چهارصد و سی و شش
چیزایی که میتونم درک کنم ولی نمیتونم اثبات کنم این بود که نفهمیدم :خانواده سختگیری دارم؟ خودم مسئله منتالی دارم؟ من ترسوام؟ مستقل و شجاع نیستم؟ دوروام؟ من دارم اشتباه میکنم؟ خانواده ام خیلی ایرانین؟ کسی منرو درک نمیکنه؟من دارن خیلی همه چیز رو بزرگ میکنم؟؟ اونقد ترسوام که به جنگ نمیرم؟ تنبل و کون گشادم؟ خانوادهم منرو کمالگرا کردن؟ باید به مامان بگم جریان رو یا اگر الان بگم همه چی بدتر میشه؟ گوشی و اینام رو ازم میگیره؟ همیشه باید همه چی رو براشون توضیح بدم؟ آیا بهم اطمینان ندارن که لازم نباشه همه چیز رو توضیح بدم؟ شقایق میخواد بهم برینه ولی واقعیت رو بهم نشون بده؟ یا درکم نمیکنه؟ یا توضیح کانسپت من ترسو و وابسته و خانواده سختگیر و مامان بزرگی که ۷ سال پیش مرده ولی اثراتش تا ۷۰ سال وجود داره سخته؟ یا یادآوری اینکه مامان جلوی ساختمون نمازخونه دانشگاه بهم گفت یا توی رشته جدیدت درس میخونی یا از همینجا برمیگردی خونه اذیتم میکنه؟ یا اینکه همیشه بهم میگفت وقتی میتونی بیست بگیری چرا ۱۹؟ یا حس اینکه همیشه حس میکردم نباید اشتباه کنم؟ اصلا این حس از خانواده ام میومد یا از مسائل منتال خودم؟ باید حرفی که باهاش ارامشمیگیرم رو قبول کنم یا حرفی که بدتر میرینه بهم رو قبول کنم؟ چه گهی باید بخورم؟ مسئولیت همه چی رو من باید به عهده بگیرم؟ کدوم تقصیر خودم بود؟ کدوم تقصیر خودم نبود؟ آه ای خاک بر سر که نمیتونی بری پیش تراپیست... نکنه اینم میتونم و خودم نمیرم؟ دارم جلب توجه میکنم؟ مهرطلبی دارم؟ ولی اگر مامانتون بهتون میگفت پیش مشاور بری واسه چی شماهم میترسیدید مگه نه؟ مگر آدم خیلی ابدیده ای باشید. من نیستم؟؟ حتما نیستم دیگه. اصلا مشروط شدنم به خاطر این بود که رشتهم رو دوست نداشتم یا اینکه قبل سختترین امتحانم عقد داداشم بود؟ ترم بعدی چرا مشروط شدم؟ اگر به مامانم بگم ناراحتیاش بیشتر نمیشه؟ درد رو درداش نمیاد؟ چه واکنشی نشون میده؟ تا نگم نمیفهمم درسته؟ اصلا هرچی میکشم از این برونگرایی میکشم. از این اضطراب دائمی. کاش همه با این مسئله پدرسگ اضطراب آشنا بودن. خیلی چیزا باعث میشن نتونم بهش حقیقت رو بگم. مثلا اینکه همیشه ازم انتظار ۲۰ داشت. یا اینکه داره با خیلی چیزا دست و پنجه نرم میکنه. نگرانی های خودم.اون وجه ازخودم که پنهونش کردم. یا کارایی که به زور انجامشون دادم.احساس میکنم بابت همشون قراره سرزنشم کنه و سرم منت بذاره. کاش اون موقع که باید دهنم رو ببندم.
پ.ن: سر این جریان و هدف جدید، مامان خیلی پشتم بود. خیلی. همه جوره انرژی میده بهم، هیچجوره ادا بازی منت و اینارو نداره. همینا باعث میشه شک کنم به خودم. گیج تر بشم. واقعا حس میکنم منتال پرابلمی دارم. حس میکنم گاها خیلی زوم میکنم رو بدبختیام و همین باعث میشه حس بد بیشتری داشته باشم. اوضاع برام خیلی وخیمه. شاید اون هم عوض شده. هعیییی...
تلاش های موفق و ناموفق و کج و معوج در جهت نوشتن. بنده زبانها، کلمات، آهنگها. در آرزوی باریستا شدن. کوییر. مرید آقام رورونوا زورو، اگر نیستم دارم وانپیس میبینم.