هفتصد و هشتاد
دیشب ازم میپرسید چه اتفاقی افتاد که تصمیم گرفتم به رابطه شش ساله ام پایان بدم؟
چه سوال سختی. چی بگم؟ بگم یک بار در جلسات روان درمانی ام به این نتیجه رسیدم که چون می ترسیدم رهام کنه خودم رهاش کردم؟ و به بعضی رفتارهاش تن می دادم چون می ترسیدم اگر نه بگم دیگه دوستم نداره؟ و در نهایت ترس از این قضیه باعث شد که بیخیال بودنش و به خاطر به ستوه اومدن از رفتارهاش خودم رهاش کنم؟ بی برنامگیش برای آینده چی؟ آیا باید همه چیز رو در نظر بگیرم یا فقط ترس از رها شدن و دوست داشتنی نبودم رو؟ با وسواس بیشتری خودم رو مانیتور می کنم که شاید دوست داشتنی باشم شاید رفتارهای ریزبینانه و پر جزییاتم من رو دوست داشتنی تر کنه؟ احساس می کنم واقعا دارم وسواسی و اوسی دی میشم. نمی تونم روون باشم. دارم روی هر حرکتم دقت می کنم و بعدش خسته میشم و رها می کنم و اوووو. الگوی تکراری. آه. تراپیست عزیزم ازت خشمگینم و آشنایی و پیشروی با تراپیست جدید زمانبره. حس می کنم تا ما جایی برسیم مرخصی تراپیست قبلیم /اول می خواستم بگم تراپیست خودم/ تموم میشه و هرچی فکر می کنم ترجیح میدم چیزهایی که قبلا براش تعریف کردم رو دوباره برای تراپیست الانم بالا نیارم.فکری که الان توی سرمه چیه؟ اینه که در جواب سوالش اینو بگم که بعد از رها نکردنش در سن های جوان تر وقتی که خودم از رها شدن می ترسیدم و بعد از رسیدن به جایی که خودم میخواستم و این آدم نمی خواست یا نمی تونست مسیرش با من یکی باشه و بتونیم باهم مسیر بسازیم و نزدیک هم باشیم و استقلال مالی داشته باشیم و نمی تونستیم باهم زندگی بسازیم . مسیرمون و خواسته هامون باهم مشترک نبود.
خیلی سخته آقاجان. سختمه. از فشاری که روی خودم می آرم برای خوب و کامل و بی نقص بودن.
تلاش های موفق و ناموفق و کج و معوج در جهت نوشتن. بنده زبانها، کلمات، آهنگها. در آرزوی باریستا شدن. کوییر. مرید آقام رورونوا زورو، اگر نیستم دارم وانپیس میبینم.