پانصد و شصت و یک
همهچی از هوس هایپر مارکت رفتن شروع شد، آره من یه ضرر زننده به کسب و کارهای کوچیک عشق هایپر مارکتم، هایپر مارکت بهم حس خوبی میده، حس استقلال، حس اینکه میری برای خونه کوچیک خودت خرید ماهانه یا هفتگی میکنی، بعد نه پول داشتم نه بابا بیدار بود و تلاش هام برای کامل بیدار کردنش جوابگو نبود. نرفتیم، عین بچه ها بغ کردم، من دلم میخواست برم هایپر مارکت. حس بچه هارو داشتم، عین بچهی تخس ناراحت که توجه میخواد ولی غرورش نمیذاره به روش بیاره، عین بچه ها غصه میخوردم و بهونه میگرفتم،از اینکه مامانم لوسم کنه فراری بودم، بعدش دیگه از هزارتا چیز ناراحت بودم، از ایرانی بودم، از جایی که زندگی میکنم، از شرایط زندگیم، از کنکور داشتنم، از تنهاییم، از لوس بودنم، عین بچه ها. هکوز ناراحتم، خیلی ناراحتم، از اینکه نشد برم هایپر مارکت و خرید کنم خیلی ناراحتم، ناراحتیم هیچجور خوب نمیشه، بعد پریود شدم و انگار همه آتیشا از گور اون بود، ولی هنوز خیلی ناراحتم، میخوام مثل بچه ها پا بکوبم زمین و به مامان و بابام رنگ بزنم و با حرص و خشم بگم چرا منو نبردین هایپر مارکت؟ من خیلی ناراحتم، من خیلی ناراحتم، چرا وقتی دلم میخواست منو نبردین هایپر مارکت؟ خیلی تنها و ناراحت و لوسم. خیلی.
تلاش های موفق و ناموفق و کج و معوج در جهت نوشتن. بنده زبانها، کلمات، آهنگها. در آرزوی باریستا شدن. کوییر. مرید آقام رورونوا زورو، اگر نیستم دارم وانپیس میبینم.