232
کلید میندازم و میرم تو. تو خونه نقلی کوچیکم. خونه ای که آخر هفته ها دورهمجمع میشیم. خونه ای که توام کلیدشو داری.خونه نقلی قهوه ای پر طرح های سنتی ام ۲۰ دقیقه از مترو پیاده روی داره و من عاشق این پیاده رویشم. صبح ها قهوه امو میریزم تو لیوان استارباکسم و تا برسم به مترو میخورمش.تصور لیوان و کلید توی دستم خیلی جذابه. وقتی میرسم به این خونه زمان وایمیسه. توی این خونه پر حس های خوبه. میشینم روی اپن آشپزخونه اش. خیلی نقلیه. بیشتر از دو نفر توش نمیتونن زندگی کنن ولی همیشه آخر هفته هاش شلوغه. یه مینی بار داریم. یه اسنک بار داریم. تو کابینتامون همیشه چیزای خوشمزه پیدا میشه. وسایل آشپزخونه رنگی ان.این خونه خبری از غصه نیست. خبری از دلتنگی واسه لاک نیست. هرجور دلت خواست میگردی. هر لباسی خواستی میپوشی. نخواستی نمیپوشی. یه قفسه پر بردگیم پیدا میشه. اگه افسرده و ناراحت بودی تنها نیستی. کسی هست بغلت کنه و دلداریت بده. میبینی رویاش چقد دل گرم کننده اس؟ دلتنگ چیزی هستم که هیچوقت نداشته ام. میگیری؟ دل من چند کیلویی آزادی میخواد. چیکار کنیم؟ هوس سفر؟
تلاش های موفق و ناموفق و کج و معوج در جهت نوشتن. بنده زبانها، کلمات، آهنگها. در آرزوی باریستا شدن. کوییر. مرید آقام رورونوا زورو، اگر نیستم دارم وانپیس میبینم.