چهارصد و نود و هفت
حالا که امتحانت تموم شده، میخوام واست تعریف کنم چقد قلبم درد میکرد دیشب و الان هم درد میکنه، چقد گیجم، چقد دلم واسه این که قلبم با عشق گرم میشه تنگ شده. بگم چقد عشق هم زخمه هم درمان، وقتی احساساتمو تو قلبم خاموش میکنم تا فراموش کنم چه شبهایی با غصه عشق و دلتنگی خوابیدم، باقیمونده هاش من رو به سمت عشق و تصویر عشق میکشونن، دیدن اون تصویری که میخوام میخواد قلبم رو به آتیش بکشه ولی قلبم هیزمی برای سوختن نداره، به همین خاطر شروع میکنه درد کردن، مثل الان. از عدم تواناییش برای عشق ورزیدن درد میکنه، یادش میاد توی قلبش احساسات جولان میدادن و الان قلبش انگار فقط یه آلوی چروکیده اس. یادش میاد زمانی دلش میخواست نوازش بشه، بوسیده بشه، لمس بشه، حالا به تصویر این نوازش ها و بوسه ها و لمس ها و ابراز احساسات نگاه میکنه و تنها انگار یادش میاد که یه زمانی همچین حسی داشت و همین یادآوری، بوووم، از درون ویرونش میکنه. قلبم درد میکنه، قلبم خیلی درد میکنه.
تلاش های موفق و ناموفق و کج و معوج در جهت نوشتن. بنده زبانها، کلمات، آهنگها. در آرزوی باریستا شدن. کوییر. مرید آقام رورونوا زورو، اگر نیستم دارم وانپیس میبینم.