هفتصد و چهل و شش
دیشب سرم رو شونهش بود و داشت ابروهامو ناز میکرد. ده دقیقه آخرمونرو معمولا تصویر رویا گوش میدیم. تو باغ غذا نشسته بودیم داشتیم صحبت میکردیم، میگه " اگر چشمات منرو عاشق تو نکنن قطعا این اخلاق حرف زدنت منرو عاشقت میکنه". یهجا هم نشسته بودیم رو نیمکت داشت صورتمرو ناز میکرد و اینجوری بود که پوستت چه نرمهههه، اند آی واز لایک دت " عزیزمممم، روتین پوستی خدا تومنییییی".
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مرداد ۱۴۰۴ ساعت 9:6 توسط Sahra
|
تلاش های موفق و ناموفق و کج و معوج در جهت نوشتن. بنده زبانها، کلمات، آهنگها. در آرزوی باریستا شدن. کوییر. مرید آقام رورونوا زورو، اگر نیستم دارم وانپیس میبینم.