پانصد و شصت و نه
نه به خودش میتونم بگم نه به دیگری. نمیتونم بهش بگم که " باید ار اولش بهم میگفتی" چون اون مختار بود که بگه یا نگه. ولی من بعد دونستنش زمین خوردم. شب بعدش که رسید از شب میترسیدم و قلبمم تنگ میشد، وقتی بعد از فهمیدن دیدمش نمیدونستم چجور رفتار کنم. چیزی عمیق در زندگی من تغییر کرده. حالا قبل از اسم تو اسمش یادم میاد، موقع فکر به تو یادم میآد که بهم نگفته بودی. یادم میآد که قراره تا حداکثر دو ماه بعد ازدواج کنی. یادم میآد که کسی رو توی قلب و زندگیت راه داده بودب و من نمیدونستم و اونقدر همهچیز عادی بود که شک هم نمیکردم. درد منکاین نیست که با وجودش همهچیز عادی بود، مسئله اینه " چرا به من نگفتی؟" چرا توی زجردارترین روزهای زندگبم تصمیم گرفتی بهم بگی؟ چرا پذیرشش اینقد سخته؟ ضربه از کجا بهم وارد شده؟ اصلا چیشده؟ چرا نمیتونم باهاش کنار بیام ؟ آخرین بار کدوم تغییر اینجوری بهم وارد شد و حالمو عوض کرد؟ چیشد عوض شد؟ چیزی که برای تو خیلی ساده پیش اومد برای من یکهو و بیمقدمه بود و از بزرگترین تغییرات زندگیم بود. توی زندگیم بهت جایگاه عظیمی دادهم که حالا نمیتونم پسش بگیرم. ولی تو همیشه میدونی چیکار کنی. توی ذهنم فقط فریاد "باید بهم میگفتی" وجود داره و من نمیدونم چقد طول میکشه تا باهاش کنار بیام.
تلاش های موفق و ناموفق و کج و معوج در جهت نوشتن. بنده زبانها، کلمات، آهنگها. در آرزوی باریستا شدن. کوییر. مرید آقام رورونوا زورو، اگر نیستم دارم وانپیس میبینم.