پانصد و بیست و چهار

لپ‌تاپ بالا نمیاد گوشیم از بی شارژی خاموش شده شارژر ندارم و خودم هم در حال فروپاشی کامل هستم.

پانصد و بیست و سه

واقعا نیاز دارم چنگال ولورین رو داشته باشم و بکنم توی سوراخ باسن اون دسته عزیزانی که فکر میکنن خیلی بالان و میتونن هرجوری میخوان حرف بزنن. 

پانصد و بیست و دو

ادمین بودن تو اکانت پرایوتم رو از خودم گرفتم میام اینجا مینویسم، هیچی خواستم فقط بکم تبلت طفلک ناز قشنگم توی یک ساعت همش ۵ درصد شارژ استفاده کرده و من همش بهش میگم چرااا اینقدر شارژ استفاده میکنی؟ میمون لیترلی روزی میانگین ۹ ساعت ازش استفاده میکنیا، در جریانی؟

پانصد و بیست و یک

از خوابالودگی دارم میمیرممممممم. مغزم هیچ جواب نمیده.

پانصد و بیست

امروز چمه؟ نمیتونم خودمو جمع کنم و شروع کنم.

پانصد و نوزده

مسئله اینه به خودم نمیگم آفرین که رفتی دنبال علاقه‌ات، به خودم میگم حتما از تجربی یا انسانی میترسیدی که رفتی سراغ زبان. 

پانصد و هجده

زدبازی ۷ نفره شد و زهرمار. زدبازی یه زمانی‌ سیجل و جی‌جی رو گردن نمیگرفت الان ۷ نفره شد؟ 

پانصد و هفده

چون فرو آیی به وادی طلب/ پیشت آید هر زمانی صد تعب ...

پانصد و شانزده

اضطراب عملا باسنم رو مورد عنایت قرار داده. نمیدونم چجوری از دستش خلاص شم، چیکار کنم بهتر شه.

پانصد و پانزده

دیگه بگا نیستم، عملا درگاهم.

 

پانصد و چهارده

آره آخه کلی پول داری واسه به واژن گاو زدن و کلی وقت واسه درس خوندن، به همین خاطر میری راجع به بادز های سامسونگ میخونی و قیمت درمیاری.

پانصد و سیزده

گاهی وقتا وجود تنوع و انتخاب های زیاد دیوونه ام میکنه. 

پانصد و دوازده

در گیرودار پوچی زندگی، دست انداختم به یک رویا، به یک آرزو، به یک زندگی جدید و امید جدید برای ادامه دادن برای سیو کردن خودم، حالا برای سیو کردن همون رویا دست میندازم به از دست ندادن فیث (Faith) به خودم. به داد کشیدن که ادامه بده ادامه بده تا این ماراتون و این حاملگی رو تموم کنی.

پانصد و یازده

من واقعا پتوس سبز و پتوس ابلق میخوام.

پانصد و ده

رها کردن خودت در زمانی که میدونی بعدش عملا لذت بردنی وجود نداره و سردرد ناشی از هنگ اور و به هم ریختن هم چی داره، هیچ سود و حال خوبی نداره. در واقعدهمون شب سراب نیارزد به بامداد خمار.

پانصد و نه

فهمیدم برای رهایی از دردم و فکری که مثل خوره به مغزم چسبیده بود باید لخت و عریان به زبونش بیارم.

پانصد و هشت

با شخصیت آدم چیکار دارید بابا. اه.

پانصد و هفت

آی مین چرا متوجه نبودم یه خونه سه خوابه و یه نشیمن بزرگ با مبلای خیلی راحت در اختیارمه و فقط تو اتاق وسطیش محصور بودم؟لایینگ ان عه کووچ، ایتس میدنایت، واچینگ هایمیم در حالیکه صبح عزیزدلم جوجه ام میاد و هوینگ فااااان.

پانصد و شش

شایدم یه روزی که هوا سرده و دارم از دانشگاه برمیگردم ؛ آخرین نخ بهمنمو بکشمو باهات چش تو چش شم جلو در مترو :}

 

 

بمونه یادگار واسه روزی که واقعی شه 3>