نمی‌تونم هم نگران اضافه وزن باشم، هم نگران خونه نداشتن، هم نگران تمدید شدن قراردادم، هم آرزوهای بزرگ داشته باشم و قدم‌های کوچیکی که تمام توان من‌‌ان، نکنه باید دوباره سطح آرزوهام رو بیارم پایین؟ به نظر می‌آد بهترین کار اینه که پله پله پیشرفت کنی، فقط اشکالش اینه که باید بتونی یک همزمانی بین این‌که یک ویژن بلند مدت و آرزوی بزرگ و یک ویژن کوتاه مدت و آرزوهای پله‌ای ایجاد کنی. الان نگرانم، نگران برگشتن به خوابگاه، نگران جابه‌جا شدنم به خوابگاه، نگران اینکه کی باز می‌شه و آیا موقع انتخاب خوابگاه می‌تونم خوابگاه بگیرم یا نه. اگر از این مراحل گذاشتیم می‌تونم تختی که می‌خوام‌رو به موقع بگیرم یا نه؟ لباسام چی؟ همون روز ببرمشون یا بعدا؟ وای وقتی بهش فکر می‌کنم نگرانی‌هام بیشتر می‌شن چون یا باید از همون هفته آخر برم بمونم خوابگاه و همه‌چیزم رو ببرم یا اینکه هی تیکه تیکه ببرم و وای، همه‌ش اعصاب خردکنه‌. خونه می‌خوام، خدایا بدون قید و شرط و اذیت خونه می‌خوام. می‌خوام چیز بزرگ بخوام ازت، چی می‌شه برام مایه بذاری و معجزه کنی؟؟؟ اگه قراردادم تمدید نشه و نتونم تراپی‌مو ادامه بدم چی؟ کاش از همون خرداد تراپی‌رو شروع می‌کردم و الان کلی جلو بودم‌، می‌دونم این درست نیست و تراپی هروقت شروع بشه عالیه، ولی افکارم می‌چرخه و می‌چرخه و می‌رسه اینجاها. حالا باز هم می‌خوام بنویسم، ولی خوابم می‌آد و البته صبح به محض بیدار شدن هم مغزم شروع می‌کنه به بافتن اینکه نکنه چیزی یادت رفته باشه؟ نکنه کاری‌رو انجام نداده باشی؟ نکنه چیزی‌ت جامونده؟ ولی حداقل دنیای خواب، دنیای بی‌خبری‌عه‌.