفی شدم. به نرده های خونه های گردا و کی فکر کردم. داستانای تو اون کتاب دیگه یادم نیستن. حتی اسم شخصیتا یادم نبود. به همین خاطر رفتم کتاب رو اوردم و نگاه کردم و سالها برام در لحظه ای تازه شدن.دومین کتابی که گرفتم یادم نیست. اما شروع از اونجا بود. بعدش همیشه تو کتابخونه کوچیک مدرسه امون بودم. مربی پرورشی مون ازم تعریف میکرد. سال پنجم یا چهارم بود یادم نیست. بردنمون نمایشگاه کتاب. داشتم میمردم از ذوق. فک کنم با بیست یا سی تومن پول رفتم و با بغلی از کتاب برگشتم. ذوق. مربی پرورشی مون تشویقم کرد. خوشحال بودم. کتابخونه عمومی زیاد میرفتم. راهنمایی علوم ترسناک رو پیدا کردم. مثل خوره میخوندمش. از کتابخونه مدرسه یا کتابخونه عمومی. بعدش هری پاتر رو پیدا کردم. آخ. میمردم براش. اولا پی دی افشو دانلود کردم و خوندم. بی سانسور تر. با ترجمه باحال تر. نمیدونم چه سالی بود قسمت هفتش اومد. قسمت هفتشو خریدم. از نشر تندیس. هنوز تو کتابخونه امه. چقد ذوق داشتم براش. خوندمشون. فیلماشو دیدم. عاشقش بودم. بعدش یا قبلش یادم نمیاد. با چارلز دیکنز آشنا شدم. نسخه خلاصه و کوچیک کتابهاشو خوندم. از کتابخونه گرفتم. بعد با کنت مونت کریستو آشنا شدم. آخ دیوونه اون مجموعه سه جلدی بودم. همیشه با کوله سنگین از کتاب برمیگشتم خونه. :دی از کتابفروشی بودا تو پیروزی کتاب شعر فروغ و سهراب رو گرفتم. میدونی دوران قبل گوشی هارو خیلی دوس دارم. توییتر نبود. یعنی همه تو توییتر نبودن. همه تو تلگرام نبودن همه توی اینستاگرام نبودن. فیسبوکی بود که حداقل متناش طولانی تر بود. چیشد کوتاه نوشتیم؟ چیشد دیگه نامه ننوشتیم؟ چرا از وبلاگ رفتیم؟ پنجم بودم با وبلاگ آشنا شدم. اون زمانی که همه مودم نداشتن. ای بابا. خاطرات اصلا خاطرات یاد آدم میاره. تو کتابخونه اینترنت و کامپیوتر بود و ما هم میرفتیم چت روم. راهنمایی بودیم. تباه بودیم حاجی. اون زمان دایره ارتباطات بیشتری داشتم. شاخی بودم واسه خودم. خیلی چیزا میدونستم. دوران هورمونها و بلوغ ها. آخی. چقد معصوم و مظلوم بودم. سر به زیر. ته خلافمون چهارم دبستان بود دوتا نامه بردیم و آوردیم واسه دو نفر دیگه. اون زمان بابا چسب واشی های خوشگل آورده بود. منم یه چسه از اون چسبه دادم بهش. ای یادش بخیر. گه مالی شدیم سرش : دی. اون زمانا بلند مینوشتم و مثلا به قول خودم میخواستم سکرت بمونم. از هرچی ام مینوشتم. اتفاقات روزمره و اینا. روزگار خوبی بود اون زمانا. سری تو سرا بودم. واسه کلاسمون وبلاگ زدم واسه همه بچه ها اسم مستعار داشتم و تو همه این کارا شقایق همراهم بود. مثل همین الان. مثل همین روزها. مثل همین پست که باعث و بانیش اون بود. از 96 کذایی به بعد دایره ارتباطم کم شد. یوش یواش ساکت و گوشه گیر شدم. ننوشتم. نگفتم. دل چرکین شدم. دور شدم. میدونی آخرین باری که نامه نوشتم کی بود؟ هنوز چسه بچه راهنمایی بودم. عاشق کتابایی ام که روایت نامه هان. هنوز عاشق نامه ام. عاشق خوندن نامه های خاله هام بودم که واسه مامان مینوشتن. برم پیداشون کنم. زندگی قشنگی داشتم. عاشق عکاسی بودم. اصلا خیلی از زمان خودم جلو بودم. نگا نکن الان دست همه گوشی و اینا هست. اون زمان کی میدونست فیسبوک چیه؟ وبلاگ چیه؟ من مینوشتم. میخوندم. همه اینها از کجا شروع شد؟ از اینکه شقایق گفت امروز روز جهانی عاشقان کتابه. برو پست بذار. به کپشنش فکر کردم. دیدم حرف زیاد دارم. تو کپشن جا نمیشه. اومدم و بعد مدتها سه متر نوشتم. زندگی قدر سه هزارسال قشنگتر شد.
خودت چطوری؟ خوبی؟

204

کاش میتونستم بیشتر این جهنم رو توصیف کنم براتون. هیچی آتیشی نداره ولی از من دود بلند میشه‌.

203

ولی نمیدونید چقد سردرگمم. چقد ناپیدام. چقد گیجم. حتی خودمم نمیدونم‌. قراره چه اتفاقی بیفته؟

202

باید قوی باشم.دوباره بلند شدم. دوباره زمین میخورم اما باید ادامه اش بدم.

201

روح درونمو میشناسه. حقیقتی ک من نمیدیدم کوبید تو صورتم.

200

شقایق شقایق شقایق.

همیشه میدونه چیکارم کنه‌.

199

تو چه دانی که پس هر نگه ساده من 

چه نیازی چه جنونی چه غمی ست...

198

چیشد اینجور شد؟

197

از درون و بیرون تهی ام.

196

بهتره آدم با واقعیت ها روبرو بشه. با واقعیتی که میبینه جلو بره.

195

می‌گفت تنهایی رو دوست دارم. تهِ ته همه‌ی استدلال‌ها و دلیل آوردنا برای تنها موندن به این میرسی که هیچکس اینجوری بی‌منت با خودت نمیمونه، هیچکس به اندازه‌ی خودت اینجوری دوستت نداره. هیچکس شبیهِ خودت تا الانِ الان پشتت نبوده. می‌گفت خودت رو دوست داشته باش. تنهایی‌ت رو بیشتر!

آقای رایمون/ کامل غلامی

194

از نقطه نقطه هزاران بار شکسته ام.

193

کاپ کص دستی رو بیارین برام.

192

مثل این میمونه دوباره از جاهایی که شکستی و ترک برداشتی و بند زده شدی ضربه بخوری‌.

191

تنهام بذار رفیق رو پریا داد بهم. امروز تو بغلش گریه کردم‌. برای من فقط وجود نداشته باشید. باشید. زیاد باشید. زیاد. خیلی زیاد.

190

یس عزیزانم
دوباره بلند شدم و زندگی رو دوباره شروع کردم. به جای تنهام نذار رفیق \نیک ات د دیسکو گوش دادم و خندیدم و دوباره دلم خواست اینستامو اکتیو کنم.

189

چی فکر کردی با خودت؟

188

نمیدونید چجوری میخوام خودمو عذاب بدم.

187

میخوام گریه کنم

186

آماده ام بازم ارتباطاتتمو با دنیا قطع کنم. دلم آرامش میخواد‌.

185

خودخواهم خودخواهم خودخواهم.

184

دلم میخولست برای کسی ارزشی داشتم.

183

 دلم میخواست رلی داشتم که باهاش دعوا میکردم و با راحتی خیال انگشت فاک نشونش میدادم و بلاک و کات.

182

بدی رابطه های پایدارهم اینه نمیتونی به راحتی وقتی دلت آزادی میخواد سینگل باشی.