بین وهم و واقعیت گیر افتادم. نمیدونم کدوم فکرم درسته کدوم غلط. نمیدونم چی رو باید رها کنمک چی رو باید بچسبم. نمیدونم دیگه غمم واقعیه یا نه. انگار غم هویتم شده و من باید ابن هویت رو بچسبم و اگر تو بهم بگی باید غمت رو رها کنی یا غمت رو در شکل واقعیش نمیبینی. انگار تصور رها کردن گذشته، رها کردن فکر " چی میشد اگه.. " یا "اگر اون روز/موقع اینجوری نمیشد" باعث وحشتم میشه. گذشته رو تا الان با خودم کشیدم که به زندگی ثابت کنم نه من لجباز ترم، اگر تو میگی گذشته تو رها کن من رهاش نمیکنم. ولی کیرم تو زندگی. همه جوره برنده اس، گذشته رو رها کنی هم زندگی برنده اس، نگهش داری هم زندگی برنده اس. شاید هم اصلا زندگی سخت و آزاردهنده و کثافت و ظالم نیست. شاید میخواد بزرگت کنه، تورو به سمتی که بهتره میبره.