پانصد و هشتاد و پنج
امروز یه جوری طناب تو پای فیل رو پاره کردم، با مل ۵ عصر رفتیم بیرون و تا ۱۰ شب بیرون بودیم و حرف زدیم و حرف زدیم و حرف زدیم و چقد با این دختر بهم خوش میگذره و چقد شبیه همیم. و بعدش برگشتیم و ساحل بهم نون خشک محلی و حلوای خیلی خوشمزه داد. همین چیزا حالمو خوب میکنن. همین تنها نبودنها.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آذر ۱۴۰۱ ساعت 23:49 توسط Sahra
|
تلاش های موفق و ناموفق و کج و معوج در جهت نوشتن. بنده زبانها، کلمات، آهنگها. در آرزوی باریستا شدن. کوییر. مرید آقام رورونوا زورو، اگر نیستم دارم وانپیس میبینم.